-
دولت عشق و محبت تا که لشگر را کشید
پنجشنبه 27 دی 1403 12:09
دولت عشق و محبت تا که لشگر را کشید دل شکست مهلکی را در میان خود بدید سلسله مویت به رخش خودنمایی شد سوار من بدون خویشتن در دل چه گلزاری دمید خیل دوست از عشق و زیبایی قوی من تک و تنها بُدم تا باد پیکاری وزید گفتم این حتما خیال است،فتح با عنوان عشق؟ تا به خود کردم نظر دل زیر پایش می خزید کشور دل دستش افتاد و مرا خوش...
-
قلب من بوی تن تورا میدهد
پنجشنبه 27 دی 1403 12:07
قلب من بوی تن تورا میدهد در چشمانم جای حلقهی نور عکس تو حکاکی شده طرحی از صدای رسای تو از پرده ی گوش من آویخته اند آه که چه تماشایی ای آه که چه قدر ارزش پرستیده شدن داری من آن نور را که به زندگی من معنا داده است را میشناسم آن نور در آیینه است ان را دیده ای؟ آن نور خود خود تویی سهیل آوه
-
مردِ پاکی بود و باغی پر ز تاک
پنجشنبه 27 دی 1403 12:06
مردِ پاکی بود و باغی پر ز تاک چون طلا انگور میدادش ز خاک هر چه میدادش خدا در فصل نو میزد از حقّش کمی وقت درو خوشه های ناب و انگور درشت وقف میکرد بر یتیمان مشت مشت هر چه میماند دست آخر بر زمین بهر خانه بار میزد پشت زین تا که روزی شد قرین خاک گور ماند از او باغی سراسر پر ز غور عهد کردند وارثان در جمع خویش تا فروشند هر...
-
چشم زیبای تو را حوری و آهو دارد
پنجشنبه 27 دی 1403 12:05
چشم زیبای تو را حوری و آهو دارد مات روی تو شدم چشم تو جادو دارد می کشم ناز سحر باز کنی چشمت را چه کسی غیر تو آن چشم و دو ابرو دارد غلامرضا خجسته
-
آنی توقف کرد زمستان اذنِ مالک
پنجشنبه 27 دی 1403 12:04
آنی توقف کرد زمستان اذنِ مالک گشت سنت یلدایی تا بیدار بمانیم ده قرن نیامد اِبن حیدر دُرِ کوثر شد لحظه ای ما تشنهِ دیدار بمانیم عالم پریشان شد زِ هجر قائم یاس گوئید دلیلِ غلفت از جان را بدانیم پر مدَعا هستیم که سربازانِ شاهیم پس غرقِ در آمال دنیا را چه دانیم عاشق ندارد اختیاری کوی معشوق مجنونِ معشوق را چرا عاقل ندانیم...
-
بعد از غروبِ جانم، این قصه ساده باشد
چهارشنبه 26 دی 1403 12:15
بعد از غروبِ جانم، این قصه ساده باشد نه نامی از من آید، نه یادی مانده باشد چون برگهای پاییز، افتاده در گذرگاه بیهیچ ردّ پایی، بی هیچ فتاده باشد نه خانی آمد اینجا، نه خانی رفته باشد جهان همان بماند، همان که بوده باشد اگرچه خاکْ گردم، اگرچه نور گم شد دلها پر از سکوت و، چشمها خوابیده باشد به دست باد بسپار، این...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 26 دی 1403 12:14
-
زندگی جز نیستی ارمغانی ندارد
چهارشنبه 26 دی 1403 12:13
زندگی جز نیستی ارمغانی ندارد چه کنیم که در این نیستگاه زندگانی بهره ای نگیریم و نیستی نپذیریم؟ همه ی عالم و همه ی هستی نیستی پذیرند و همه بر مکافات چرخ فانی درگیرند چه پیر و چه جوان ، چه مرد و چه زن چه گیاه ه و چه گل همگی و همه زمین گیرند رد پای نیستی را در لا بلای تاریخ میبینم که هم ظلم ظالمان و هم صدق صادقان نیستی...
-
به دور تو یه حصار میکشم
چهارشنبه 26 دی 1403 12:12
به دور تو یه حصار میکشم با گلهای پونه و نیلوفر نمیذارم قهر کنی عشق من نمیذارم تنها بری سفر واست هرکاری بگی میکنم دیگه نمیذارم چشات تر بشه نمیذارم آتیش عشق ما تبدیل به یک خاکستر بشه محاله بذارم ازم دور بشی دلیل تپش های قلب من تو باید تا ابد حبس بشی توو چهار خونه این پیراهن اگه از آسمون سنگم بباره نمیذارم از آغوشم جدا...
-
باشهدا
چهارشنبه 26 دی 1403 12:11
-
من عشق را در نگاه تو دیدم
چهارشنبه 26 دی 1403 12:10
من عشق را در نگاه تو دیدم آنچنان عاشق شدم که حال خود را نفهمیدم ای که وجودت سرشار از عشق و محبت است آن رنگ چشمانت مرا جادو میکند این دل دیوانه ی مرا رسوا میکند تو هدیه ای از خدایی آرامش مایی با وجودت قلبم چه آتشی برپا میکند بهاره آتشبار
-
تاریکی زندان گرفته بی تو بختم را
چهارشنبه 26 دی 1403 12:09
تاریکی زندان گرفته بی تو بختم را دست ظریفی پاره کرده پشت رختم را سخت است شب هایی که بارانیست اما تو رفتی و بدتر کرده ای شب های سختم را صحرای تنهایم برای آتشی در شب آخر از آغوشم گرفتی تو درختم را بوی فروپاشیست می دانم که می گیرد خیل عظیم غصه آخر پایتختم را یک شاه بودم ، آه از آن چشمان چنگیزت با یک نگاه از من گرفتی تاج...
-
ساحل چشمان من مواج ، اشکش بر مژه ست
چهارشنبه 26 دی 1403 12:08
ساحل چشمان من مواج ، اشکش بر مژه ست روی آرامش ندارد ساحلم ، نیزارها بین که مژه ست کاشکی آرام گردد داغ تو وانگهی آرام گیرد ساحلم ورنه این طوفان هماره بر دل و هم بر مژه ست مصیب الهامی
-
روی ماهت را نبینم ، هر چه را حاشا کنم
چهارشنبه 26 دی 1403 12:07
روی ماهت را نبینم ، هر چه را حاشا کنم دامها در پیش رو پهن است که را نجوا کنم شاید این هم آخرین دیدار عشق و عاشقیست گر بدام افتادمی آنگه تو را پیداکنم مصیب الهامی
-
دیریست که اندیشهٔ ما در نوَسان است
چهارشنبه 26 دی 1403 12:06
دیریست که اندیشهٔ ما در نوَسان است از پرتو خورشید جنون در هیَجان است قانع شده ما را نفسی هست و دگر هیچ منظور دقیقی کهخودش یک سرَطان است این رطل گران است که بیگانه به ما داد مخمـور زمـان را به دمادم یرَقان است هَمسان که شدیم آرام در صـف به تقـلّا آرامشِ برصف شده هم یک خفَقان است این راهِ دراز است، که آسـان نشود طِی...
-
زندگانی عبرت آموز است اگر، عاقل شوی
سهشنبه 25 دی 1403 11:40
زندگانی عبرت آموز است اگر، عاقل شوی گر به غفلت بگذرانی عمر، بی حاصل شوی زخم دل را غیر دلداری نباشد مرهمی چاره گر داری بیاور تا طبیب دل شوی گر حباب آبروی کس شکستی خوش مباش بی خبر، از گردباد آه، ناغافل شوی سر به بالین فراغ، آنگه نهی بی تاب و تب که دلی نشکسته باشی، ورنه چون بسمل شوی ناخدای ما در این دریای طوفانی خداست دل...
-
عیدتون مبارک
سهشنبه 25 دی 1403 11:39
-
ناگهان آغاز شد عشق و امانم را گرفت
سهشنبه 25 دی 1403 11:39
ناگهان آغاز شد عشق و امانم را گرفت ابر بی پایان اندوه آسمانم را گرفت دست احساس از میان واژه ها آمد برون ذرّه ذرّه طاقت و تاب و توانم را گرفت خواستم تا شکوه از تقدیر نامیمون کنم صبر بی صبرانه زنجیر زبانم را گرفت در سکوت خلوت خود روزگارم می گذشت برق ویرانگر رسید و آشیانم را گرفت سکّهی بازار عشقم رنگ رونق را ندید از...
-
به ساحل چون که افتاد
سهشنبه 25 دی 1403 11:37
به ساحل چون که افتاد به گذر ردِ پایم، پر کشید به خیال تو بال پروازم، چه سخت به آغوش گرفتم درد تنهاییم را، در آن دم که قدمهای جا مانده از باران نگاهم شد مأوای بچه ماهیان رانده شده، در میان موج ها از تو خاطره جویم، ماهتاب من مرا این حکایت تاکی؟ نگاه بر زمین مانده ام را چه کنم؟ تاکی بغل کنم درد فراق تو را در آن دم که...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 25 دی 1403 11:36
-
ای صورت سرو سهی در چشم ما افسونگری
سهشنبه 25 دی 1403 11:35
ای صورت سرو سهی در چشم ما افسونگری من بادهی مستانه ام این باده را چون میخری؟ این نرگس غمّاز تو نامحرمان رسوا کند این پیکر سیمین تو دارد کجا حور و پری؟ چشم فلک حیران شده از قامت بالای تو صورتگر تصویر تو داند چرا از ما سری چون می وزد باد صبا از جانب جانان من خوبی ز حد افزون شده کمتر کنش این دلبری جان هم ز تن افسرده شد...
-
ماخموشی رابغل کردیم
سهشنبه 25 دی 1403 11:33
ماخموشی رابغل کردیم مار رویید از گلوهامان ... من سکوت ترسسسسسسسس این سه همدم همیشگی این فرونشست سالهای زیست این توالی سه نقطه ... نا امید . های وهای وهای ای امید ای بعید دورازانتظار . تاکجا ؟ تا به کی ؟ چرا ؟ چرا چنین ؟ حسین یونسی
-
دریا زده ی ساحلِ مکران تو هستم
سهشنبه 25 دی 1403 11:32
دریا زده ی ساحلِ مکران تو هستم معتادِ نمِ شبنمِ مژگان تو هستم چون ماه ، شب و روز سر از پا نشناسم هر آینه در نیمه ی پنهان تو هستم این پنجره تا صبح به امید که باز است شب تا به سحردست به دامان تو هستم باید که بدانی،که نه یک بار،که بسیار دلبسته ی آن عشق هوسران تو هستم سوگند به آن خیلِ سپاهت که سراپا بی نام و نشان گوش...
-
تا شال تو با باد بهاری ز سر افتاد
سهشنبه 25 دی 1403 11:30
تا شال تو با باد بهاری ز سر افتاد اسلام ز گیسوی تو هم، در خطر افتاد تا زلف درازت ز سرت تا کمر افتاد والله که بیچاره دلم از هنر افتاد چون فتنه تو بر پا شده با تار ز گیسو آن یاد تو هم در دل من در سفر افتاد لا حول و لا قوّة إلّا بإلهی از دست تو در شهر دلم هم ضرر افتاد تا رقص تو را در دل خود با تو که دیدم یک لرزش و یک...
-
این همه راه زِ سر حدِّ عدم تا به وجود
سهشنبه 25 دی 1403 11:28
بِسمالله الرّحمن الرّحیم این همه راه زِ سر حدِّ عدم تا به وجود آمدم عشقِ خودم را به تو اِبراز کنم مقصدم خواب در این کلبه یِ تاریک نبود آمدم پنجره ای رو به خدا باز کنم آنقدر خوب مُنقَّش شده چشمانِ نگار تا که اندیشه در این آیه و اعجاز کنم سازه یِ زندگی ام تیره شد از دودِ گناه باید این سوخته را ساخته نو ساز کنم از خودم...
-
معشوق ستم چو کرد دشمن چه می کند ؟
دوشنبه 24 دی 1403 12:02
معشوق ستم چو کرد دشمن چه می کند ؟ هـر لحـظـه هـجـر او ، با من چه می کنـد ؟ من خـستـه از تـو ام مـن قـهر مــردمـم سـودای چـشم او ، در مـن چـه می کنـد؟ امیرحسین صالحی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 24 دی 1403 12:00
-
بر تُرک وکُرد و لُر وفارس و عرب سلامی هر بار
دوشنبه 24 دی 1403 11:59
بر تُرک وکُرد و لُر وفارس و عرب سلامی هر بار بر عشایر و مرزنشین و بادیه نشین هزاران بار زجمع خلایقِ زحمتکش به کوه وبَرزَن ودشت وبیابان جمع گردیم ومُقیم باشیم درافتخار بر آبادی میهنِمان یکیمان سیاه ویکیمان سفید و رنگین پوستیم همگان خُلق و خوی مهر و محبَّت می کِشاند دوستی بر سَرمان من خوبم و توخوبی و اوخوب نیست حرفهایی...
-
شعر من یه انقلاب تو سرودن..
دوشنبه 24 دی 1403 11:58
قافیه دستمو بسته،، نمیزاره بنویسم.. نمیزاره بسرایم.. غزلی از شعر هایم.. دیگه واژه های زیبا تو سرم جایی نداره مثل لیوان پر از آب مثل ابرای بهاره جمله ها میخوان بریزن مثل برگ ها توی پاییز اما برگی نمیریزه تا نبینه،، باد پاییزی رو هر سال... قافیه مثال باد شعر من مثال برگ برگها میخوان بریزن واژه واژه های ذهنم اما حیف...
-
یاعلی
دوشنبه 24 دی 1403 11:57