-
ای عاشقــان ای عاشقـان پیمانه را گم کرده ام
چهارشنبه 14 دی 1401 08:26
ای عاشقــان ای عاشقـان پیمانه را گم کرده ام درکنج ویران مــــانده ام ، خمخــــانه را گم کرده ام هم در پی بالائیــــان ، هم من اسیــر خاکیان هم در پی همخــــانه ام ،هم خــانه را گم کرده ام آهـــــم چو برافلاک شد اشکــــم روان بر خاک شد آخـــــر از اینجا نیستم ، کاشـــــانه را گم کرده ام درقالب این خاکیان عمری است...
-
در زندگی لحظاتی هست
چهارشنبه 14 دی 1401 08:25
به صد مرگِ سخت به صد مرگِ سختتر در زندگی لحظاتی هست که به صد مرگِ سختتر میارزند خاطرهای شاید رویایی اتفاقی حسین پناهی
-
اینجــا به دل سپردن من گیر داده اند
چهارشنبه 14 دی 1401 08:24
اینجــا به دل سپردن من گیر داده اند مشتی اجل به بردن من گیر داده اند اینجاهمیشه آب تکان می خورد از آب اما بـــه آب خوردن من گیـــــر داده اند مانند شمع در غم تو آب می شوم مردم به فرم مردن من گیر داده اند چشم انتظار دست تو اصلا نمی شوم وقتـــی به شال گردن من گیر داده اند در شهر،حس و حال برادر کشی پُر است گرگان بـــه...
-
حال خوب
چهارشنبه 14 دی 1401 08:23
-
جانا ! به خرابات آ
چهارشنبه 14 دی 1401 08:23
جانا ! به خرابات آ تا لذت جان بینی جان را چه خوشی باشد، بیصحبت جانانه... "مولانا"
-
از پسرک فقیر پرسیدند :
چهارشنبه 14 دی 1401 08:22
از پسرک فقیر پرسیدند : تا بحال دروغ گفته ای ؟ پسرک گفت : دروغ هایم زمانی شروع شد که موضوع انشایم این بود: تابستان را چگونه گذرانده اید ؟ دکتر علی شریعتی
-
عشق را هر روز می بینم زبانش را نمی دانم
سهشنبه 13 دی 1401 08:04
عشق را هر روز می بینم زبانش را نمی دانم عاشقش هستم ولی طرزِ بیانش را نمی دانم در درونِ باغی از گل مثل یک پروانه می چرخد او نگاهم می کند...من ترجمانش را نمی دانم تا که می خواهم بگویم از دلِ شیدا و مجنونم می رود.. پَر می زند دیگر نشانش را نمی دانم او نمی پرسد ولی من هم شبیه او نمی پرسم من نمی پرسم از او سود و زیانش را...
-
ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﭘﺮﻧﺪﻩاﻱ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺑﺮاﻳﺖ
سهشنبه 13 دی 1401 08:04
ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﭘﺮﻧﺪﻩاﻱ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺑﺮاﻳﺖ اﻣﺎ ﺩﻳﺪی ﻛﻪ ﺩﻭﻳﺪﻡ پویا عزیزی
-
زمستان
سهشنبه 13 دی 1401 08:03
-
دوباره رقص قلم رفته رو به عیّاشی
سهشنبه 13 دی 1401 08:01
دوباره رقص قلم رفته رو به عیّاشی سلام چهره ی زیبای بوم نقّاشی نمای صورت تو قابل کشیدن نیست ملقّبم به هنرمندِ نابلد, ناشی غریب خانه ی دل روشن است با نوری بیا به پهنه ی این کهکشان کنکاشی بخوان دوباره نوای وصال دل ها را که بند بند وجودم ز هجر می پاشی من آمدم سر قلّه نشانی از تو نبود قرار بود شبی پا به پای من باشی! بهانه...
-
تن؛ های تنهایی را دیده ام...
سهشنبه 13 دی 1401 08:00
تن؛ های تنهایی را دیده ام... هم چون خودم ک حتی اگر همه مان گرد هم آییم باز تن؛های تنهاییم... زمانه خوب درسمان داد ک جز خودمان هیچ چیز و کسی ما را نمیفهمد... سحرزارعی
-
شب است
سهشنبه 13 دی 1401 08:00
شب است و حلقه ی ماه در گوشواره ی دختر پاییز مانده است شب بلندی است به ارتقای درخت کاج و زمین به تابیدن ابرها در هم براستی یلدا تو از کدام دروازه سرزمین مادری ام را به گیسوان بلندت به یک دقیقه کشاندی معصومه رمضان زاده کرمانی
-
گل زیبا
سهشنبه 13 دی 1401 07:59
-
پلک که می زنی
سهشنبه 13 دی 1401 07:58
پلک که می زنی روزم هزار بار شب می شود پرویز صادقی
-
شوق آمد و قبله تغییر کرد
سهشنبه 13 دی 1401 07:57
شوق آمد و قبله تغییر کرد عشق آمد و کعبه تغییر کرد آن ماه صنم که خندیدبرما خوش آمد و قضاتغییرکرد ما که خسته از راه بودیم باجلوه اش مسیرمان تغییرکرد آن که شکمان, تردید بود باغمزه اش باورمان تغییرکرد اشکال به نظربازی آزادمکنید یارآمدو آسمان ماتغییرکرد علی اکبری
-
ما ملت امام حسینیم..
سهشنبه 13 دی 1401 07:56
-
عاقبت با مهرِ خود, آهسته رامَت می کنم
سهشنبه 13 دی 1401 07:56
عاقبت با مهرِ خود, آهسته رامَت می کنم با کلامم, نوشِ مستی را به کامَت می کنم نوش دارویِ وفا را, از تب و تابِ سخن می کِشم واژه به واژه, در مَرامَت می کنم وقتی از بانگِ سحر بر خیزی وُ بر پا شوی با نسیمی می خزم, صدها سلامَت می کنم شمعِ سوزان میشوم با رقصِ نوری از عطش مثلِ یک پروانه ی زیبا, به دامَت می کنم قطره ای از عشقِ...
-
دوست داشتم
سهشنبه 13 دی 1401 07:55
دوست داشتم زمان می ایستاد و من لبخند تو را به غنیمت بیشتر می چیدم کاش زمان کش دار میشد ومن بیشتر نگاه تو را می دزدیدم کاش زودتر تمام میشد این بی تمام من تا تو را در آغوش گیرم اما , گاه بی گاه می شود و تو باید بنشینی و ببینی و درد را نفس بکشی و فراق را نقاشی و بخوانی روضه ی فقر را فقر نبودن و ندیدن و لمس نکردن شاید تو...
-
از یک جایى به بعد،فقط زندگى میکنیم تا
دوشنبه 12 دی 1401 08:09
از یک جایى به بعد،فقط زندگى میکنیم تا به آدمهایى که تَرکمان کردند بفهمانیم، که توانستیم بدونِ آنها هم زنده بمانیم! #علی_قاضی_نظام
-
تنهایی را یاد بگیر
دوشنبه 12 دی 1401 08:09
-
در دعوای صخره
دوشنبه 12 دی 1401 08:08
در دعوای صخره و باد آن سنجاقکم که خط تصویری عصر سنگدلی سنگ شد. پرشنگ بابایی
-
نه دریا نه رودخانه ...
دوشنبه 12 دی 1401 08:05
نه دریا نه رودخانه ... تنها چشمان تو می تواند این همه غریق داشته باشد! "ناصر رعیت نواز"
-
فقط برای خدا
دوشنبه 12 دی 1401 08:04
-
دریاب کمی ساحل طوفانی من را
دوشنبه 12 دی 1401 08:03
دریاب کمی ساحل طوفانی من را دلگیر نکن کوچهی بارانی من را دریای دلم بعد تو آرام ندارد تا درک کنی فصل خروشانی من را باید که دوچندان بشود مستی و عشقم پایان نده یکباره غزل خوانی من را وقتی که دلم یکسره آوارهی عشق است بسیار نکن دردِ پریشانی من را این شاعر مجنون تو در حسرت لیلاست دریاب کمی قصهی ویرانی من را مهدی ملکی الف
-
عشقِ حقیقی خداییه
دوشنبه 12 دی 1401 08:00
عشقِ حقیقی خداییه عشقِ مجازی تباهییه زاهدِ عاشق تو بارِ عشق مستِ شرابِ الهییه عشقِ سمایی حقیقییه عشقِ زمینی مجازییه عاشقِ عشقِ حقیقی ام دافعِ عشقِ مجازی ام مهین بزرگپورسوادجانی
-
دیدمت
دوشنبه 12 دی 1401 07:59
دیدمت وقتی گلدان زیر چادرت را درب خانه ما جا گذاشته بودی ! کیستی که نمی شناسمت؟ به دیدنم بیا و نامت را بگو من سالهاست در شعر هایم زنی را صدا نزده ام محمدمزوشی
-
آخرین اعجاز قرآن حاج قاسم بود و بس
دوشنبه 12 دی 1401 07:59
آخرین اعجاز قرآن حاج قاسم بود و بس مرزهای خاک ایران حاج قاسم بود و بس شعرهایم بوی معجون شهادت می دهند یاد مجنون ذکر لیلا حاج قاسم بود و بس اعتقادم در تب تردید ها جا مانده بود با مسیحی هم مسلمان حاج قاسم بود و بس شب هجوم سایه ها را در خودش گم می کند خوف شهر سرد سایه حاج قاسم بود و بس حرف دل را شعر می خواند ز روی دفترم...
-
زندگی
دوشنبه 12 دی 1401 07:58
-
او عشق را می فهمید!
دوشنبه 12 دی 1401 07:56
او عشق را می فهمید! و صدا را می دید ! و کلامی که چه زیبا به انگشت سرایت می کرد! زخم افکار اما گاه گاهی شکایت می کرد! او به من گفت: که در حجم سکوت هوسی چون باروت چه جنایت می کرد! و چه زیبا می گفت: آنقدر خیس تپش های دلم که نگاه مادر نه به یک بار ، که هر بار ، مرا تا ابد غرق تماشا می کرد! من پی حال بدش می گشتم او چه...
-
زاهد بودم ترانه گویم کردی
دوشنبه 12 دی 1401 07:54
زاهد بودم ترانه گویم کردی سر فتنه بزم و باده جویم کردی سجاده نشین با وقاری بودم بازیچه کودکان کویم کردی ما را زهوای خویش دف زن کردی صد در یا را زخویش کف زن کردی من پیر فنا بودم جوانم کردی من مرده بودم ز زندگانم کردی مولانا