-
درگیرِ احساسم
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:32
درگیرِ احساسم بر پای یک تقدیر درصبحِ یک لبخند درچشمِ یک تصویر من موج آرامی دور از تلاطم ها در پیله ای بودم خالی زِ هر فردا با پیکِ مسحورش خواب ازسرم پاشد تصنیفِ پُر رنگش در شعرِ من وا شد پروانگی را من از شاخه بوسیدم تا آن تمشکین دل جانانه برچیدم آماجِ مستوری تا بی کرانها پَر سَرپوشِ مُشتی عشق بارانِ...
-
چشم انتظار
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:30
چشم انتظار بوی کوی کدام پیراهنی ای جوان یوسفت را گرگ بکشت فاتحه اش را هم بخوان رضا آقازاده
-
آمد صدای نایی از تاج دار هستی
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:29
آمد صدای نایی از تاج دار هستی برخیز ای نمرده تاچند ننگ ومستی از بیکران عمرت سالی نمانده دستت بشکن سکوت نخوت،برکن لجام مستی کشتی هزار دانه بر کشتگاه شیطان روزی نبود یادت از کشتگاه رحمان بر دام های عصیان یک عمر سر نهادی چیدیم دانه مرجان ، افسوس پا نهادی چشمی به اشک و عشرت معطوف ما بگردان تا بر تنور خام ات ، نان و شکر...
-
ازین دهر سیراب نگشته کسی
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:28
ازین دهر سیراب نگشته کسی که حرص و طمع برده بر دل بسی که تا چرخ گردون بگردد چنین چنین است انسان به روی زمین جهان بس که نقش و نگارنده است هوس ران درین باره بازنده است که از زرق و برق جهان نگذرد همه عمر خود را به حسرت برد که تا جان که دارد بکوشد بسی که پیشی نگیرد از او هیچ کسی همای سعادت چو بالین نشست بلند بخت گردد ز...
-
بیا بر غربت تن هایمان آواز غم خوانیم
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:27
بیا بر غربت تن هایمان آواز غم خوانیم بیا بر تلخی ایاممان از دیده خون باریم میان بازوانم جای تو زانوی غم دارم بیا تا دست های تو فقط یک عمر کم دارم علی کسرائی
-
من گرفتارت شدم یا تو؟ کمی امداد کن
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:38
من گرفتارت شدم یا تو؟ کمی امداد کن مهربانی پیشه کن، از غم مرا آزاد کن تو درون چاه و من از دوریت ویران شدم روی بنما یوسفم، ویرانه را آباد کن ای که شیرین از حضورت درس بیرحمی گرفت اندکی انصاف و رحمی بر دل فرهاد کن ناله را گهگاه میخواهم که پنهان سردهم سینه میگوید که من تنگ آمدم فریاد کن محمود گوهردهی بهروز
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:35
-
گفته بودی به ترک های دلم جوش شوی
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:35
گفته بودی به ترک های دلم جوش شوی فارغ از سفسطه باقند لبت نوش شوی خالی از غصهٔ دوران اسف بار ؛ رها دل به دلدار دهی عاشق مدهوش شوی باغ گل باشی و من بلبل شوریده سرت ذوق دارم ؛ که بر این طائر دل قوش شوی وقت بوسیدن لب های تب آلودهٔ من خیره در چشم من از خویش فراموش شوی حرف های دل من وسعت دریای وفاست دوست دارم به سخن های دلم...
-
ما غرق خویشیم، قفل هاست بر زبانی
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:33
تف می کنند هر روز ، شرف را به خاکدانی به ارزنی جو هم دادند، آن دنیای جاودانی امروز برادرکشی بود، فردا خدا داند زبان قاصر از این بلایا، نیست قدر بیانی این شهر دگر یاد برد، اسم اجداد خود را در آتشِ فراموش، سوخت بیرق کاویانی امروز اگر کلاهی بر سر من نگذارند دانم که برداشته دیروز، آن هم به تازیانی ما راه نجات دانیم، جرات...
-
گل رخسار تو را تا به سحر بوییدم
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:32
-
و تو آنچنان که بودی، هستی
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:31
و تو آنچنان که بودی، هستی زیبا و آرام و لطیف ...... و من همچنان که بودم هستم عاشق و دیوانه و مجنون تو... ولی ...! اینبار تو دیگر آن پرنده آزاد نیستی که من در کمین دیدار تو .... به کوچه ها نگاه کنم ... و من آن صیاد که کوه به کوه شاخه به شاخه دمن به دمن ... در صحرا دنبال تو باشم ... دیگر امید ها مردند ارزو ها رفتند شعله...
-
به هر ساز تو ای دنیا منِ دیوانه رقصیدم
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:29
به هر ساز تو ای دنیا منِ دیوانه رقصیدم چرا از دست تو امّا بلا پشت بلا دیدم هزاران بار گریاندی مرا پنهانی امّا باز به ظاهر بیخیال از دست غم های تو خندیدم سراپا شوق بودم کین همه غم های بی پایان چنان موجِ پیاپی بر سر هر صخره، کوبیدم عجب دارد سرِ کین با من این دنیای غم افزا بسان آسیابی زیر چرخ سنگ، سابیدم شده تقدیرم از...
-
گفته بودی این جان را تو پناهی
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:27
گفته بودی این جان را تو پناهی وین باغ آفت زده را تو باغبانی گفته بودی این درد را تو درمانی چو ماه شب ظلمانی تو درخشانی ندانستم عمری چو آه به دل میمانی چو غم یوسف بر دل یعقوب جانکاهی ز شهری که وفا نیست بر دل کسی ابدی انتظار وفا میکشدم در این شب تنهایی صدیقه برنده گشتی
-
سینه ام بی قرار یک خط شعر
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:26
سینه ام بی قرار یک خط شعر همچو شمعیست که آب میگردد خانه دلم اگرچه آبادست ذره ذره خراب میگردد آسمانم سرد و تاریک است ابری و غبارآلود و یخبندان میشود سکوت دل را نشکست میشود همیشه ماند در زندان میشود بسته تر کرد چشمان را ولی برای ندیدنش دیر است میشود دستها را رهاتر کرد دستهایی که به پاش زنجیر است گوشهایم همیشه لبریز است...
-
آرزوهایم به دست روزگار
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:23
آرزوهایم به دست روزگار رهسپار جاده هایی دور شد اندکی دیر و بدون اختیار زیر کوهی از قضا مدفون شد دل خرامید و مدامی خنده کرد بزم او سُرنای با مضمون شد مستی از پیک نگاه ساغرش اشکی از جنس طلا و نور شد زیر باران دعای نیمه شب یک غزل خندید و آه افسون شد در عجب حیران این بازیچه ام یک نگاهش جان این مجنون شد مهدی سمرقندی
-
کنج میخانه دگر غصه ندارد دل من
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:19
کنج میخانه دگر غصه ندارد دل من ساقی و باقی و مطرب ، بزنند ساز صفا آنقدر باده بنوشم که نماند قدحی سر هر کوچه بیفتم تا به تا و دو سه تا .. امید امام وردی ایتا حال خوب bagheri6298q
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:18
-
سنگ باش و منت باران نکش..
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:17
سنگ باش و منت باران نکش.. قلمی از رمق افتاده مرا.. کاغذی مرده ی بی جان دارم .. شعرهایی به قفس خونین بال .. واژه هایی که گروگان سیه بغض لعین آمده اند.. میرود دست به عصا احساسم.. عاطفه بستر مرگ افتاده .. در تنور شک و تردید فتاد ایمانم.. مثل دیوانه گهی گریه و گه خنده یقین میدارد.. حسرتی اشک سوار تاخت بر این گونه ی سرخ.....
-
در آغوش بادها میپیچد صدای تو،
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:16
در آغوش بادها میپیچد صدای تو، خداحافظی در دل شب، با نغمههای تو. چشمهایم پر از یاد تو، دل شاد و غمگین، هر گوشهای از این دنیا، پر از رنگ و بوی تو. گامهایم در سکوت، به دنبال نور تو، در هر قدم حس میکنم، وجودم پر از عشق تو. خداحافظ ای رفیق، ای یادگار روزهای خوب، در قلبم همیشه خواهی ماند، مثل یک خواب خوب. با امیدی...
-
زمستان
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:14
-
دیوانهی چشمانِ عسل دارِ توام
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:13
دیوانهی چشمانِ عسل دارِ توام مبهوت و پریشان و گرفتارِ توام ای دلبرِ خوش چهرهی تبریزیِ من مرهم به دلم باش که بیمارِ توام مهدی ملکی
-
آتش زدهای این دلِ سرگردان را
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:12
آتش زدهای این دلِ سرگردان را از زندگیام کاش نگیری جان را صحرای غم انگیزِ دلم میسوزد از کوچهی من دور نکن باران را مهدی ملکی
-
از روزی که تو را دیدم
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:11
از روزی که تو را دیدم یک جوری شدهام الکی میخندم و برای خوردن چای به مورچهای تعارف میکنم برای ابرها بوس میفرستم و برای سنگها شعر میخوانم و به غریبهها سلام میکنم از روزی که تو را دیدم و از زمین عذر میخواهم که رویش راه میروم و شبها بیدار میمانم تا ماه از تنهایی دلش نگیرد و ستارهها را کسی ندزدد و با آواز...
-
من واژگانم را
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:09
من واژگانم را در طول زمان جا گذاشته ام من از بهشت با یک هوس کوتاه بیرون شدم با آمدنم از بهشت بر آرامش جان پا گذاشته ام بسیار شوق داشتم از دیدن این جهان جدید با انتقالم از بهشت آرامش دل و جان به زمان جا گذاشته ام در این سرای کوچک و زیبا غریب میان آدمیان منم بهشت وطن بود و با آمدنم آشنایان را جا گذاشته ام چه سازم از...
-
روح های شکسته از مرگ بدترن
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:08
روح های شکسته از مرگ بدترن آری شکست ها از سیاهی بدترن دنیای ما از زندگی ترسناک تر است مرگ روح از شکست ما بدتر است طلاق عاطفه ها یعنی مرگ زندگی مرگ زندگی یعنی پایان نفس نفس یعنی زمین .زمین یعنی زندگی... روح الله کیانی
-
در زیر گنبد طلای این صحنت بی قرارم
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:37
در زیر گنبد طلای این صحنت بی قرارم محتاج یک دیده خوش از سوی یارم با دیدن روی سفیدت چشم بستم از روبه رویی با مزارت سخت زارم صحن به صحن دست بردم سوی دعا بوسیدم آن دیوار و همچو گلعذارم صفا باشد جان زائران سوی ضریحت من پریشانم و سرسخت عشق تو دچارم نذر دل و جان کرده ام فدایت از بهر شفاعت از روی زیبایت رضا جان(ع) شرمسارم...
-
صبح خندید و جهان تازه بهاری دیگر
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:35
-
یک چاله دو متری باشد مکان آخر
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:34
یک چاله دو متری باشد مکان آخر مهمانسراست اینجا ما مردمان مسافر طوق طلا به گردن بر تن حریر و دیبا باید کفن بپوشی نی این لباس فاخر دنیا پر از شر و شور خوبی شده ز ما دور نا مهربان به باطن عاشق به هم به ظاهر در این دیار خاکی دلبستگی بریده آدم به دل شکستن گشته قوی و ماهر باید کنون نشستن با کوله باری از عشق بر اسب مهر و...
-
بازی را اینگونه باختم:
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:33
بازی را اینگونه باختم: او چشم گذاشت من قایم شدم، من قلب گذاشتم او خیلی قایم شد هومن نظیفی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:32