-
ای نسیم دلانگیزی که
دوشنبه 19 دی 1401 07:57
ای نسیم دلانگیزی که یک شب مهتابی از سرم گذشتی و مرا دیوانه و مست کردی بیوفا کجا رفتی؟ چرا دیگر پیش این ویرانه بازنگشتی؟ اکنون در کجای آسمان, مشغول بازی هستی؟ کاش دوباره ببینم تو را ای زیبا تا بگویمت حرف دل را: که تو آن ترانۀ ناز هستی که بیوقفه بر زبانم میرقصی از آن ترانههای ماندگار که میتوانم چشمانم را ببندم و...
-
محبت
دوشنبه 19 دی 1401 07:55
-
گلی را آب برد
دوشنبه 19 دی 1401 07:53
گلی را آب برد ماهی پای آب مرد پرنده اسیر شد و هیچ کس به نجاتش نرفت من نگاهی کردم بخشی از کل را دیدم و گفتم عجب صبری خدا دارد حکمت بود یا صبر نمی دانم اما قطره اشک گوشه چشمانم گفت عاقبت تو نیز خاک گل کوزه گران خواهی شد فریبا صادقی
-
بر آستانه ی عشقت در آستان جهان
دوشنبه 19 دی 1401 07:53
بر آستانه ی عشقت در آستان جهان سپرده ام دل خود را به دستهای زمان در آیه آیه ی چشمت هزار تفسیر است که ترجمان قشنگی ز عشق کرده بیان کنون که عشق مجازی چو برگ پاییزی است تویی نشسته به قلبم در این هجوم خزان همیشه ناله ی من با سکوت همراه است حکایت همه ی قصه های عشقِ نهان مرا اسیر گرفتی به لشگر مویت ببند دست مرا و بکش کران...
-
می روم با واژه ِ شب
دوشنبه 19 دی 1401 07:52
می روم با واژه ِ شب رقص باد را جمله کنم... نقطه ِ تکرار را بعد از واژه ِ صبح آخر ماه دی در حسرت ِ یک سر خط به زمین ِ سرد بی حساب بنشانم ...!!! محبوبه برونی
-
19دی
دوشنبه 19 دی 1401 07:47
-
برگی که می افتد
دوشنبه 19 دی 1401 07:43
برگی که می افتد از شاخه ِ یک درخت کوچ می کند اما نمی میرد ... فرصتی می شود برگ ی جان بگیرد برخیزد و پر بگیرد همراه باد به این سو و آن سو رود هم صدا با برگها بخواند ... با این همه تکاپو نمی شود دیگر آن برگ ِ قبلی که جان ِ شیرین داد بر بستری از زمین...!! محبوبه برونی
-
حال خوب
دوشنبه 19 دی 1401 07:39
-
در شعری پنهانی دوستم داشت
دوشنبه 19 دی 1401 07:38
در شعری پنهانی دوستم داشت در شوقی پنهانی دوستش داشتم درویاها با او زندگی می ساختم فکر خود را به آینده می انداختم قاصد فرستاد از دل خبر دهد واز دلم خبر گیرد چنان تاختم بر پیکش رنجیده شد همه باورش جدا شد سرنوشت هایمان از هم گاهی به یادش زمان می گذرانم باران سپهری
-
حال خوب
یکشنبه 18 دی 1401 07:49
-
ای محبوبم
یکشنبه 18 دی 1401 07:48
ای محبوبم هنگامی که به من " تو یک شاعری " می گویی چشمانم مانند گلی بی نام می درخشد و رنگهایش را برای اولین بار به جهان عرضه می کند این شعر را تنها برای تو می نویسم اما اگر بخواهی آن را مثل یک شعر نخوان زیرا هر سال از نو خواهم نوشت آن را مانند پرنده ای که قبل از فصل سرما کوچ کرده و شادمانه گرمای جنوب را تجربه...
-
برکه دلخوش پیوستنش به رود بود!
یکشنبه 18 دی 1401 07:47
برکه دلخوش پیوستنش به رود بود! حالا در دریایی از تنهایی به دنبال سرچشمه می گردد! غلامحسین افراس
-
شب را از زنانى بپرس
یکشنبه 18 دی 1401 07:45
شب را از زنانى بپرس که تنها گذاشته شدهاند زیرا که شبها همه چیز چند برابر مىشود « شاعر : مسلم یوکسل
-
به کوچ پرندگان مهاجر
یکشنبه 18 دی 1401 07:45
به کوچ پرندگان مهاجر به آبشار نقره فام سپیدار به دشت گلهای ابریشم به شبهای پر ستاره ی هگمتانه تو را دوست دارم پروانه مدی
-
انتظار
یکشنبه 18 دی 1401 07:44
-
تمام سالها با تو آغاز میشود
یکشنبه 18 دی 1401 07:42
تمام سالها با تو آغاز میشود و در تو به پایان میرسد در سالی که گذشت تو سلطان من بودی و در سالی که خواهد آمد همچنان سلطان من خواهی ماند « شاعر : نزار قبانی » ...
-
کاش می شد آینده را در نگاه تو دید
یکشنبه 18 دی 1401 07:39
کاش می شد آینده را در نگاه تو دید ولی جز سیاهی که, چیزی نیست یکبار نوری دیدم که خورشید نبود یک لامپ کم مصرف که بیهوده روشن بود چطور می شود بیشتر دید و نگریست چرا سرمه دان چشمانت خالی نیست تکرار می شود سایه های وهم و خیال چرا چشمان من نابینا و چشمان تو بینا نیست؟ علی لفظی قاضی
-
گاهی,
یکشنبه 18 دی 1401 07:38
گاهی, برای رفتن یا ماندن با اینکه میدانی, باید رفت ,مردّد میمانی! میدانی اما نمیتوانی...! هاج و واج می مانی با اینکهمیدانی رفتن عین رسیدن است در میان این همه رفتنها می مانی ,می مانی , چقدر این جاده سخت است و هیچ میانبر نداره ؟ علی غلامی
-
زمستان
یکشنبه 18 دی 1401 07:35
-
رفتی وداغ رفتنت بر دلم ماند
یکشنبه 18 دی 1401 07:31
رفتی وداغ رفتنت بر دلم ماند داغ جهنم به از ان رفتنت بود ز دوری تواین دل تنگ آمد ای رفته از خانه وکاشانه ی من کی خواهی آمد؟ لعنت بر آن شب های تلخ و تنهایی درد ودل با شب های سرد و بی قراری بعد تو آن خانه دگر بی روح و جان شد مرگ تو با مرگ دلم همعنان شد دگر در آن حیاط کبوتر پر نمی زد دیوار ودر با اشک هایم زار میزد ای رفته...
-
من و تو آهیم
یکشنبه 18 دی 1401 07:30
من و تو آهیم من و تو دردیم من و تو, تو این زندون هم بندیم من و تو هم دردیم من و تو زخم خورده روزگار نامردیم منو تو کوهیم, استواریم منو تو مست عشقیمو بی قراریم منو تو با هم, دست تو دست هم ادامه میدیم راهمونو اگه بسته باشه جاده پیدا میکنیم یه راه جدید میونبر میزنیم از وسط روزگار پلید به روزای قشنگ, به امید میثم علی شاه
-
از وجود توست که مهربانی
شنبه 17 دی 1401 08:02
از وجود توست که مهربانی حالت از هم گسسته اش را باز می یابد و انسان از بازی تیغ و شاهرگهای دوخته به پیرهنش دست می کشد در آن سایه ساری که دست های توست در آن آفتابی که از پشت پلک های تو سرک می کشد سیدمحمد مرکبیان
-
ای عشق , ای شکنجه گر مهربان من
شنبه 17 دی 1401 08:01
ای عشق , ای شکنجه گر مهربان من دوری تو میزند دوباره آتش ب جان من راضی شدم به مرگ , تو مرا زجر کشم مکن درد فراق عشق بیشتر است از توان من نوشیده باده ام و لب هزار جام بوسیده ام خالی ست جای بوسه ی تو بر لبان من ای در خیال من هزاران خیال خوش در غربتت گمم , تو مرا این چنین مَکُش ای که نگاه تو تمامش محبت است حالا ببین چه...
-
دلبرم
شنبه 17 دی 1401 07:57
دلبرم قسم به ماهِ نیمه نهانت دلم چنان بندست به غوغایِ مویت که عیانم همه خمِ ابرویت بینم وُ نهانم همه تارِ گیسویت چینم علیزمان خانمحمدی
-
عقاب
شنبه 17 دی 1401 07:57
-
به واژه ها می آویزمت
شنبه 17 دی 1401 07:56
به واژه ها می آویزمت شعر می شوی چگونه بگنجد اینهمه شاعرانگی در تقدس نگاههای ارغوانی در حجم کلام به زنجیر می کشم واژه ها را در سلول انفرادی خیال به دار می کشی آخرین توان سرایش را دلخوشم حتی به میله های زندان در دیکتاتوری عاشقانه ها وقتی نقش می بندد شعر در چوب خط دیوارهای نبودنت مهساپارسا
-
سایه ات از سرِ من کم نشود حضرت ماه
شنبه 17 دی 1401 07:55
سایه ات از سرِ من کم نشود حضرت ماه من که درگیرِ تو ام ؛هم همه جا,هم همه گاه همه فکرم شده تنها تو شوی قسمتِ من تو فقط حکم بکن تا بزنم بر دلِ راه نشود فاش کسی قصه سحرت گلِ من دل سنگی که ربودی تو فقط با یه نگاه به تو هرگز نتوان گفت بشر ماهِ هبوط باز از عشقِ تو شد گو ورقی تازه تباه حدیث شباهنگ
-
زمستان
شنبه 17 دی 1401 07:50
-
خاطرات یک مغ –
شنبه 17 دی 1401 07:49
انسان هرگز نمیتواند از رویاهای خود دست بکشد رویا خوراک روح است. همانطور که غذا خوراک تن است در زندگی بارها رویاهامان را فرو ریخته، و تمناهامان را ناکام می بینیم، اما باید به دیدن رویا بپردازیم اگرنه ، روحمان میمیرد خاطرات یک مغ – پائولو کوئیلو
-
حال خوب
شنبه 17 دی 1401 07:46