-
نمیدونم بین من وتو چه گذشت
جمعه 26 مرداد 1403 12:31
نمیدونم بین من وتو چه گذشت دل پروانه ایت چه زود شکست آه سرد من باتو چه کرد نمیدانم چرا غرور من شکست فقط حس قشنگ پیوند بود رسیدن به وصال قشنگ بود فقط به تو رسیدن ملاک بود تمام وعده هایم خیال بود مریم موسوی
-
تو در میان گلها چون گل میان خاری
جمعه 26 مرداد 1403 12:30
تو در میان گلها چون گل میان خاری در تاختن به دلها پیوسته تک سواری رفتی غبار راهت بر روی زرد بنشست انگار........ از هوای ِ جانم خبر نداری طوفان تو دلم را با مرگ همنشین کرد با نیم غمزه صحبت جان را به جان گذاری در شور زار غربت تنها منم که ماندهست در حسرت لبانت تا بوسه ای بکاری مرز لطافت تو باران ناتمام است این نکته راست...
-
در زمانی نه چندان دور
جمعه 26 مرداد 1403 12:28
در زمانی نه چندان دور از قول عزیزی شنیدم که گفت: آمدم دیدم و رفتم من در آن روز ندانستم معنایش را اما بعد چندی دانستم معنایش چیست و حال می توانم بگویم آمدم دیدم و رفتم من در خزانی با هزاران تردید نزد تو آمده بودم همگان می گفتند: او دوای درد است و تو خود خواهی دید و منم آمدم و آنچه بر دل داشتم را گفتم و تو مثل یک دوست...
-
امروزم را به چشمداشتِ دیدنت یا بسم الله گفتم؛
جمعه 26 مرداد 1403 12:27
امروزم را به چشمداشتِ دیدنت یا بسم الله گفتم؛ من می خوانمت تورا غرق در چشمانت از مالک یزدان نظر نگاهت را می خواهم دستان گرمت را معجزه جانم دانستم عقربه های زمان به دنباله تر در طی گذراند اما خورشید را به آفتابش قسم ندانستی چها کردی با دلم خدا داند خاطر لیلی به مجنونش را که من، شیداوارتر از اینانم مینویسم گویاتر باری...
-
در ازدحام واژه های ساکت و عقیم
پنجشنبه 25 مرداد 1403 12:52
در ازدحام واژه های ساکت و عقیم رگه های افتاده در مرداب اندیشه را در لزج ترین ثانیه ها با تردیدِ از فرداها با نفس های محبوس در سینه ی درد از لرزش لبان و تاری چهره ی آینه از آه.... می سرایم ما با چه شوقی با دلی پرخون تند و بی تاب همچون ارواح پای در زنجیر می خزیم به شوق وصال در فردای مه آلودی که پیدا نیست فرجاممان......
-
متولدین هرماه
پنجشنبه 25 مرداد 1403 12:51
-
شکایت می کنم گاهی از این تقدیر و این دوری
پنجشنبه 25 مرداد 1403 12:46
شکایت می کنم گاهی از این تقدیر و این دوری از این که گاه با عشقت چنین دلسرد و مغروری از این دلشوره هایی که برای خاطرت دارم از این که می کُشی اما هنوزم دوستت دارم علی کسرائی
-
مرا امید و نوید و بهانه و نازی
پنجشنبه 25 مرداد 1403 12:46
مرا امید و نوید و بهانه و نازی مرا سرود و سکوت و نوا و آوازی طنین مانده به شبهای بیقراری من طلایه های سحرگاه شوق و ابرازی به آسمان نگاهت قسم که دلتنگم به جان بال و پرم اشتیاق پروازی شکوه زلزله ی کوچه های ویرانم که با تمام مهارت دوباره میسازی مرا بهم بشِکن مثل کاکل مستت که تار و پود تنم را به لرزه اندازی نفس بزن...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 25 مرداد 1403 12:44
-
سبک اما سنگینی
پنجشنبه 25 مرداد 1403 12:43
سبک اما سنگینی هم تراز عیار مسکینی چو ببینی وفایم و دم نزنی چو ببینی جفایم جار زنی دم از عیار اعلا میزنی ولیک از جنس برنج و رویی چه بسا از فواید کارش کمتری به عالم و عالِمی و به خود جاهلی چو هاون خود وسایر همتراز کوبی تا بگوید ز خواصت که به کاری فایدی آهو توتونی
-
بیپرده بگویم
پنجشنبه 25 مرداد 1403 12:43
بیپرده بگویم که جهان را سببی نیست این راز به دل مانده به هوای شرری نیست دشت پوشیده شد از مه هیچ خبر از راه برای پای به گل مانده من نیست چه حاشا کردهای چه پیدا ماندهای اثری از رؤیت او در سراب آیینه عشاق جهان نیست گو بیا که جهان تیره و تار است هیچ خبر از نور در این مزرعه خاموش زمان نیست نداشتیم آغاز و نداریم پایان جز...
-
می خواهم شعری بنویسم.
پنجشنبه 25 مرداد 1403 12:41
می خواهم شعری بنویسم. لیکن خسته ام از نوشتن. شعری که تنها مخاطبش؛ فقط خودم هستم. شعر هایم را با خود بردم به بازار. گفتم: خواهر برادر فقط یک دینار به نیم دینار هم راضی شدم اما، کو خریدار رهگذری نزد من آمد و با تلخند همی گفت: ببینم عمو خوابی یا بیدار مستی یا هوشیار سالیان سال است که دینار از رونق افتاده؛ اکنون عصر دلار...
-
قرآن بخوان نیک باحسن ظن
پنجشنبه 25 مرداد 1403 12:40
قرآن بخوان نیک باحسن ظن تانباشی خام در وهم و ظن هرکه باشدبرلطف یارامیدوار درکلامش نیست غیرازمهر سخن علی اکبری
-
باران تو بر چتر من و ناز نگاهت
پنجشنبه 25 مرداد 1403 12:39
باران تو بر چتر من و ناز نگاهت لبخند من و اخم تو در صورت ماهت چندین غزل و شعر تر از خاطره هائی رفتن به غم و تنگی دل کیست پناهت؟ هر چند بهار آمده در فصل نگاهت ابری شد و باران زده بر صورت ماهت زرینه ی چشمان تو نیلوفر مرداب جز سایه من هیچ نگردید پناهت مژگان تو ناوک زده از چشم سیاهت بر قلب من افتاده ترک تیر نگاهت آسان رود...
-
باد را میخواهم
چهارشنبه 24 مرداد 1403 12:31
باد را میخواهم تا برقصد مویت در پهنای خیال منزوی خویش باران میخواهم بسیار .. تا بشوید قلبم را خاطره یعنی رفتن دخترک از کوچه تنهایی من تو ای آشنای سرما همدم فصل های بیقراری و ییلاق تمام اشک های نوبرانه سراب اینجا بیش از اندازه خویش مرز های را جابه جا کرد لبخند های تلخ اجباری بهانه ایست برای رسیدن به پایان و پایان...
-
شاخه ای گل با گلستان کی برابر می شود
چهارشنبه 24 مرداد 1403 12:29
-
در پیجشِ هزار توی ِ تنت
چهارشنبه 24 مرداد 1403 12:26
در پیجشِ هزار توی ِ تنت گم کرده جان مشتاقم تمامِ هستی خود را در سورِ شکوهمندِ شعر واژه های مست از جامِ جادویِ چشمانت سر کشیده اند کهنه شرابِ غزل را خریدارانه به تماشا نشسته تنپوشِ حریرِ عشق قامتِ خواستنت را و مقیمِ ابدیست عَبدِ پرهیزکار دل بهشت ِ جاویدِ قلبت را رقیه صدفی
-
من دلم را از خدا دارم عمو شوخی که نیست
چهارشنبه 24 مرداد 1403 12:25
من دلم را از خدا دارم عمو شوخی که نیست پیش او ارج و بها دارم عمو شوخی که نیست هر چه خواهی دشمنی کن بی وفایی کن ولی من خدایی با وفا دارم عمو شوخی که نیست سالها تنها نشستم عاشقی کردم فقط خانه ای در کبریا دارم عمو شوخی که نیست آنقدر شستم غبار سینه را با اشک چشم در درون دل طلا دارم عمو شوخی که نیست من همان مجنون و فرهاد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 24 مرداد 1403 12:24
-
چشمهایت آسمانی گر چه خیلی ساده اند
چهارشنبه 24 مرداد 1403 12:23
چشمهایت آسمانی گر چه خیلی ساده اند این دو آتش پاره آخر کار دستم داده اند دست من را بین دستانت بگیر آنطور که ... هر کسی رد شد بگوید این دو فوق العاده اند ناوک مژگان تو قتاله ی جان من است آن دو گستاخ شرر بار، عینِ یک قلاده اند دل خوشم با دست و پای بسته در بند توام شعرهایم ناتوان و از زبان افتاده اند انعکاسِ آسمان در...
-
دوان دوان رو به سمت جلو
چهارشنبه 24 مرداد 1403 12:21
دوان دوان رو به سمت جلو به سمت دوست که در سیر مسیر اتفاقی حادث که ورقی رو به عقب در زندگی اش جاری فکرش در تلاطم وجودش رو به ترددی بحران زا که تلاطمها بود بی امان پشت هم می گفت نگاه کن موجها چنان بر تنم می کوبند که این جسم بی مقدار را چه شده با اینکه در این سیر بازگشت به گذشته با شمعی روشن در دستانش آمده بود و چراغ...
-
رخسار تو زیباست چو آن نو گُل مریم
چهارشنبه 24 مرداد 1403 12:20
رخسار تو زیباست چو آن نو گُل مریم زیباست چو آن اَبر بهاری که زَنَد نَم مشغول تماشای تو بودم،مجری خبر گفت یک فرد زِ بیکاری دنیا شده است کم ماه از تو خجل چون شب مهتاب قشنگی وقتی که تو باشی چه معنا بدهد غم چشمت بگشا تا که جهان مست تو باشد ای اَشرف خلق،ای همه زیبایی آدم چون خِشت تو باشی آشیان آباد است یک لحظه نبینمت تمامم...
-
از فراز نیزه ها بابا برایم قصه گفت
چهارشنبه 24 مرداد 1403 12:17
از فراز نیزه ها بابا برایم قصه گفت مثل خورشید از همان بالابرایم قصه گفت کودکان کوفه را که می زدندم دیده بود از زبان مادرش زهرا برایم قصه گفت شهریار ملک جان با رنج های بیشمار در خرابه یک نفس تنها برایم قصه گفت سرمیان تشت زر بود وتنش در آسمان باتنی بی سر چه خوش آوا برایم قصه گفت از سفر هایی که رفته در تنور و دیر و کاخ...
-
به طوفان می سپارم چشمهای اشکبارم را
چهارشنبه 24 مرداد 1403 12:16
به طوفان می سپارم چشمهای اشکبارم را به یلدا می سپارم تلخیِ این روزگارم را سپردم بر نگاهِ مهربان و پُر ز احساست تمامِ لحظه هایِ بودن و لیل ونهارم را میانِ برگِ هر تقویم و درپس کوچهٔ تاریخ شمُردم رَدِ پایِ دردهایِ بی شمارم را مُرورِلحظه های بی تو بودن سختْ دلگیراست به پشتِ سر گذارم سالهایِ انتظارم را تو ای فانوس جان،...
-
به یاد داری؟
سهشنبه 23 مرداد 1403 12:33
به یاد داری؟ گوشه چشمی به ما روا داشتی ، خانه دلم فرو ریخت. برای دلبری رفتم ، ولی دلم رفت. یادته؟ اون ملاقات ؟ اصرار من ، انکار تو... عجب تضادی تمنای من و استیصال تو. تناقض بزرگی بود. یادته؟ بهت گفتم : ما مثل دوتا خط هستیم. من به تو گفتم : ما مثل دوتا برداریم دوتا برداری که همگرا اند. آخر تو یه نقطه ایی بهم میرسند....
-
عشق
سهشنبه 23 مرداد 1403 12:32
-
وقتی که با آغوش تو دنیا هم اندازه میشه
سهشنبه 23 مرداد 1403 12:31
وقتی که با آغوش تو دنیا هم اندازه میشه شکوفه های رو تن باغ دلم تازه میشه وقتی سکوت کوچه با هرم صدای تو شکست رو ساحل رویای من موج حضور تو نشست روی گلِ سرخِ لبت عکس لبامو میکشم به جای ماه آسمون طرح چشاتو میکشم تو که خزون قصه رو شکوفه بارون میکنی قلب زمستون و پر از گلهای خندون میکنی میخوام واسه چشم تو خورشید و قربونی...
-
با مَن بِگو اِی نازَنین اَز بُغضهایَت
سهشنبه 23 مرداد 1403 12:29
با مَن بِگو اِی نازَنین اَز بُغضهایَت تا بِشنَوَم مَن اَز میانِ جان صِدایَت با مَن بِگو اَز شِکوِهها اَز زَخمِ پِنهان آهی نَهُفتِه دَر میانِ گُفتِههایَت با مَن بِگو چُون مَن صِدایَت را شِنیدَم آری تو هَم هَمچُون مَنی، زَخمیست پایَت چُون ما قَدَم دَر راهِ ناهَموار داریم دَستی بِبایَد تا بِگیرَد دَستهایَت ما قَصدِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 23 مرداد 1403 12:28
-
ایستادهای تنهایِ تنهایِ تنهایِ تنها
سهشنبه 23 مرداد 1403 12:27
ایستادهای تنهایِ تنهایِ تنهایِ تنها پایِ چهارفصلِ پاییزم. تو تنها شکوفهی درختِ بختِ منی... آرمان پرناک