-
با نغمه های دلبری تا ساز گیتارم بیا
شنبه 9 تیر 1403 11:43
با نغمه های دلبری تا ساز گیتارم بیا حالا که میدانی چه بی حد دوستت دارم بیا مثل غزالی دلربا، چون مرغ عشقی خوشنوا مست از بهار و خوش خبر، سوی چمنزارم بیا ای نوربخش جان من، ای آتش سوزان من ای روشنی بخش دل و شمع شب تارم بیا در قصر خورشید سحر، تا تاج بگذارم به سر با چشمهای قهوه ات تا عهد قاجارم بیا تب کرده ام با یاد تو،...
-
تاریک شد سما و هر چه در آن مصور است
شنبه 9 تیر 1403 11:42
تاریک شد سما و هر چه در آن مصور است صادرشد بعالم هستی که عشقت مدور است پیغام عشق راخواندی و تو هم فرمان ده ای با عارفان دل سفرکردی وراهت مسخر است پاک است جسم و جانی که کردی سفر بخیر جسمی که پاره پاره شده را دیدم منور است خودهم با رضا بودی ورضا هم بجوش گشت جوشیده خونی راکه چویحیی هم مقدراست آرام جانم برفتی و تو هم آرام...
-
هر روز تعبیر جدیدی دارم از احساس
شنبه 9 تیر 1403 11:39
هر روز تعبیر جدیدی دارم از احساس ای زندگی از بابت رنجاندنم، سه ...پاس هر بار گفتم پاک باید باشد این دیده گفتند شاید اختلالی داری از وسواس چون کودکی ترسانده بودندم ز دزد و دیو می گفتم ای بیچاره دل، اول فقط بشناس پایم به روی سیم های تار می غلتید ناگه ز رقصیدن نشست آن دختر رقاص شاید گلوی نسترن آسیب دید و آن از خش خش...
-
گویی گمان نمی کنم و هیچ قرارم نیست
جمعه 8 تیر 1403 12:08
گویی گمان نمی کنم و هیچ قرارم نیست این راه رفته را به تماشا بهاء چیست این راز سر به مهر بماند به یادگار کنار کز بی راهه رفتن مرا رمق قرار نیست خاموشم این دیده پنهان نشد ز یار وقت شبم به سحرگاه خواب نیست که نیست زلف کج و نشسته به بار مده به باد این رخ فقط گرفته به دیده هراز کیست شمع رهت به وقت خاموشی روشن است در پیچ و...
-
طبیعت
جمعه 8 تیر 1403 12:00
-
عشق
جمعه 8 تیر 1403 11:59
تو را در روزگاری دوست دارم که عشق را نمیشناسند ... نزارقبانی . بگو که از غم عشقت چگونه جان برهانم چگونه این همه غم را به هر طرف بکشانم نه پای رفتن از اینجا نه طاقتی که بمانم چگونه دست دلم را به دست تو برسانم غلامرضا_طریقی
-
آزرده از هیچ
جمعه 8 تیر 1403 11:57
آزرده از هیچ آزرده از همهچیز زخمهایی بر صورت داشت که گویی لبخند میزد ولی در گریبان خود میگریست و بر لبخند خود میگریست بیژن_جلالی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 8 تیر 1403 11:55
-
کنون که گردش ایام را ثباتی نیست،
جمعه 8 تیر 1403 11:53
کنون که گردش ایام را ثباتی نیست، همان خوش است که در عشق بگذرد ایام ... ملک_الشعرای_بهار
-
آه مگذار، که دستان من
جمعه 8 تیر 1403 11:53
آه مگذار، که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد، آه مگذار که مرغان سپیدِ دستت دست پر مُهر مرا سرد و تهی بگذارد حمید_مصدق
-
آه مگذار، که دستان من
جمعه 8 تیر 1403 11:47
آه مگذار، که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد، آه مگذار که مرغان سپیدِ دستت دست پر مُهر مرا سرد و تهی بگذارد حمید_مصدق
-
تو شبی در انتظاری ننشستهای چه دانی
جمعه 8 تیر 1403 11:46
تو شبی در انتظاری ننشستهای چه دانی که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت سعدی
-
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
جمعه 8 تیر 1403 11:45
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بی گناهیها و من میمانم و بیداد بی خوابی در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها بیا امشب که بس تاریک و تنهایم... مهدی_اخوان_ثالث
-
آشوب به پا میکنی در سرزمین تنم
پنجشنبه 7 تیر 1403 12:06
آشوب به پا میکنی در سرزمین تنم من، دیوانۀ چشمان بزهکار تواَم نازنین لقائی
-
من منظره ای بودم مَنــوط
پنجشنبه 7 تیر 1403 12:05
من منظره ای بودم مَنــوط منظره ای کنار ِ آه کنار ِ من هیچ کَس نبود دلم پنجره می خواست برای دیده شدن بهانه ای شبیه به دود ِ سیگار میخواست دلم جاده یا ریل قطار می خواست کوپه کوپه دلتنگی با هیاهو رد می شد از من ای کاش و من دَست تِکان می دادم برای مسافر بی بدرقه ای که تنهاست دلم پر از درد بود کوه میخواست تا چشم کار میکرد...
-
یک فنجان چای
پنجشنبه 7 تیر 1403 12:04
-
کی قرار است
پنجشنبه 7 تیر 1403 12:03
کی قرار است این سکوت وحشتناک بشکند و آسمان را در هم بپیچاند کی قرار است در این کویر ماتم زده ی نیمه سوخته باران ببارید و بوسه ی جوانه خاک را رویا ببخشد کی قرار است زمین مادرانه از عزا بیرون بیاید لباس نو بپوشد و جاری شود در مسیر دریا کی قرار است بغض این سکوت لعنتی بشکند و ماه نو بیرون بیاید کی ....... منیره کاوری
-
این همه گویند که فکر دلبر دیگر بکن
پنجشنبه 7 تیر 1403 12:02
این همه گویند که فکر دلبر دیگر بکن کِی به غیرش این همه اندیشه ی دیگر کنم از سر این جان خویش را در کف دست می دهم تا زره از سایه ی زلف سیاهش بر کنم او نمی خواند مرا تا عشق از یادم رود من ولی می خوانمش تا عشق را باور کنم عشق دردانست ولی غواص به دریا دل مده تو چطور گویی اگر دُرّی نبود دریا بده من شنا کردم در اعماق وجودش...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 7 تیر 1403 11:58
-
چه کنم که قدقامت قامت تو
پنجشنبه 7 تیر 1403 11:56
چه کنم که قدقامت قامت تو چه ناجوانمردانه قامت بسته به قتل این دل تیپا خورده من ومن عاشقی که درآخرین ایستگاه متروکه ی قطار در تعظیم توهم قامت تو سالهاست کلاه ازسربرمی دارم چه کنم که درتقویم دل من جز بذر هرم نفس ها وبکر آغوش تو هیچ نشای آرزویی تکثیر نمی گردد به تماشای بهت سرخ شفق و سوزش اشک درکوزه چشم نشسته بودم که شعر...
-
در خزان آرزو با آب و بذر درانتظارم من هنوز
پنجشنبه 7 تیر 1403 11:54
در خزان آرزو با آب و بذر درانتظارم من هنوز چشم ترسان پای لرزان ، پاکار دل هستم هنوز نو بهار و وقت دل دادن به رستن شد باورم این چنین در فصل سرما یاد خوش دارم هنوز آن تفعل ها و آن امید رستن در بهار آرزو آنچنان شد باورم کز باورش پیوسته میرقصم هنوز هجرت رود در پیوستن به دریا در این دیار درگیر کرد آنچنان کز آن چنان مسخم...
-
کتاب
پنجشنبه 7 تیر 1403 11:54
کتاب کتاب ؛دوستی باوفا می کنه،توراازبدیهارها بدوشو،بلندوبالا رسم زندگی؛اینه والا ک سی کو،درودانشست هست درگذران زندگی،مست دل نبند،به چیزی که زودگذره وقت طلاتو،می بره اندیشه کن،درراززندگانی تاپاینده وجاویدمانی محمدبختیاری مرکیه
-
پتک خورد به آشیانم
پنجشنبه 7 تیر 1403 11:53
پتک خورد به آشیانم شاید هم مرا جویده است موریانه موزیانه شب می شود از نور حرف میزنم روز می آید خاطره میسازد برایم شب خیالات برم داشته یا حقیقت است تنها به عشق کسی زیسته ام و زیستنم امروز تکیه گاهم شده در این برکه عکس ماهش با سنگی میپرد تو تو تو در این برهوت سراب زیستن را در گریستن آموختی وبغض شد سکوتی پشت حنجره پنجره...
-
جرعه در جرعه سخن وقت دعا باید گفت
چهارشنبه 6 تیر 1403 12:09
جرعه در جرعه سخن وقت دعا باید گفت چهره را شسته در حوض و رها باید گفت پر بکش سمت دقایق که جهان منتظر است با وضو مثل شهیدان خدا باید گفت زنده در دین تو اگر باشی و ایمان شفاف با دل سوخته ی مثل شما باید گفت کربلا پشت همین تپه همین نزدیکی ست فرصتی دست دهد بی سر و پا باید گفت این حوالی دلم از حزن اذان می گوید در سقاخانه به...
-
چـهرهٔ دلگشای تـورا در چـشم آیـنـه نظر کردم
چهارشنبه 6 تیر 1403 11:58
چـهرهٔ دلگشای تـورا در چـشم آیـنـه نظر کردم مقصود عـشق و عرفان را زِنگاهی مُیسر کردم غـنچههای یاس سپیدِ عـشـق در دلـم شکُفت در بوستان زِعطرخوش ارغوان بیقرار گذر کردم نفس لبریز شد زِشمیم گـلهـای بـاغ پـردیـس حتی زِبوسهای برگلبرگ یاسَمین زیبا حذر کردم بـیـا جـانـا ؛ ای مـهـر فروزندهٔ نـرگس مـستان زیـن عشق سِتُرگ را...
-
حال خوب
چهارشنبه 6 تیر 1403 11:57
-
مسیر ابر و باران را رفیق راه می خواهم
چهارشنبه 6 تیر 1403 11:56
مسیر ابر و باران را رفیق راه می خواهم بشوق باغ و بستان دلبری همراه می خواهم میان اینهمه نامهربانی های بی پایان رفیق عهد و پیمان همدمی اگاه می خواهم برای انکه در یادم بماند صبح سرمستی شب تاریک هجران را تبی جانکاه می خواهم تمام گرگ های این بیابان خوب می دانند شکوه ماه کنعان را میان چاه می خواهم هزاران کاروان از واحه های...
-
خـــودت را از نگاهم دور کـــــردی اشک باریدم
چهارشنبه 6 تیر 1403 11:54
خـــودت را از نگاهم دور کـــــردی اشک باریدم و اشعارم بـــــه یـاد چشم زیبای تــــو ریسیدم میـــــان بــــرزخِ تصمیم مـــانــدم نازنین یارم ولی بــا خـــــاطره هایت هـــزاران بار رقصیدم نفهمیدی دلم بعد از تو همچون طفل گریان شد درونِ کلبـــــهٔ تنهایی ام بـــی دوست نــالیـدم نمی دانم دلیل قهـــــر کردن را عــــزیـــــز...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 6 تیر 1403 11:53
-
تیشه بر دست می زنم بر سنگ
چهارشنبه 6 تیر 1403 11:53
تیشه بر دست می زنم بر سنگ میکشم دنیایی از هفت رنگ میدهم دل به بازی قلم و آبرنگ میکنم خود را ز خود بیخود بیرنگ رها در صفحه وکاغذی سپید رنگ میزنم فیروزه در رنگ می کنم آسمان را خوش رنگ میسازم لاجوردی بهتر از هر رنگ میریزم زمرد بر دشت کهربایی رنگ می کنم سبزه سبزه دشت را رنگ میکشم گل بوته های رنگارنگ سرخ سرخاب دختران شهر...