-
هرچه بین من و تو بود به کنار
یکشنبه 30 دی 1403 12:07
هرچه بین من و تو بود به کنار دل من خانهی امنت شده بود از همه جز تو بیزار بودم ولی تو ملعبهی هرچی حسود خوندم از قصه های توی کتاب گفتم از معجزهی شرم و شراب گفتی از آغوش امن دیگران عمری دادی به تنم رنج و عذاب کاش در خانهی ما عشقی بود کاش ما بر هم آشتی بودیم من و تو ماهی و جفتش توی آب من و تو دوماهی اهل رودیم دست پر...
-
ایران من برتو درود
یکشنبه 30 دی 1403 12:04
ایران من برتو درود ای سبز سبز خرم من ایران من بر تو درود ای سپید سپید پاک و روشن من ایران من برتو درود ای سرخ سرخ شادمان گلشن من تو را دوست می دارم با سبزی دشت هایت شیدای مهرت هستم با سپیدی کوه هایت همه وجودم از مهرت فروزان شده با سرخی الاله زار هایت فدای خاک پاکت گردم باهمه جسم وجانم پرتو مهر و ماه من تویی با همه شور...
-
اورق کتاب شعررا نقاشی ورنگ زدم
یکشنبه 30 دی 1403 12:02
اورق کتاب شعررا نقاشی ورنگ زدم برهرصفحه با بوی گلی هم سنگ زدم سعدی شنید برگلستان رقیبی شده است از باب گله درآمد ومن یاد ارژنگ زدم عبدالمجید پرهیز کار
-
مدتی ازغضب جورزمان لال شدم
یکشنبه 30 دی 1403 12:00
مدتی ازغضب جورزمان لال شدم بغض فروخوردم و گنجینهٔ تبخال شدم کنج ویرانهٔ تن با دل دیوانهٔ مدام شوق پرواز بسر حذف پروبال شدم چشم برهم بنهادم مثل پروانه مست چشم برهم زدنی صورت غم خال شدم دردبستان خرافات ستم پرور دهر هرچه آموخته بودم همه اشکال شدم سبزی ام رفت فنا خشک و سبکبال و رها پست توفان بلا ؛ شهر غم ارسال شدم دل به...
-
ای فرنگیس دلربا من تاب میخواهد دلم
یکشنبه 30 دی 1403 11:58
ای فرنگیس دلربا من تاب میخواهد دلم گیسوان فری فریِ ناب میخواهد دلم من برانگیزان عزیزم هی به سوی آفتاب نور خورشیدیِّ عالَمتاب میخواهد دلم من تنیده گشتهام در بین پیچِ نورها چون خِرد عقلِ اولو الالباب میخواهد دلم اربعین آمد که شورش این وجودم را گرفت نور آرامش چنان مهتاب میخواهد دلم شانههایم گشت لرزان تا به سر...
-
آنچه سازی به جهان هست همانند قفس
شنبه 29 دی 1403 12:42
آنچه سازی به جهان هست همانند قفس منصب و قدرت اگر هست بُود پوچ و عبث نه مگس عُرضه بدارد که زند لافِ عقاب نه نگاهی بکند باز شکاری به مگس کاظم بیدگلی گازار
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 29 دی 1403 12:36
-
ای کاش پایانی بود در این عبور
شنبه 29 دی 1403 12:35
راهی که گم شد در غبار شبان چون سایهای در وهمِ رویای جان دریا نشانی از کناره نداشت اشکی که افتاد از نگاهِ جهان دل، خسته از زخمِ تمنای محض شکسته شد در خندههای نهان چون شمعِ خاموش در دلِ طوفان بینور و بیسو، مانده بر آسمان خواهم تو را با دستهای تهی اما که بیراه است این داستان ای کاش پایانی بود در این عبور که مرهمی...
-
ای خم شده کوه به نامت پدر
شنبه 29 دی 1403 12:34
ای خم شده کوه به نامت پدر دریا ز غرورت به حیـــرت، پدر ای سایه گستر به وقت خطر جانم فــــدای تو باشد، پدر چشـمان تو فانوس راه من است هر گام تو، امیـــــد آه من است دستان پُر از مهر تو روشنی من است در باغ دلم چـــون گل در چمن است ای حکمت روزان، چراغ شبان در آینه ات عشق پیدا، عیان هر چند که خم گشته شانهات زغم...
-
زمستان
شنبه 29 دی 1403 12:33
-
چه کسی میتواند عشق را عاشق کند؟
شنبه 29 دی 1403 12:32
چه کسی میتواند عشق را عاشق کند؟ درد را روی زانوان درد بنشاند؟ و مرگ را به روی مرگ بیاورد چه کسی میتواند زمان از دسترفته را به عقبهاش برگرداند؟ اولین نگاه را، مثل نوری ابدی در چشمان او انعکاس دهد؟ چه کسی میتواند آتش خاموش را دوباره شعلهور کند؟ از خاکسترهای سرد، پرندهای بسازد که افق را دوباره معنا بخشد چه کسی...
-
این خانه مرا روزگاری باشد
شنبه 29 دی 1403 12:31
این خانه مرا روزگاری باشد با دل از دامن او نقش نگاری باشد این ذوق از بود وحُسن سخنم در دل خویش مرا آموزگاری باشد آن یاس سفید آویزه بر دیوار حیاط از اشک مادر و دستان پدر یادگاری باشد شب را که به بالین نهم با غم های بزرگ عطر آن بوته محبوب مرا ماندگاری باشد بر لوحۀ جانم نوشته تا روز پسین سخن عشق از او زرنگاری باشد...
-
دیگر برای شانه ها همشانه ای نیست
شنبه 29 دی 1403 12:27
دیگر برای شانه ها همشانه ای نیست در کنج دل دیگر مرا در دانه ای نیست جام شرابم رفت و من بی او خمارم شیرین لب لیلای هم پیمانه ای نیست با عقل خود از من جدا شد مدعی بود دیگر برای عشق او دیوانه ای نیست در قعر هر پیمانه ای تصویر یار است بهر فرار از یاد او میخانه ای نیست با پارسا گفت او حقیقت های تلخی گفت او به شیرینی دگر...
-
در آرزوی تو مو سفید کردم
شنبه 29 دی 1403 12:24
در آرزوی تو مو سفید کردم تو را از خودم ناامید کردم کمی انصاف به خرج بده حالا که من عجول بودنم را تایید کردم ثریا امانیان
-
من نه آن سنگم
شنبه 29 دی 1403 12:22
من نه آن سنگم که سجدهگاه عبادتم کنی یا نه آن ذهن روسپیم که طاعتم کنی با صیغهای انسانم........ شوالیهای بینشان که در کورسوی هزارتوی غارها راهی یافت به دیار روشنایی انسان.... همان که بند نیامد حتی به بندِ بهشت خدای علیزمان خانمحمدی
-
مردن خوبم دیگه واسه من آرزومه
جمعه 28 دی 1403 12:19
مردن خوبم دیگه واسه من آرزومه توشه ای هم ندارم فقط همین آبرومه هی بهم میگن چطور عمر خودت کردی تباه چی بگم؟ جواب بدم اونم مثه نوشدارومه نه که ماشینی دارم نه ویلایی توی شمال اگه تو ویلای رامسر منودیدی،واسه خان عمومه توی زندگیم ندارم من بجز دوتا اتاق غصه هم نمیخورم، این دوتا هم جوابگومه من که مالی ندارم، بجز همون چهار...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 28 دی 1403 12:18
-
شکفتن در باغ پراندوهِ اقاقیها چه باشکوه بود
جمعه 28 دی 1403 12:16
شکفتن در باغ پراندوهِ اقاقیها چه باشکوه بود و نفس کشیدن زیر بوسههای یار لالههایی که خم میشدند تا سرخگونیشان را از شرم بپوشانند آری آزادی چه بیگناه بود و چه ورطههایی که در منجلاب قفس دیدند دیدن عطر شکوفههای سیب که بیپروا در دشت کهن پخش میشدند به دنبال یار خویش گلهای لطیفتر را میپسندیدند باد چقدر از جنس...
-
همچون مهِ زیبایِ نهان در سحرم شد
جمعه 28 دی 1403 12:15
همچون مهِ زیبایِ نهان در سحرم شد چون کوهِ دنا محکم و او بال و پرم شد مرهم بشد و زخم به زخمَم همه تیمار درمانگرِ درد همچو دَوایم پدرم شد آرمان طاهری
-
باشهدا
جمعه 28 دی 1403 12:14
-
گر تو را غمگین ببینم شرمسارم نازنین
جمعه 28 دی 1403 12:13
گر تو را غمگین ببینم شرمسارم نازنین روزی یک بار گر نبینم من خمارم نازنین نازنینا من فدای چشم بازت وقت خواب روی امواج خیالت کن سوارم نازنین نازنینا چشمهایت هر کدامش ایتیست خاطرم آسوده باشد گر که باشی در کنارم نازنین طره موی شکنجت بوی جنت می دهد از ره دور هم که باشد. بی قرارم نازنین نازنینا من براه ِ عشق جان می دهم تک...
-
بنام خالق ویادش، عشق هاآغاز شد
جمعه 28 دی 1403 12:12
بنام خالق ویادش، عشق هاآغاز شد دل بااو رازگفت، راه عقل هم باز شد سِرّ وراز، به هرکس نگوید این دلم هردوست را نشایدگفت،که رازدل آوازشد عشق دردلت ،هرگزنگرفت جای پا کاش دل بادلت، درغمی هم سازشد عشق گوید، گو ی راز دل ،با دلبران ناز گوید رازنیست، آن دهان که بازشد عشق گوید ،او هست دروجودِعاشقان عقل گوید ،هست ونیست بازراهی...
-
...یلدای بهار.
جمعه 28 دی 1403 12:11
...یلدای بهار. ای رفیق یلدای دلت را را آب کن به سوی بهار برو تا هرشب کوتاه تر شود آنوقت ز شوق عشق بهار را در آغوش بگیر سیاوش دریابار
-
چشمان دائم منتظر، با دیدن تو خیس شد
جمعه 28 دی 1403 12:09
چشمان دائم منتظر، با دیدن تو خیس شد این برزخ خاکستری، از عطر تو پردیس شد خوش آمدی بر قلب من، مهمان خوش نقش و نگار این کلبه درویشیم، با مهر تو تقدیس شد من خون فشاندم روز و شب تا ساغرت لبریز گشت در زلف تو پیچیده ام، تا گیسوانت گیس شد بی اختیار وامانده ام در حیرت زیباییت مبهوت تو هم جن و انس، فرشته و ابلیس شد چیزی شبیه...
-
به قیامت که نیفتاده هنوز دیدارت
جمعه 28 دی 1403 12:08
به قیامت که نیفتاده هنوز دیدارت توکه خوابی چگونه پس کنندبیدارت ما چو رودیم که به دریا نداریم راهی این سرابیست بس است دگر پندارت تارموهای سرت حمله ور یک ارتش زلف آشفته نکن حمله کند سردارت کم بده شرح دلارایی باغ دل خویش یا نشان بده به ما روزنه ی دیوارت دل بیچاره دوقطبی شده است گهی اصرارکند گاه کند انکارت مثل حلاج که...
-
ی روزی قصه ی خودتموم کنم
پنجشنبه 27 دی 1403 12:14
ی روزی قصه ی خودتموم کنم میشه مثل یک کتاب توی بازاردست به دست میگردونن وتوهم حرفای ناگفته درونش میخونی که چه درداکشیدم بخاطردوستت دارم مینویسم که مریض توبودم توطبیب ماهری بودی ولی ، منوبازی میدادی حتی دردمن نکردی مرهمی اماتعجب ندارد اینهمه اندوه وستم که زدست توتحمل کردم همه نیرنگ ودروغ فهمیدم من که غرورتو همه پوشالی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 27 دی 1403 12:13
-
روزی دیگر خواهد آمد بلبلان شیدا ز ره می رسند
پنجشنبه 27 دی 1403 12:12
روزی دیگر خواهد آمد بلبلان شیدا ز ره می رسند مهربانی وگل وبوسه سرود یاران این دیار خواهد شد روزی که درودها به گرمی آفتاب مهرو لبخندها به بزرگی پهن دشت این دیار باشد روزی که هیاهوی شادی ها تا بیکران آسمان پروردگار باشد زهره بختیاری
-
شعر می نویسم از برای مادرم
پنجشنبه 27 دی 1403 12:11
شعر می نویسم از برای مادرم از آفتاب عشق و سرو روشنم از میم مادر تا گل یاس نیست فرقی میان الماس بوسه بر پیشانی ام می زند هر صبحگاه چشمانش چو ستاره میدرخشد شامگاه در دلش لکه ایی از زنگار نیست دستانش هیچ بی مهر و ادبار نیست صنم من مشک خدایی همراه خود می دارد گیسو همرنگ خرما بر شانه اش می دارد بوی جامه گل دارش معطر از...
-
ـآجرک الله یا صاحب الزمان
پنجشنبه 27 دی 1403 12:10