-
دَر هَوا شوقِ تَماشایِ تُو دارَد جَرَیان
شنبه 15 مهر 1402 11:14
دَر هَوا شوقِ تَماشایِ تُو دارَد جَرَیان سینِه اَز هَم بِشِکافَد نَفَسِ پُر هَیَجان دِل بِه تاب و تَپِشُ و حَسرَتِ دیدار هَنوز جُست و جوییست دَمادَم پَسِ هَر آن ضَرَبان کاش پایان نَرِسَد لَحظِهی پُر راز هَنوز جاری اَز جانِ تُو باشَد دِلِ سَرچِشمِهی آن تَن بِه این رود سِپاریم و دِلی خُوش داریم زِنده اَز عِشق بِمانَد...
-
سهم من از عشق ،فقط یک خداحافظی تلخ بود ....
شنبه 15 مهر 1402 11:13
سهم من از عشق ،فقط یک خداحافظی تلخ بود .... کتاب، قصه عشقمان همان روزی بسته شد، که فهمیدم، مرا به دیگری ترجیح دادی .. میدانی ...یاد گرفته ام، بخاطرکسی بجنگم که مرا، فقط برای خودم بخواهد ، بخاطر کسی اشک بریزم که قطره های اشکم ارزش خیس شدن روی صورتم را داشته باشند... عشق ،واژه قشنگیست اما... هر آدمی لیاقت عشق را...
-
زمستانی اند درختان
شنبه 15 مهر 1402 11:12
زمستانی اند درختان دوباره در فصل تنهایی پاییز زیر تاریکی سایه اعتدال زندگی خیال غبار گرفته هر روز پنجره و بوسه بازی باران. رد پای پاییز در میان برگ برگ شعرهایم و لبخند نمناک نسیم زمستانی اند درختان آنسوی حادثه شب ققنوس در کنج خاکستر لب های آتش و در شب شکوه پادشاهی فصل ها و بوی خدایی که در باور برگهای زرد پاییزی پیچیده...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 15 مهر 1402 11:11
-
این مرثیه ها درد دل مختصر ماست
شنبه 15 مهر 1402 11:10
این مرثیه ها درد دل مختصر ماست هر خاک غمآلوده پر از بال و پر ماست می برگد و می روید و هرساله شکوفاست این جلگه که از چشمه چشمان تر ماست همرنگ شفق بوده و همصحبت خورشید دریای نگینی که به خون جگر ماست هر سرب فرو رفته به تصویر زمستان از ترکش جامانده ی خون هدر ماست تقویم دلاشوبی هر عالم و آدم دلداده به تشویش قضا و قدر ماست...
-
شعر هایم که تمام شد
شنبه 15 مهر 1402 11:09
شعر هایم که تمام شد برایت انار دانه خواهم کرد سعید ممدوحی
-
نوری که عقب میکشد از ظلمتِ این دهر
شنبه 15 مهر 1402 11:08
نوری که عقب میکشد از ظلمتِ این دهر بی پرده تر از عالم خورشید ندارد سکنی نگزیند در این دار مکافات آنی که هراس از دل تبعید ندارد غش کرده زبان بر لبه ی تیغ فروشان کوته نظری مان غمِ تشدید ندارد قلاده ی پیران به پدر تا به پسرها می ماند و این نظم که تهدید ندارد این کشتیِ طوفان زده را میل سفر نیست بی هیبتِ بادبان که امید...
-
تو آمدی تو از نزدیکی های دور آمدی
شنبه 15 مهر 1402 11:07
تو آمدی تو از نزدیکی های دور آمدی با عشق هم آمدی ندانستم چه بگویم سکوت جواب تو شد نتوانستی بمانی ورفتی وحالا منی مانده که مات توی مانده در وجود خویش است ... نگین فروتن زابلی
-
یکرنگ
شنبه 15 مهر 1402 11:04
-
تاب تاب عباسی،خدا منو انداختی
شنبه 15 مهر 1402 11:02
تاب تاب عباسی،خدا منو انداختی یادت نبود هنوزم، نشسته روی تابم تاب تاب زندگی، عجب تابی بهم داد یادش بخیر بچگی، عجب رویایی داشتم تاب تاب رها شد، بند رهایی وا شد عروسک تو اتاق،دلش رو غُصه باز شد تاب تاب چه روزی، همون روزی که شب شد گلهای پیراهنم، یکی یکی پر پر شد تاب تاب خدایا، کجای دیکته ها را غلط نوشته بودم خورشید...
-
دراین پاییز
جمعه 14 مهر 1402 10:53
دراین پاییز چه غمگین می خواند این پرنده میانِ لاله هایِ سیاه روزنامه هایِ شهر ! غمگنانه قدیمی اند باران هم می بارد آغوشِ باد پناهِ فریادِ ماست که باسال هایِ خسته می گذریم وَ ازعشق چیزی نگفتیم صدایِ پاییز را شنیده ای ؟ برگِ زردی می افتد وَ ، درختِ عریان تا بهاری دیگر تنهاست صدایِ انتظار را شنیده ای ؟ قطره اشکی خونین...
-
دنیای منی، این را تو خودت میدانی
جمعه 14 مهر 1402 10:51
دنیای منی، این را تو خودت میدانی رویای منی، تو خودت دینی و هم ایمانی ای که آغوشت خانه ای بعد هر ویرانی برای تو شعر چرا؟ تو خودت یک دیوانی امین حداد
-
به قول استاد...
جمعه 14 مهر 1402 10:51
-
جایی که هستم تاریک است
جمعه 14 مهر 1402 10:50
جایی که هستم تاریک است بدون چشم انداز هم دلم تنگ میشود هم نفسم میگیرد چیزی شبیه زنده به گور من سالهاست زیر پایت زندگی میکنم کنار قولت... ایمان جلیلی
-
آیا امروز کسی بود که تو را دوست بدارد
جمعه 14 مهر 1402 10:48
آیا امروز کسی بود که تو را دوست بدارد تا دلت شاد شود؟ یا به نگاهی نغمه دلت ساز شود؟ پس به چه می اندیشی ؟ که من اینجا در خیالم هر روز برایت شعر بهم می بافم.... زهره مومنی
-
فرود یک سیب بر سر نیوتن.....
جمعه 14 مهر 1402 10:45
فرود یک سیب بر سر نیوتن..... و هزار پاره برگ بر سر خیابانی خیس در خش خش خشک دور شدن های سرد با چراغ های عابر پیاده ی همیشه سبزش اما چرا کسی میان این همه پاییز قانون دافعه را کشف نکرد ؟ شیما اسلام پناه
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 14 مهر 1402 10:42
-
درمدار چرخش خورشید،
جمعه 14 مهر 1402 10:40
درمدار چرخش خورشید، افسوس دانستم که سهم من از این دوران، فقط ، آغوش پاییز است . ناظر توحیدی ثمرین
-
خدا داند زمستان و خزان را
جمعه 14 مهر 1402 10:12
خدا داند زمستان و خزان را دل از دل کندن از بهر جبان را خدا داند گذر را کز مواکب مواکب زینت راه وزان را خدا داند که دنیا را چه گویند چه گویند این دل بی اسمان را خدا داند بهار اخرت را خدا داند پیام و موهبت را رسا فیضی
-
من دوباره کوک خواهم شد
جمعه 14 مهر 1402 10:11
هنوز گاهی میان کوچه های خیالت گم میشوم حافظه ام به خطا میرود آدم ها را نمی شناسم وحذف می شوم میان پیاده روی یک خیابان گنگ می شوم میان صدای بوق ماشینها و پچ پچ عابر ها... رنگهای چراغ قرمز مرا اشتباه می گیرند و قهوه فروش نبش خیابان مرا نمی شناسند من دیگر آدمها را بلد نیستم در من صدای خسته ای میخواند مبتلا شده...
-
شعاعِ قلبِ ما
پنجشنبه 13 مهر 1402 10:56
شعاعِ قلبِ ما تا دورترین قلبِ مهربانانِ حیاتمان، امتداد دارد فرشته سنگیان
-
رفت آنکه دلم در پی چشمش نگران شد
پنجشنبه 13 مهر 1402 10:54
رفت آنکه دلم در پی چشمش نگران شد باد سیه از جانب افلاک وزان شد رفت و همه زندگیم تیره و تارست آن سوز که درون جگرم بود عیان شد دل نیست دگر تا بتوان شعر سرایم رفت و المش با غم و اندوه بیان شد از سوز غمش هرچه که گفتیم و نوشتیم اندازه یک ارزن مصری بیان شد بغضی به گلوی من مسکین بنشسته چ شمم شده دریا و مسیر فوران شد آن روز...
-
همچون غبار برخواسته از خرمنکوب دل
پنجشنبه 13 مهر 1402 10:52
همچون غبار برخواسته از خرمنکوب دل در هم می تند، زیبایی ها و زشتی های خاطرات دور و نزدیک زیست. را در غربت غریب و پهن میکند خیال تورا روی شاخه ی گرم خورشید حریر نیلوفری خیالت نرم می رقصد. گویی که شعاع خوشبختی، در غبار کاشی های ترک خورده نگاهم می لغزد تا پنهانی از پشت نفس های بغض روح سرگردان من مأوا بگیرد، ساده و صمیمی...
-
پاییز
پنجشنبه 13 مهر 1402 10:52
-
می روی از تو فقط خاطره ها می ماند
پنجشنبه 13 مهر 1402 10:51
می روی از تو فقط خاطره ها می ماند شعرم از قصرغزل باز تورا می خواند دیده را شوق فقط دیدن دلبر باشد شود اشک حسرت از دوری او نچکاند؟ گفته بودم غم خود را به دلت خواهم گفت غافل از آن که مگر سنگ زبان می داند آه باحسرت واندوه به هم ساخته تا داغ دوری تورا بردل من بنشاند چه کنم بی تودراین هاله حیرانی ها زندگی دادمرا از چه کسی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 13 مهر 1402 10:50
-
تو را دیدم نگاهم زیر و رو شد
پنجشنبه 13 مهر 1402 10:48
تو را دیدم نگاهم زیر و رو شد دلم با موجِ زلفت رو به رو شد... تو را دیدم دلم لرزید در من هوسهایم دگر بی آبرو شد... تو را دیدم چنانماهی بهشبهام شبو روز ازتو کارم پرسوجو شد... تو را دیدم چنانمی در تبِجام از آندم قبلهام جام و سبو شد... به چشمت اقتدا کردم،دو دستم بههمکاریِ چشمم در وضو شد... شدم عاشق،شدم...
-
تقلا و نفهمیدن مرز باریک بین کلمات
پنجشنبه 13 مهر 1402 10:46
تقلا و نفهمیدن مرز باریک بین کلمات تنهایی تا تهدید تداعی همه ی خاطرات از تخیل ما شدن تا تمامی ارزش ها دوست داشتن زیاد وغلت بین تنش ها جنگیدن برای تو بین آدم ها با دستان خالی همزادپنداری با شخصیت های خیالی خواب دیدن جاده های فرعی قرار در بغل هم گشتن دنبال راه فرار افتادن از ارتفاعِ ترس هایمان بر شانه های هم نیازبه صبر...
-
دستان نازکت را در دستهام بگذار
پنجشنبه 13 مهر 1402 10:45
دستان نازکت را در دستهام بگذار بیگفتوگو سرت را بر روی پام بگذار از باغ گل بچینم با بوسهای بمیرم در غنچهای برایم جانانه دام بگذار اندوه را بپیچان در موجهای خنده وقتی که بیقرارم سنگ تمام بگذار اعماق سرد شب را آغشته کن به آغوش یخبسته عشقبازی یک کم مرام بگذار بگذار جا بگیرم در کافه دو چشمت فنجان قهوهای را حسن...
-
چشمانت
پنجشنبه 13 مهر 1402 10:44
چشمانت پیله ایست تنیده بر قلبم . . . رهایم نمی کند... مجتبی فرخی