-
شب را به کنج بی کسی خود سحر کن و
جمعه 15 تیر 1403 11:54
شب را به کنج بی کسی خود سحر کن و پیراهن تظاهر شادی بدر کن و در این جهان بی اثر از ذره ای وفا غم را به جای همدم شب ها خبر کن و نگذر از آن که باعث درد تو شد ولی از کوره راه خاطره هایت گذر کن و با آسمان تیره ی شب درد دل بکن اما از این جماعت بی غم حذر کن و در بی صدا ترین شب عمرت قدم بزن با کوله بار خاطره هایت سفر کن و...
-
میروی و بعد تو یک عمر باران میشوم
جمعه 15 تیر 1403 11:51
میروی و بعد تو یک عمر باران میشوم بعد تو من غربتِ شبهای تهران میشوم التماست میکنم، قدری بمانی بیشتر... بی تو من بم میشوم، بدجور ویران میشوم سهیلا واشیان
-
چرا بر اندام ملال آور زندگی
جمعه 15 تیر 1403 11:50
چرا بر اندام ملال آور زندگی حریر اشتیاقی نپوشاندی قرن هاست به صندلی اکلیلی دروازه ابدیت تکیه زدی و با وسواس اجتماع مورچگان در آرواره ساعت های بی جان را نگاه می کنی در مغزمان حباب های آبی حضوری سپید می کاری و هر غروب مردمک چشمان جهان جستجوگرت را تنگ تر می کنی نیلوفر تیر
-
از لغزش دست های پیر دانا
پنجشنبه 14 تیر 1403 12:12
از لغزش دست های پیر دانا فهمیدم که عمر به مفت، زمانه نمیدهد هرچه داده را لاکردار پس میگیرد نوزادی را با چیزی به نام کودکی کودکی را با نوجوانی، نوجوانی را با جوانی و جوانی را با میان سالی و میان سالی را با پیری و پیری را با افسوس آن زمان که تو نوزاد هستی همه تورا دوست دارند ولی وقتی پیر میشوی خودت تحمل خودت را هم...
-
ازیاد نخواهم برد احسانِ کسی هرگز
پنجشنبه 14 تیر 1403 12:10
ازیاد نخواهم برد احسانِ کسی هرگز دستی که چراغ آورد در ظلمت شبهایم چشمانِ نگاه کرده با مهر ،مرا یکبار احسانِ نگاهی را بگذار به لبهایم گر هر قدمی ماندند احسان فراوان شد جبران نخواهد شد در قالب گپهایم در قلب نگهدارم باعشق فراوانی هم دست به دستانم ،هم ظلمت شبهایم احسان نخواهم من تعریف اگرخواهی از منتِ فراوان در آتشِ...
-
میان ماندن و رفتن، حضور را بلدیم
پنجشنبه 14 تیر 1403 12:09
میان ماندن و رفتن، حضور را بلدیم مرور ثانیههای قطور را بلدیم چون از تبارِ زمین خوردگانِ برپاییم فرازهای بلند غرور را بلدیم شدیم سالکِ عرفانِ نابِ انگوری بهجای خمرهی گِل، راه گور را بلدیم زبانمان گُلِ آتش؛ ولی برای بیان سکوت حنجرههای نمور را بلدیم خطوط پیکرِ ما را کلوخها حفظند و ما تَخَلخُلِ سنگ صبور را بلدیم خیالِ...
-
سر بریدم با قلم، دیگر نمانده واژه ای
پنجشنبه 14 تیر 1403 12:05
سر بریدم با قلم، دیگر نمانده واژه ای وقت رفتن آمده، دیگر نمانده چاره ای دم به لب آمد، ز نوش باده های ارمنی بسکهمن آشفتهامدیگر نماندهباده ای سانیا علی نژاد
-
گفتم بمان با من، نرو، بر من بنوشان باده را
پنجشنبه 14 تیر 1403 12:03
گفتم بمان با من، نرو، بر من بنوشان باده را گفتی تهی کن ابتدا، این ساغرِ آکنده را گفتم قدم بر چشمِ من، بُگذار و دل را خانه کن گفتی مرمّت لازم است، سقفِ فرو افتاده را گفتم بمان تا بنگرم، بر روی ماهت روز و شب گفتی برای دیدنم، باید بِشویی دیده را گفتم که از شهدِ لبت، خواهم که سیرابم کنی گفتی به آتش می کشد، لبهای من سجّاده...
-
غریق در وسواس دو گانه وبر تخته ی پاره ای
پنجشنبه 14 تیر 1403 11:59
غریق در وسواس دو گانه وبر تخته ی پاره ای روم به سوئی و گو شه ای راه بسته نه چاره ای آتش نهاد چنان بر خرمن پروانه یک شبی که ز غصه تا سحر شمع خفته در شراره ای قایق دلم شکسته دگر از خشم طوفان حادثه باید کشانمش این غریق خسته بر کناره ای روزی فریفت به وعده ها رفتم پی سراب روز دگر براند ز خود ، پاکباخته با اشاره ای در این...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 14 تیر 1403 11:56
-
گل نازنین قلبم
پنجشنبه 14 تیر 1403 11:54
گل نازنین قلبم رفیق دستای سردم طبیب این تن خسته حبیب روزای دردم رفتی غم نبودت میزنه سیلی به رویم میشکنم اما میخندم واسه حفظ ابرویم نیستی این دل یاغی همه شب بهونه گیره از من خسته خسته نشون تو را میگیره رفتی بی تو غریبم حتی توی خونه سردم میدونم برنمیگردی میمونم بر سر عهدم گرچه دیدنت محاله بودنت با من خیاله اما مومنم بر...
-
در پیلهام چای دم کردم
پنجشنبه 14 تیر 1403 11:51
در پیلهام چای دم کردم گاه گاهی مینشینم و به نور فکر میکنم چشمانم را میبندم قلب صدایش در پیله میپیچد نور در فقدان معشوق را چه صنم آنگاه عقل هم همدست است فرمانش میدهد فراموش کن پروانگی تو به حکم دل محکومی به زندگی پیلهگی و من خاموش میمانم آنگونه که نوغاندار مپندارد در آیندهای نزدیک قصد پروانگی دارم و چنباتمه...
-
بــارالهـــــا زین همـــه کـون ومکــان
پنجشنبه 14 تیر 1403 11:48
بــارالهـــــا زین همـــه کـون ومکــان حیرتم ازخلقت این زمیــن وآسمـــان هرکدام درجای خودبااین همه نظم ونشان تا نپرسند راز خلقت ازمـــن لکنت زبـــــان من چه گویم زین همه بود ونبود این جهان این جهان وآن جهان درعمق افکــارم نهــان عاجـــزم از راز خلقت ای کـــریم چــاره ساز از نزول آسمـان و مـاه وخــورشید زان فراز بنده ی...
-
پُر است مغزم از انبوهِ صداهای تهی
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:25
پُر است مغزم از انبوهِ صداهای تهی تیر می کشد قلبم از احساسی سرسام آور در روزهای سردِ کاذب ربوده هجومِ منفیِ کابوسی شوم خواب را از چشمانِ خسته ی شب گویی... گذرِ عمرمان را زندگی نامیده ایم در سایه های نقابی غم انگیز. فریبا صادق زاده
-
هر شب به خیالت ره میخانه گرفتم
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:24
هر شب به خیالت ره میخانه گرفتم هر روز نشان از پر پروانه گرفتم آن طُرهی پر پیچ و خَمَت حسرت دل شد از خمرهی چشمان تو پیمانه گرفتم انگور دعا بر سر سجاده فشردم در عالم مستی تب جانانه گرفتم بس خواجهی غمها شدهام بر سر کویت در ذهن جهان شهرت دیوانه گرفتم کارم شده در پیلهی غم تار تنیدن چون بوف همی منزل ویرانه گرفتم این...
-
:)))
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:23
-
گاه گاهی که به باغ دلِ عاشق گلِ تو می روید
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:21
گاه گاهی که به باغ دلِ عاشق گلِ تو می روید دست و این رخش قلم از تو سخن یا که غزل می گوید در حوالیِ خیالات که تا رایحه ات می پیچد می کند یاد تو دل، روی تو و موی تو را می جوید آرزویِ دلِ من، ماهِ نهان، گاه بیا ظاهر شو که هنوز این دلِ دیوانه برای تو فقط می کوبد تشنه لب چون، پَیِ دیدار تو باشم همه عمرم آری کاش می شد که...
-
ظهر تابستان
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:19
بوی چوب بوی گرما ظهر تابستان کنار پیچک همسایه ، مشامم را پر می کرد و من مست از نگاه تو نردبانی به بلندای شب شعرت می ساختم تا آیینه آیینه از تو بگویم و مسخ نگاهت شوم آیینه شرمنده ی رویت می شدو من در بند امید وصلت واژه ،واژه گیسوی شب را به هم می بافتم.. زمهریر نگاهت دل آتشفشان را می بردو من در حرارت نگاهت ، چه بی رحمانه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:16
-
کاش زمان به گذشته باز گردد
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:15
کاش زمان به گذشته باز گردد مثل خورشید از عشق سلیمان و ما را چون لیلی و مجنون در فصل کودکیمان در مکتب خانه عشق آشنا میکرد هر روز در راه مدرسه دستانمان در دست هم برایم میخواندی شعر جدیدت را و من همه را در دیوان عشقمان مینوشتم تا جاودانه بماند باهم، بزرگ میشدیم و قد میکشیدیم مثل سپیدارهای شهرمان آنگاه رقیب بهشت خدا،...
-
از درد عشق در دل شده آشوبی از دردها به پا
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:14
از درد عشق در دل شده آشوبی از دردها به پا زین درد دل آدم شده این عاشق بی دست و پا غمهای عالم بر دل و از وصل یارم نیست خبر با چشم گریان ماندهام در انتظارت آشنا روزی امیدم وصل یار امّا کنون از یاد رفت تنها شدهام در بین غم در حسرتِ عشقی رها این درد جانسوزی که هست در سینه ام خونین ولی با یاد یارم زنده است ، این دل به...
-
آب ز سر چشمـه زلالست اگـر گِـل نکنیم
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:13
آب ز سر چشمـه زلالست اگـر گِـل نکنیم دین به ما بهـرِ کمالست چو مشکل نکنیم سلیمان ابوالقاسمی
-
باید که تو را ورد زبانم کند این عشق
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:12
باید که تو را ورد زبانم کند این عشق آرامش پیدا و نهانم کند این عشق روزی که نشان از تو بگیرم دل خود را دیوانه بی نان و نشانم کند این عشق جان در طلب مهر تو دادیم و غمی نیست باشد که تو را جان جهانم کند این عشق بالای بلند تو سلامت که به پایت هر لحظه مرا برگ خزانم کند این عشق وقتی که توئی شمع و چراغ شب تارم پروانه بی تاب و...
-
نازنینم بس که با موهای خود ور می رود
سهشنبه 12 تیر 1403 12:26
نازنینم بس که با موهای خود ور می رود غیرتم می جوشد و صبر دلم سر می رود خوب می داند هر از گاهی نگاهش میکنم از پریشان کردن مو هم فراتر می رود دلبرانه شال خود را با رژش سِت می کند دل مسلمان آمد و اینگونه کافر می رود روضه خوان شهر ما لبخند نازش را که دید بعد از آن با پای لرزان سوی منبر می رود تا که عکسی از خودش در ساحل...
-
من زمینی نیستم
سهشنبه 12 تیر 1403 12:24
ای که از من دوش پرسیدی نشانم چیست و من کیستم من زمینی نیستم ...من عاشقی شوریده حالم شاعری دیوانه و مجنون و مستم باده نوشم ، می پرستم اهل دل ... من ساکن میخانه هایم همنشین ساغر و پیمانه هایم سالها جستم نشان و نام خویش دیدم از آدم نشانی نیست در دنیا به جز افسانه بیش عابری گم کرده راهم با تو اما ای غریبه اشنایم قصهگوی...
-
چه خواهد از من این زندگی وحیات
سهشنبه 12 تیر 1403 12:20
چه خواهد از من این زندگی وحیات من غریبم دراین عصر و زمانه و حیات دراین حجم و حرج و عزلت سالیان در گذران است وگذر راه ومسیرم در مستور است چشم و امیدم به مالک است گرچه باشد سخت و خطیر من همینم و همانی که هست خود سازیم برای خود هویت وعرضه راه من صاف است و کلامم یمین عمرمم باشد پای تبار و معاشر توشه ام نیز باشد این...
-
خانواده
سهشنبه 12 تیر 1403 12:18
-
مکتبِ عشقِ تو را هر مُدّعی استاد نیست
سهشنبه 12 تیر 1403 12:16
مکتبِ عشقِ تو را هر مُدّعی استاد نیست هر کسی دارد به دستش تیشه ای فرهاد نیست مویِ تو چون شب سیاه و رویِ تو ماهِ تمام گشتم امّا در جهان دیگر چنین اضداد نیست کوهی از غم در دلم امّا لبم خندان چنین هر که لبخندی به لب دارد که او دلشاد نیست صبر باید مرد را در راهِ عشق از درد و غم چاره ی دردِ درون بی تابی و فریاد نیست ای که...
-
راز دل خود، با که بگویم تو بگو
سهشنبه 12 تیر 1403 12:15
راز دل خود، با که بگویم تو بگو من عاشق و معشوق تویی این قصه عشق دل خود با که بگویم تو بگو داده بودی تو پیامی که بیا آمدم بهر زیارت و زدم بوسه بر آن ماه رخت از کام دلم من به که گویم تو بگو وه چه زیبا شده بود زیر نور مهتاب گیسوان بلندت که سپردی بر باد زین همه زیبایی به که گویم تو بگو شده ام مست ز بویت دیوانه از آن دیدن...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 12 تیر 1403 12:13