-
خانه سالمندان
سهشنبه 18 مهر 1402 11:01
خانه سالمندان بخش بیماران الزایمر اطاق شماره 1394 میایی شاخه گلی روی زانو هایم میگذاری هیچ چیز را به یاد نمی آورم ناگهان میروی رفتنت را بیاد خواهم آورد . . . عبدالمتین کریمی
-
رها کردی مرا تنها تو با صدها گرفتاری
سهشنبه 18 مهر 1402 10:59
رها کردی مرا تنها تو با صدها گرفتاری به پایان میرسدعمرم نگارا با چه دشواری چراکردی رها رفتی مرا با دردها ای مه ندارم چون تو ای دلبر دراین دنیا پرستاری طبیبی بهردردم چون توآخرمن کجایابم به مثلت بهر درمانم کند هردم مرا یاری ز هجرانت فتادم گوشه ای کز درد می نالم پرستاری ندارم ماه من در وقت بیماری تو رفتی تا بسوزم روزشبها...
-
امروز هوای کوچه روح انگیز است
سهشنبه 18 مهر 1402 10:54
امروز هوای کوچه روح انگیز است ابر آمده آسمان چه حاصلخیز است از خش خش برگ زیر پا فهمیدم یکبار دگر عروسی ی پاییز است مهوش قیاسی نیک
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 18 مهر 1402 10:53
-
باید به زندگی بازگشت
سهشنبه 18 مهر 1402 10:53
باید به زندگی بازگشت با گذر از اندوه چه زندگی سیهرویی که جز با گذر از اندوه دوست داشتن نمیتوان به آن بازگشت... در من صدای خسته ای میخواند مبتلا شده ای... بی درمان شب هایت بی درمان فردایت و من آرام میگفتم درد هایم را دوست دارم زخمه بزن، زخمه بزن من دوباره کوک خواهم شد و وقتی با آهنگ لب خوانی می کند و چشم را از پنجره...
-
سرد و تاریک بود درون این دلم
سهشنبه 18 مهر 1402 10:50
سرد و تاریک بود درون این دلم صدای گیتار و اواز از عمق نگاهم چرا این روزا حال من اینه روز به روز دنیا رو به جنون میره تصور نمی کنم حتی یک لحظه بی تو زندگی غرق سیاهی شده بی تو باور کن هر شب پشت سر هم رویا و تردید تو اون لحظه دیدار چشمات کجا رو می دید بسکه قرص خواب اور خوردم لحظه هااز ترس و کابوس پر شده میخورم یک اسپرسو...
-
وقتی دلت را دستِ هر کس داده باشی
سهشنبه 18 مهر 1402 10:50
وقتی دلت را دستِ هر کس داده باشی بهتر که از چشمان من افتاده باشی قرآنِ قلبم را به روی نیزه کردی دین که نداری، کاشکی آزاده باشی امشب کمان ابروی خود را کشیدی بی شک برای کشتنم آماده باشی هستی دلیل مستی و اسمت مهم نیست گیرم شرابی یا که مِی یا باده باشی شعرم شبیه دامنت، نو هست و کوتاه با این تفاهم، میشود دلداده باشی؟ علی...
-
سیه بر سر نکن ای جان، نگردد تا سیه روزم
سهشنبه 18 مهر 1402 10:47
سیه بر سر نکن ای جان، نگردد تا سیه روزم سیه هرگز نپوش ای جان، که میسوزم که می سوزم منم عاشق، از این عاشقترم خواهی مگر جانم جفا اندازه ای دارد، نکن ماهِ دل افروزم منم دربند و، آزادی تو، ای مغرورِ عاشق کُش منم پروانه یِ عاشق، تویی آن شمعِ جانسوزم به گِردَت شمعِ من گردم که تا جان در بدن دارم من از جان می کشم دست، از تو...
-
پاییز
سهشنبه 18 مهر 1402 10:47
-
تو کیستی؟
سهشنبه 18 مهر 1402 10:44
تو کیستی؟ که با خیال حصار سنگی... بر بُغض گلو گیر دل تو را در خیال زمستانی به بهارانی از ره رسیده... هر شبانی از نیمه رفته... بر پاسبان نیم دری عشق به خواب می رویم بابک پولادی فراز
-
به یاد شبی شعری سرودم
دوشنبه 17 مهر 1402 11:16
به یاد شبی شعری سرودم با آه و ناله و غم این شعر گفته بودم از بی وفایی یار گویی که مرده بودم از شوخی زمانه با اهل گفته بودم دیدار عاشقان را از قبل دیده بودم در این دیار با یار، گویی خفته بودم در مکر این زمانه جانا مانده بودم باپیمانه و شمع این عهد بسته بودم پروانه را بگویم در خاطرت نمانده از پیله من رهایم،با شوق مرده...
-
بنگر ترازو مهری رُخ داد
دوشنبه 17 مهر 1402 11:15
بنگر ترازو مهری رُخ داد لب سرخ چهره دلشاد بادهی بوسه سرخ نهاد کام ناکام بی فریاد مستی نگاهی که دیگر نیست. انگار ترازو دوری رخداد بستر هرگز سترون داد؛ شادی بیداریمان بر باد لام تا لام بی بنیاد هستی گناهی که دیگر نیست. بابک رضایی آسیابر
-
بر روی آغوشم کمی از عطر او باقی است
دوشنبه 17 مهر 1402 11:13
بر روی آغوشم کمی از عطر او باقی است در غیبتش این زندگی تیره وَ ارفاقی است در لحظه های شک و تردید و پریشانی بین دلم با روح او یک متن الحاقی است با شوق هر لحظه کنارش زندگی کردم اما برایش عشق من در حکم اوراقی است اصلا چرا گویند از هجر و غم دوری کار دل عشاق غیر از وصل و میثاقی است؟ گاهی فقط در خواب می دیدم شده عاشق او پیش...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 17 مهر 1402 11:11
-
به من عاشق چرا گویند، دیوانه عاشق؟
دوشنبه 17 مهر 1402 11:10
به من عاشق چرا گویند، دیوانه عاشق؟ از کی تا به حال دیوانگان را عاشق شمردن؟ عاشقی را رسم نوای باشد، دیوانگان را چه حاصل. دیوانگان را عالمی واهی باشد ، عاشقانه را چه حاصل. عاشقان در پی معشوق روند ، دیوانگان در پی دیوانگی روند. دیوانگان از بهر خواب بمیرند ، عاشقان از بهر بی خوابی بمیرند. عاشقان درد کش پریشان حال بوند،...
-
اندوه سرایش یک شعر نیست
دوشنبه 17 مهر 1402 11:09
اندوه سرایش یک شعر نیست اندوه منم اندوه تویی اندوه رنج است. رنجِ کودکی گرسنه و اندوه من ، افکارِ گرسنگان جاهل است. اندوه غم است غم نامه ی مرد عاشقی که آرزوهایش به تاراج فقر میرود. اندوه من، تاراج کیسه های خالی از درم است اندوه، ترس است. ترس از تازیانه خشمِ ستم بر تن نازک گلبرگ . اندوه من، شجاعتِ مدفون به آوار بیداد...
-
شهریار اندر کلامی قصه ها گفت از جدایی
دوشنبه 17 مهر 1402 11:08
شهریار اندر کلامی قصه ها گفت از جدایی رسم عالم در دورویی در گذر از بی خدایی از وداعش با جوانی از سپیدی های بی رحم بر سری که مو به مویش شعر گفت از بی صدایی از ثریایش غزل ها گفت و آخر هم سرود او از وفاداری یارش بعدِ عمری بی وفایی بیت هایش در خیالم در تمنا موج می زد شِکوه ها داشت از ثریا می سرودش گو کجایی؟ هر چه خواندم...
-
حال خوب
دوشنبه 17 مهر 1402 11:06
-
شما را که گفته که دنیا دنی است
دوشنبه 17 مهر 1402 11:04
شما را که گفته که دنیا دنی است و یا خوان یغمای اهریمنی است جهان متجر اولیای خدا است که گفته که هر گفته ای گفتنی است که دنیا ممر است و عقبی مقر متاع مقر از ممر بردنی است سرای سِپنج است وچون سرسرااست که گفته وصید سرا خفتنی است کنون روز کار است و فردا حساب همه زاد فردا فرستادنی است همای سعادت به بام شماست گرفتی گرفتی هما...
-
بگشا پنجره را
دوشنبه 17 مهر 1402 11:02
بگشا پنجره را و در این صبح دل انگیز بهار، ته این کوچه ی بن بست ملول نغمه ای از سر آزادی و عشق زمزمه کن تا نسیمی عاشق که وزد بر قد و بالای بهار ببرد سوی گل و گندم زار شوق آغاز تو را، بگشا پنجره را، بشنو از باران بوی نمناک گل و پیچک را غصه ها را بنویس بر گلبرگ، بسپارش بر باد تا سراسیمه رود پیش خدا باز کن پنجره را و در...
-
مطمئن باش می میرم گرنبینم تو را
یکشنبه 16 مهر 1402 11:35
مطمئن باش می میرم گرنبینم تو را در چنگال تنهایی اسیرم گرنبینم تو را با عطر نفس های تو زنده ام نازنینم با خیالم سخت درگیرم گرنبینم تو را تو برای من خاصی نیستی مانند کسی با من بمان که دلگیرم گر نبینم تو را تو زیباترین هدیه از سوی خدایی تیره می گردد تقدیرم گر نبینم تو را دلخوشم باتو ای تمام سهم من از دلخوشی از کل این...
-
ره ِ عشق ِ نامساعد غم ِ بی شمار دارد
یکشنبه 16 مهر 1402 11:34
ره ِ عشق ِ نامساعد غم ِ بی شمار دارد سر ِ کوی و برزن خود ، هِرَم فشار دارد شده چشم ِمن پُر از خون ز فراق تو وَ این دل به درون خود کمی هم گُل ِ چون انار دارد به مصاف عشق آمد دل وُ دیده ام ، که دیدم چه بهانه هایی از تو به دلم قرار دارد شب وُ شاهد وُ وفور ِ می ِ ناب وُ ساقی اما ته ِ قلب ِ من تو را در ، صف ِ انتظار دارد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 16 مهر 1402 11:33
-
در گلستان گل بِرویَد مهدِ تورانی توان
یکشنبه 16 مهر 1402 11:32
در گلستان گل بِرویَد مهدِ تورانی توان پارسیان محبوبِ قَلبَند لایقانند قهرمان جنگِ دیوان رو نمائید ناتوانند جنئیان از هنرمندان هنرجوئید هنرمندند جهان عِرفان از عارف ستانید نیستانید عاشقان تریسان یکتاپرستند نی هراسید ترسیان با جهان بان گر بیامیزی بیاسایی اَمان با کمانداران نشینی غایتت گردد نشان کهکشان آماج نور است کی...
-
تو هر خط گر کشیدی باز کج شد
یکشنبه 16 مهر 1402 11:32
تو هر خط گر کشیدی باز کج شد دو چشمش ار کشیدی باز کج شد برای بودنش عمری نهادی دو چشمش تر کشیدی باز کج شد درون سینه ات دردی نهادی به درد خنجر کشیدی باز کج شد در این انجمن چو پا بر چوبه دار طناب بر سر کشیدی باز کج شد لبش را تا کنار گونه آورد لبش را سر کشیدی باز کج شد نمیدانم برای عشق بازی چرا تا پر کشیدی باز کج شد چو در...
-
تا بودی در برابرت هیچ بودم.
یکشنبه 16 مهر 1402 11:31
تا بودی در برابرت هیچ بودم. وقتی رفتی از دوریات پوچ شدم. عبدالمجید حیاتی
-
پای توصیف شما پای قلم مانده به گل
یکشنبه 16 مهر 1402 11:30
-
در امتداد یک سخن
یکشنبه 16 مهر 1402 11:29
در امتداد یک سخن گلایه ای مگر میشود نگفت در مزار ی که آرزوی آرام من است گلاب میبرند زمن عطش دارد مگر گلدان پاشیانه ام ب مرگ سنگ و کوه آرزو ب کرار، چنان ز بند تو رها شوم که همان دربند، در خویش تو ام، میشود آشیانه ام من به آرزوی محال گفته ام سلام ب مرگ عاطفه ب مرگ عشق ب مرگ آرزو های دیرینه ام تمام گون های سرزمین سوخته...
-
باد پاییز را ببین
یکشنبه 16 مهر 1402 11:28
باد پاییز را ببین چه خوب و دلنشین برگ درختان زرد ریختند روی زمین این همه لطف خدا هست همین خش خش، برگ زرد زیر پا میدهد این صدا این ها همه حرف است و میدهند ندا الان ما را نبین خشکیم و بی صدا فصل بهار را دیدید آن همه امید را دیدید خرمی و شادابی ما را دیدید به امید بهاری دیگر زهرا عابدی
-
آه.... از قدومِ نحسِ این خزان
یکشنبه 16 مهر 1402 11:27
آه.... از قدومِ نحسِ این خزان که هر ساله به آغازش بس بی ترحم می شکند شاخهٔ نارسی از نهالِ ما گوئی مزه نمی دهد به مذاق این فصلِ خشکِ بیدادگر مرگ مداوم این همه برگ که باز هوسِ شکستن شاخه ها به سرش انداخته هوایِ هرس علیزمان خانمحمدی