-
هیچ کاری که من بتوانم ببینم انجام نمیداد.
شنبه 25 دی 1400 01:12
هیچ کاری که من بتوانم ببینم انجام نمیداد. فقط آنجا ایستاده بود ، به نردهی ایوان تکیه داده بود و نمیگذاشت دنیا از هم بپاشد. جی_دی_سلینجر
-
هرروز با تکههای تو
شنبه 25 دی 1400 01:12
هرروز با تکههای تو در آینه پیدا میشوم پازل هزارپارهی من تو را چیدم شکلِ خودم را یافتم. یاور مهدیپور
-
خلاقیت
شنبه 25 دی 1400 01:10
-
و من...
شنبه 25 دی 1400 00:22
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 دی 1400 00:20
مهربان و دهشتناک سیمای عشق شبی ظاهر شد بعد بلندای یک روز بلند گویا کمانگیری بود با کمانش و یا نوازندهای با چنگش دیگر نمیدانم هیچ دیگر نمیدانم تنها میدانم بر من زخم زده بر قلبم شاید با تیری شاید به ترانهای و تا ابد میسوزد این زخم عشق چه میسوزد! ژاک پره ور
-
ناگهان.... متعجب شدم !
شنبه 25 دی 1400 00:20
ناگهان.... متعجب شدم ! زنی که سال پیش بودم کجاست؟ یا آنکه دو سال پیش بودم!؟ و در فکر آن زن من، اکنون چگونه آدمی هستم...؟ سیلویا پلات
-
زمستان
شنبه 25 دی 1400 00:13
-
زن ها عجیب ترین موجوداتی هستند که
شنبه 25 دی 1400 00:12
زن ها عجیب ترین موجوداتی هستند که تا به امروز خلق شده اند! زن ها مثل کوه میمانند اما از جنس پنبه! یعنی همانقدر که میتوانند قد علم کنند و خودشان را استوار جلوه دهند به همان اندازه با یک اشاره ی کوچک فرو می ریزند و دلشان میشکند! زن ها ظریف اند ، نازک اند! زن ها را باید فهمید! نباید از کنارشان بی توجه گذشت! باید بی هوا...
-
کمی یادش بخیر
جمعه 24 دی 1400 07:55
-
خیانت غیرت عشق است
جمعه 24 دی 1400 07:54
-
کبوتر نماد صلح است
جمعه 24 دی 1400 07:53
خوب گوش کنید بچه ها کبوتر نماد صلح است برای همین ما در اینجا یک عالم کبوتر داریم فقط یک چیز کم داریم و آن صلح است حالا کی می داند صلح کجاست ؟ شل سیلور استاین
-
آخر ای دوست نخواهی پرسید
جمعه 24 دی 1400 07:53
آخر ای دوست نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید سوخت در آتش و خاکستر شد وعده های تو به دادش نرسید داغ ماتم شد و بر سینه نشست اشک حسرت شد و بر خاک چکید آن همه عهد فراموشت شد چشم من روشن روی تو سپید جان به لب آمده در ظلمت غم کی به دادم رسی ای صبح امید آخر این عشق مرا خواهد کشت عاقبت داغ مرا خواهی دید دل پر درد...
-
انتظار
جمعه 24 دی 1400 07:50
-
خدایاشکرت
جمعه 24 دی 1400 07:49
-
دونِ تغییر سایز و تغییر قیافه و عقیده ات...
جمعه 24 دی 1400 07:48
یادگار من برای دختری که پایش را به این دنیا باز میکنم جواهراتم نیست، یا لباس های از آب گذشته ... عوضش تا دلش بخواهد برایش دفتر شعر کنار گذاشتم و حرف های مادر و دختری... به وقت تجربه کردن هر چیزی کنارش هستم،پشت سرش... یک جوری مَردَم را جلویش در آغوش میگیرم که باور کند ابراز احساسات و آغوش و بوسه گناه کبیره نیست،معصیت...
-
عشق در خطوط ِانتظار
جمعه 24 دی 1400 07:47
-
ما هم بلد بودیم
جمعه 24 دی 1400 07:47
ما هم بلد بودیم مثل خیلی ها جای خالی تان را سریعاً پر کنیم و بزنیم بر طبلِ بی خیالی و انگار نه انگار که "علاقه ای" این وسط جان میدهد... اما نخواستیم چون یک چیزهایی را خوب یاد گرفته ایم مثلِ حرمت همکلام شدن ؛ مثلِ وفادار ماندن به دست هایی که لمسشان کردیم و قول و قراری که گذاشته بودیم... اگر هم سکوت میکنیم و...
-
عشق ما صدایی شد
جمعه 24 دی 1400 00:46
عشق ما صدایی شد در دهان پرنده ای و به دور دستها رفت و بین شاخ و برگ درختان گم شد بیژن جلالی
-
بلند است نگاهت
جمعه 24 دی 1400 00:46
بلند است نگاهت کم می آورد اینه صیدنظرلطفی
-
انتظار
جمعه 24 دی 1400 00:45
-
در زمانهای که گرگها
جمعه 24 دی 1400 00:41
در زمانهای که گرگها یکدیگر را نیز میدرند چوپان ماندن ستودنیست نازنین لقائی
-
حالا رفته ای
جمعه 24 دی 1400 00:30
به خاطرت با همه قهر کردم حالا رفته ای و من شبیه تکه ابری تنها شده ام نمی بارم آرام آرام دق می کنم محسن حسینخانی +آدمها رفتن رو بیشتر بلدند:)
-
به قول نقی خرگوش چی میگه:)
جمعه 24 دی 1400 00:29
-
میتوان جهان را، از چشمهای تو دید.
جمعه 24 دی 1400 00:26
میتوان جهان را، از چشمهای تو دید. همانقدر زیبا، نو، دوستداشتنی.. میتوان دل سپرد به لحظهها و اکنون.. و از رنجِ شِکوههای همیشگی، جان بدر برد.. میتوان پرید حتی از اینهمه حصار و فاصله، و به آسمانی تن داد، که شعری آبی ست.. میتوان شور شد، شعور شد، میتوان بر دیوارِ ادارک و احساس، هزار پنجره کشید و رد شد از تمام...
-
پشت این پنجره ها پرده زدند،
جمعه 24 دی 1400 00:22
پشت این پنجره ها پرده زدند، گیرم این پنجره ها باز شود؛ روی هر پنجره ای نرده زدند. حسین_محمدی_فرد
-
ماه بالای سر آبادی است
جمعه 24 دی 1400 00:21
-
همه چیز در حال خراب شدن است
جمعه 24 دی 1400 00:20
همه چیز در حال خراب شدن است مثل قلعه ی شنی در مسیر باد زیبایی تو کودکانه بود همین طور عاشق شدن من عشق ما به پایان می رسد مثل یک بازی غم انگیز و غروب ما را به خانه هایمان بر می گرداند با زخم هایی بر تن و و قطره اشکی در چشم رسول یونان
-
آنچه بایست می شدم، شده ام؛
پنجشنبه 23 دی 1400 00:27
آنچه بایست می شدم، شده ام؛ این همان نقطه ی کمال من است؛ عاقبت، عاشقِ خودم شده ام. دکتر محمدرضا روزبه
-
لحظهها از نزول عشق تر است؛
پنجشنبه 23 دی 1400 00:26
لحظهها از نزول عشق تر است؛ من و تو باز زیر یک چتریم؛ آن که عاشقتر است، خیستر است. سعیدسلیمانپورارومی
-
مرا از یاد برد
پنجشنبه 23 دی 1400 00:24