-
زندگی غمکده ای بیش نبود
جمعه 17 فروردین 1403 11:48
زندگی غمکده ای بیش نبود سهم ما جز غم و اندوه ، ازین عیش نبود خونِ دل ها خورده ام من بارها زندگی من برای من، زِ تشویش دگر بیش نبود هر که را من خواستم ،ضربه زد بر جان من اهل خانه، دوستان و یار من، هیچکس برای من آشنا دیگر نبود من ندانستم ،کجای زندگی بودم ولی تازه فهمیدم که جایم نقطه در یک صفحه ای بیش نبود آریانا محسنی
-
پا به هر جا میگذارم ، حال و احوالم بد است
جمعه 17 فروردین 1403 11:46
پا به هر جا میگذارم ، حال و احوالم بد است پا ندارم در هوس ها ، چونکه من حالم بد است رنگ و رخسارم کِدِر ، حال و احوالم بد است روزگارِ خوش ندارم ، چونکه من حالم بد است هیچ نباشد خاطرم ، حال و احوالم بد است گر بخواهی حال خوش ، از من بپرس، از من بپرس دیگری را خوش بگو ، دیگری را هیچ مپُرس مثل گل خندان شوی ، جان من هیچی...
-
فراق تو بس سنگین است نمی توان قصه ای نوشت
جمعه 17 فروردین 1403 11:45
فراق تو بس سنگین است نمی توان قصه ای نوشت قصه تو بس غمگین است نمی شود قطعه ای خواند غُصه هجران تو قصه تلخ کتاب عمر من است نمی دانم این غُصه را می توان تحمل کرد یا آن قصه را می توان خواند هر شیرینی زندگی برایم تلخ است جز یاد تو که خیلی شیرین است مرگ را در آغوش گرفتی چون مادر، ایستادی برافراشته و استوار و محکم چون پدر...
-
آمد خیال او شبی در کنار ما
جمعه 17 فروردین 1403 11:42
آمد خیال او شبی در کنار ما بگشوده گره بسته ز کار ما در آن هوای مه آلوده دیدار جانفزا جاری سرشک شوق از چشم اشکبار ما دیدار او همه خواب بو د وخیال ولی بیدار نمود چنان چشم خمار ما تا بسته بود دیده در آتشش بسوخت جان وتن همه پریشان شد افکار ما با گریه گفتمش عمر از برم گذشت در انتظار تیر ها نشانه شدبه سینه چاکدار ما به خنده...
-
امشب زده ام فالی، مستانه تر از هرشب
پنجشنبه 16 فروردین 1403 12:12
امشب زده ام فالی، مستانه تر از هرشب دیوانه شدم امشب، دیوانه تر از هر شب در این صدف عشقم، گوهر شدهای جانا دردانه شدی امشب، دردانه تر از هر شب حسن سهرابی
-
پارسال در کوهِ سبلان
پنجشنبه 16 فروردین 1403 12:11
پارسال در کوهِ سبلان روباهِ زیبایی در آغوشِ خرسنگهایِ آتشفشانی ایدز گرفت و مُرد از دهانش پیدا بود چیزی را بلعیده بود چشمانِ زردش را به خاطرم سپرده ام در گرماگرمِ تابستان زرتشت اگر زنده بود صفوفِ اهریمنان را با آتشِ قهر به خاکستر بدل می کرد و طهارت را به دریاچه باز می گردانید آرش آزرم
-
دریا
پنجشنبه 16 فروردین 1403 12:09
-
خدایا از آشنایی با این دنیا خسته ایم
پنجشنبه 16 فروردین 1403 12:08
خدایا از آشنایی با این دنیا خسته ایم این دنیا برای همه نیست دنیا جنگل تاریکی ست پر از پرنده عده ای در پی پرنده ی خوشبختی گمشدند عده ای درحال دوست داشتن زخم برداشتند عده ای در بستر تنهایی مُرده اند رقیه مرادی
-
معشوق به دنبالِ خطر می گردد
پنجشنبه 16 فروردین 1403 12:07
معشوق به دنبالِ خطر می گردد دائم پی ِ جنگ و دردِسر می گردد گقتم بروی دوباره برمیگردی مجرم به محلِ جُرم بر می گردد . . . مهرشاد انصاری
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 16 فروردین 1403 12:06
-
کاش تو را ندیده بودم
پنجشنبه 16 فروردین 1403 12:05
کاش تو را ندیده بودم درون تیره ابرهای کبود زخمی مورب در چهره داشتی در میان تندر و توفان به خود می پیچیدی و به پهنای آسمان اشک می ریختی تا غبار روزگار سیاهی و تباهی را با اشک و آه بزدایی تا در چشمانت ستارهها سوسو زنند من خواب بهار دیگری دیده بودم از نوع دیگری در پی زمهریر هزاران یخبندان با عطر نان و ریحان بر حریر...
-
باید رفت نه که نباید ماند
پنجشنبه 16 فروردین 1403 12:04
باید رفت نه که نباید ماند باید مُرد نه که نباید زیست همینقدر پا در هوا در پهنهی هستی رستار افسری
-
یاد دارم کودکی بودم و در دل یک سوال
پنجشنبه 16 فروردین 1403 12:03
یاد دارم کودکی بودم و در دل یک سوال کیست این نامی که می گویند در هر آن و حال کیست این انسان بخشنده ، که نامش مرهمی بر دل است و عشق او در عالم دل بی مثال کیست می گویند او تسکین برای غصه هاست نام او را می شنیدم قهرمان قصه هاست در خیالم ناشناسی بود اما آشنا مادرم می گفت، او عادل ترین شیر خداست هر که را می زد زمین، دست...
-
می توان یک چشمه بود در کنارِ نخلها
پنجشنبه 16 فروردین 1403 12:02
می توان یک چشمه بود در کنارِ نخلها می توان مرهم نهاد بر تمامِ زخمها می توان جاری نمود آبهایِ برکه ها می توان آئینه بود در نگاهِ شیشه ها می توان انفاق کرد در سکوتِ کوچه ها می توان دستی کشید بر غبارِ چهره ها می توان حنانه شد از دلِ نیزارها می توان گُل را گرفت از میانِ خارها می توان جاری شد و دجله ای را ساز کرد می توان...
-
خانه میسازیم پربار وُ پر از زَرق وُ نشان
پنجشنبه 16 فروردین 1403 12:00
خانه میسازیم پربار وُ پر از زَرق وُ نشان خانه یِ پـُـر غَـلّـه ای بر قُـلّه ی آتشفشان نوش بادت سُـکر حاصل زین همه شهد وُ شکر، حالیا بنشین و بشنو نقلِ نـقشِ شوکران؛ وین که اجری نیست، در خوابی وُ بر پندار، خیز ، می نهی آجر بر آجر ، نقد ؛ زخمِ دیگران نُــقل این بزمِ خیالی ناقلِ صدنیش وُ نوش ، اندر این بیراهه کِـی باشد...
-
هر روز از روی گندمهای برشته
چهارشنبه 15 فروردین 1403 12:29
هر روز از روی گندمهای برشته پر می کشد تا نارونهای غزل پرندهی صلح با این که چاقوی شب تا دسته فرو رفته در سینهی پرچم در فراسوی باقیماندهی فرصت لابلای موهای زنان پنهان کرده نقشهی یک تحول یک دگرگونی را با کلماتی که مدام اکسید می شوند در گلوی خشک خیابان آزادی را مطالبه می کند ما باید مراقب دستهایی که در...
-
کار من نیست
چهارشنبه 15 فروردین 1403 12:29
-
از همان روز که تو آمدی و
چهارشنبه 15 فروردین 1403 12:27
از همان روز که تو آمدی و خوب نگاهم کردی خیره ماندم به زمین چشم به راهم کردی عماد ایرانی
-
چو غنچه فرو بسته ماندم ز درد
چهارشنبه 15 فروردین 1403 12:26
چو غنچه فرو بسته ماندم ز درد در این بیشه پژمرد گلهای زرد نبارید باران براین شوره زار نه جوئی سرازیر در خاک و گرد نه باغی دراین دشت دامن گشود نه مرغی به آواز بر گُل غنود نه روحی به پرواز در اوج شد نه جسمی ز شادی چون موج شد مصطفی مروج همدانی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 15 فروردین 1403 12:24
-
برای اینکه نگیرد کسی نشانم را
چهارشنبه 15 فروردین 1403 12:24
برای اینکه نگیرد کسی نشانم را نگو به خاطره ها قصه ی نهانم را خزان نیامده با شاخه ها تبانی کن بدست شعله بده باغ و آشیانم را به لال بودن من اکتفا نکن هرگز ببُر به تیغ ندامت سر زبانم را من از قبیله دردم خودت که مبدانی شنیده ای ره و آئین و داستانم را اگر به سوز دلم شک نمی کنی گاهی به گل بگیر همیشه در دهانم را کنون که متهم...
-
در وسعت ماورای مبهوت تنهایی من و دل ...
چهارشنبه 15 فروردین 1403 12:22
در وسعت ماورای مبهوت تنهایی من و دل ... آوای حزین دلتنگی نرگس های بیقرار... و نجوای محزون تکرار مکرر انتظار... حریم حرمت سکوت شیشه ای ام می شکند... از این حس تیره ی مُبهم عبث وار ،قلبم تکرار دلدادگی اش را انکار می کند عطر نرگس ، مهربانانه ،احساس روحم را می نوازد...... و من : با تمام جسارت ، شیدایی ام را از نرگس ،...
-
آغوشم بگیر
چهارشنبه 15 فروردین 1403 12:21
آغوشم بگیر ای عشق فریاد بی انتها ای آخرین مرگ که نفسهایت تابش خورشید را به چالش می کشد با خیال سقوط در نهایت اوج نشئگی تخدیر قلبی با درهی عمیق می خواهد که افتاده باشی درونش حالا بگو ... چگونه با دست هایت این راز را نگه می داری مرضیه شهرزاد
-
وای عشق تنهائیم را فاش کرد
چهارشنبه 15 فروردین 1403 12:20
وای عشق تنهائیم را فاش کرد عقل اما بر دلم پرخاش کرد هیچ بیگانه به قلبم ، ره نداشت هیچکس در باغ قلبم ، گل نکاشت سالها خفتم درآغوش خودم حرفها گفتم خودِ من با خودم دستهایم صورتم را ناز کرد اشک راه نفسم را باز کرد کاش بردل قفلی و زنجیر بود کاش مامور دلم یک شیر بود دل غلط کرد وغلط رفت وگشود در بروی بوالهوس بازان،چه سود تیر...
-
سبز سبزم ریشه دارم یک جهان اندیشه دارم
سهشنبه 14 فروردین 1403 11:53
سبز سبزم ریشه دارم یک جهان اندیشه دارم پیش کردم ریش دیدی شیرها در بیشه دارم من سفیدم خاک پاکم دشمنی با کس ندارم رنگ سرخی ، یادگار از کربلا در سینه دارم محمد خوش بین
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 14 فروردین 1403 11:51
-
واقعا عید است ؟
سهشنبه 14 فروردین 1403 11:50
واقعا عید است ؟ مادرم ایران بانو مادر شیران و یوزان رنگ و بوی عید بر رخسار زیبایت نمی بینیم چرا ؟ خنده بر لب ذوق در چشم شور در دلهای فرزندان دامانت نمی بینیم چرا ؟ عمو نوروز کجایی؟ پس چرا نیستی؟ نغمه ی گنجشک های شاد غرش شیران آزاد آشیان سبز و آباد نگار نو بهاران را نمی بینیم چرا ؟ زمستان است زمستان است زمستان مادر...
-
بر آمد زفنجان قهوه نشانه های خوشبختی
سهشنبه 14 فروردین 1403 11:49
بر آمد زفنجان قهوه نشانه های خوشبختی بدرخشید ستاره اقبال تو همه به نیکبختی تمام کائنات در فکر سرنوشت تواند تورا به جلال وبرهانند از این همه سختی قهوه تلخ نوش کردم بزور خوشروئی نشانه سال نکو بود وبهار وقول های روتختی چو وعده های فنجان تمام و وقت ویزیت به چهره فالگیر نظر افتاد همه نشان بدبختی سلیمان ابوالقاسمی
-
نزدیکِ دور افتاده از بارانِ قلبِ سرکشم
سهشنبه 14 فروردین 1403 11:48
نزدیکِ دور افتاده از بارانِ قلبِ سرکشم رنگ میبازد جهانم پیشِ یلدا چشمِ تو عشق و نفرت ، ماه و ققنوس ، قصه ای نیمه تمام نیست پایانی برای گرگ و میشِ مویِ تو جان سپر کردم ، مقابلْ ارتشِ موهایِ تو در ستیز است قلب و ایمانم ، به رقصْ موهایِ تو من تو را بر واژه باریدم که خورشیدی نبود در نیایشْ رانده از کفرم به لب بود نامِ تو...
-
شب قدر
سهشنبه 14 فروردین 1403 11:47