-
پروانه ای میان شعله ها می سوخت
دوشنبه 10 بهمن 1401 07:50
پروانه ای میان شعله ها می سوخت نه شمعی بود نه نسیمی چه پیله ای؟ زلیخا احمدی
-
دنیای بدیست دیوانه در دیوانه
دوشنبه 10 بهمن 1401 07:47
دنیای بدیست دیوانه در دیوانه همه زنجیر شدیم به یک دیوانه خانه نمیدانیم به دنبال چه هستیم سردر گریبان , مدهوش در میخانه آواره دیروزیم و سرگشته فردا میلولیم در ورطه مزخرف زمانه پیش می رویم به سوی مرگ بی توشه ای از این دنیای مجرمانه همه عمر می دویم به دنبال آرامش آرامشی نیست در این عالم ملولانه زندگی انباشته از مرگ هاست...
-
صبح ها
دوشنبه 10 بهمن 1401 07:47
صبح ها وقتی خورشید در میآید ... متولد بشویم ! ((سهراب سپهری))
-
راستی آن خم ابروی تو برجاست هنوز؟
دوشنبه 10 بهمن 1401 07:45
راستی آن خم ابروی تو برجاست هنوز؟ بر سر فلسفه ی ناز تو دعواست هنوز؟ ما که جز خون جگر عایدمان از تو نشد مهر ورزی تو با غیر مهیّاست هنوز؟ موی ما در گذر چرخ زمان گشت سپید موج گیسوی سیاه تو چو دریاست هنوز؟ دست خالی ز سر خوان تو رفتن عادّیست این مثالیست که چون روز هویداست هنوز آشتی کردن تو فرق ندارد با قهر بر من این شیوه ی...
-
ما در پیِ مجهول ز معلوم بریدیم
یکشنبه 9 بهمن 1401 08:13
ما در پیِ مجهول ز معلوم بریدیم در مسئله گم گشته و مطلوب ندیدیم هرگاه میانِ رهِ هشیاری و ادراک بیراهه گزیدیم به مقصود رسیدیم علی نیک بخت
-
شباهنگم صدایِ من همه آهنگِ تنهایی
یکشنبه 9 بهمن 1401 08:12
شباهنگم صدایِ من همه آهنگِ تنهایی شب آرام از صدایِ من ولی من غرقِ شیدایی هوایِ تو اگر افتد به جانِ عاشقی ای دوست چنان دیوانگان افتد به کنجِ قابِ تنهایی نباشد لذّتی برتر اگر عاشق شوی روزی ز هجرانی که می ارزد غمش حتّی به دنیایی مدام از ما تو را شکوه اگر از هجر و تنهایی حجاب عقلِ ما مانع و گرنه تو هویدایی چو نابینا کند...
-
درد دارد که خودت علت لبخند شوی
یکشنبه 9 بهمن 1401 08:11
درد دارد که خودت علت لبخند شوی و دلت در همه حالات پر از غم باشد | رسول احدی |
-
به یادش به نیمه شب زدم به ذکر و دعا
یکشنبه 9 بهمن 1401 08:09
به یادش به نیمه شب زدم به ذکر و دعا نماز شب بخواندم .دلم ریسه رفت سوی خدا صبا امد موذن خواند ,اذان صبح به مسجدها وضو گیرو نمازی تا جلا بخشد دل و جانها غنی گردی و یا حاکم و ساقی . نقل محفل را که دنیا را حسابی نیست.برو دریاب عقبی را مسلمان شو بگو یکتاست الله.رسولله محمد را ولی الله علی ع وبرگزین ایمان و زهدو تقوا را هر...
-
حال خوب
یکشنبه 9 بهمن 1401 08:08
-
وقتی تو را می بینم
یکشنبه 9 بهمن 1401 08:07
وقتی تو را می بینم٬ همه ی کلمات انگار از ذهنم محو می شوند! زبانم بند می آید٬دست هایم یخ می زنند و من منجمد می شوم! آنقدر منجمد می مانم تا مرا در آغوش بکشی٬تا گرمای وجودت مرا ذوب کند٬تا تو مرا از انجماد در آوری! اما تو نمی آیی٬بنای آمدن هم نداری! می روی دیگری را در آغوش میکشی! راستش را بگو٬او تو را ذوب می کند؟ فاطمه...
-
آن کس که شناخت ذوقِ تنهایی
یکشنبه 9 بهمن 1401 08:05
آن کس که شناخت ذوقِ تنهایی از سایهی خویشتن گریزان است - ((صائب تبریزی))
-
حال خوب
یکشنبه 9 بهمن 1401 08:04
-
اگرچه راه دراز است و قصد ماست محال
یکشنبه 9 بهمن 1401 08:02
اگرچه راه دراز است و قصد ماست محال زهی به این حرکات و زهی به همچو خیال چنان که مهر نهان گشت و روز یافت فنا گرفت دولت ِارباب ِجُور و جهل زوال عجب ز صورت بی مثل آن نگارفگار درود بر نفس ِآن بت ِ ستوده خصال چو نیک بنگری ای بیخبر ز گردش دُور نمانده جز دم اندک در این سرات مجال بر آنچه می رسدت دست بیش غرّه مشو و زآنچه می رود...
-
خانه ات اباد ای عشق!
یکشنبه 9 بهمن 1401 08:02
خانه ات اباد ای عشق! کردی خانه ام اباد اینهمه ناز ومستی این همه شور و نور وبزم شادی این که کردی از محبت برمن عاشق مبارک... رویا یمینی
-
تمام این مسافرخانه
شنبه 8 بهمن 1401 07:49
تمام این مسافرخانه از عطر دست های تو پر خواهد شد دهان اگر باز کند این چمدان! (حافظ موسوی)
-
حال خوب
شنبه 8 بهمن 1401 07:44
-
خشت بر خشت زوایای جهان گردیدم!
شنبه 8 بهمن 1401 07:43
خشت بر خشت زوایای جهان گردیدم! منزلی امن تر از گوشه ی تنهایی نیست... | طالب آملی |
-
نه شوق خنده دارم نه آه گریه دارم
شنبه 8 بهمن 1401 07:41
نه شوق خنده دارم نه آه گریه دارم سخن نگفته ای را به دلم نهفته دارم نه تاب یار دیدن نه تاب دل بریدن در هر سفر به کویش راه نرفته دارم خود در قفس اسیرم با آرزوی پرواز در آشیان قلبم صد ها پرنده دارم در آرزوی حرفی از عشق قلب اویم گوید خموش ورنه حرف گزنده دارم گویم روی عشقت جان شرط می گذارم گوید به نیشخندی برگ برنده دارم نه...
-
بودن کنار تو حال مرا خوب میکند
شنبه 8 بهمن 1401 07:40
بودن کنار تو حال مرا خوب میکند روح مرا به هلهله، مجذوب میکند. هر تلخی و غمی که ز دور جهان رسد شیرین لبت به بوسه ای محبوب میکند . بوی تو بر غزل که نشیند چنانکه گل هر واژه را کرشمهی مطلوب می کند تک خال لب که رو کنی ای پادشاه دل سر را به باختن به تو مصلوب می کند گفتم که چیست عشق که تلخ است و شکرین شوری ست از بهشت، که...
-
گفتی که تو را شوم مدار اندیشه
شنبه 8 بهمن 1401 07:39
گفتی که تو را شوم مدار اندیشه دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه کو صبر و چه دل، کنچه دلش میخوانند یک قطرهی خون است و هزار اندیشه "حافظ"
-
ای مردم..
شنبه 8 بهمن 1401 07:38
-
گمشده
شنبه 8 بهمن 1401 07:35
کجای قصّه ای ؟ کلاغ ها به خانه رسیدند امّا تو نه ببین عزیزم برای اینکه قهرمان داستانی بشوی حتماً لازم نیست تا کوه نور بروی یا از دریا مرواریدی بیاوری زیر همین آلاچیق اگر می نشستیم دو فنجان چای می خوردیم حتّی اگر سکوت می کردی تمام فصل ها سهم چشم های تو بود دور شدی عکس در ستون گمشده های روزنامه ی قدیمی من تنهای قبل از...
-
تمام فانوس های جهان را
شنبه 8 بهمن 1401 07:33
تمام فانوس های جهان را هم که روشن کنی شـب، شـب اسـت. مـرا ببـوس، آدم دلش که روشن باشد تمام شـبهای تاریخ را هم طاقت می آورد. معصومه_صابر
-
خاطراتت در فضای خانه مهمانِ من است
شنبه 8 بهمن 1401 07:28
خاطراتت در فضای خانه مهمانِ من است نیستی؛ تصویرِ تو در قابِ چشمانِ من است با خیالت چای مینوشیم و خلوت میکنیم همدمِ و همصحبتِ هر روز, فنجانِ من است در نبودت, آسمانْ تاریک و سرد و ساکت است ماهِ پشتِ پنجره, تنها نگهبانِ من است شعر میخواندی شبیه موج در آغوش باد شعر میگویم برایت, فصلِ طوفانِ من است از صدای مهربانت این...
-
خانه ات آباد این رسم وفاداری نشد!
جمعه 7 بهمن 1401 08:18
سر به روی صخره داری, موج دریایی مگر! عطر نرگس می فشانی, باد صحرایی مگر؟ شعله از هرم نفس های تو بیرون می زند آفتاب مشرقی یا فوجی یامایی مگر؟ ای جنون در رگ رگ اندیشه ات, حرفی بزن! همدم ابن السلامی, یار لیلایی مگر؟ وعده ها دادی که می آئی ولی ای نازنین من فدای تو شوم یک روز می آئی مگر؟ فرصتم کوتاه و تو امروز و فردا می کنی...
-
یاضامن آهو
جمعه 7 بهمن 1401 08:17
-
گاز از آن سیب زنخدان تو زدن ما را بس
جمعه 7 بهمن 1401 08:10
گاز از آن سیب زنخدان تو زدن ما را بس آه از آن سیب که کال است درد دندان مارا بس افسانه لعل میرزاده ایتا.........................حال خوب..
-
بهترین لبخند
جمعه 7 بهمن 1401 08:08
-
ابریشم سیاه دو چشمت
جمعه 7 بهمن 1401 08:07
ابریشم سیاه دو چشمت یاد آور شبی زمستانی است من بی ردا بدون وحشت دشنه شادمانه خواب می رفتم ابریشم سیاه دو چشمت خانه ی من است آن خانه ای که در آن خواب می روم و می میرم. خسرو گلسرخی
-
می دانم همیشه دیر می رسی،
جمعه 7 بهمن 1401 08:07
می دانم همیشه دیر می رسی، اما من هر روز درست سر وقت به انتظار آمدنت می نشینم! آن پریشانی آمیخته با شوق رسیدنت را دوست دارم. رمان: گاهی خودت باش، نازنین جهانگیری