-
درد دارم درد روح و درد تن......۔
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 11:04
درد دارم درد روح و درد تن......۔ درد آن مردمان رنج دیده دروطن درد دارم درد یار و درد دوست هر چه از او رسد مار ا نکوست درد دارم درد پدرباپینه های روی دست یا مادری که تا سحر بر بالینم نشست درد دارم درد آن زارع در کشتزارش۔۔۔۔ تا بارانی ببارد خوش کندآن حال زارش درد دارم درد بی خانمان در زیر پل۔۔۔۔۔۔ دختری که زیر باران...
-
غم و رنج از حد فزونم ببین
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 11:01
غم و رنج از حد فزونم ببین دو چشم تر و اشک و خونم ببین همه زندگی بودم و شور و شوق رسیدم به ساحل کنونم ببین نه امید مانده به دنیا مرا نه شوقی به ماندن جنونم ببین به صورت اگرچه گل گلشنم مبین چهرهام را درونم ببین فروغ قاسمی
-
خداوندا بزرگ جهاندار عالم تویی
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 11:00
خداوندا بزرگ جهاندار عالم تویی همه جهان فانی و پاینده تویی مرا گر رساند، گزندی روزگار نباشد از آن بیم، پناهم تویی مرا گر رساند،ناامیدی روزگار نباشد از آن بیم ،امیدم تویی مرا گر رساند، فقری روزگار نباشد از آن بیم، گنج ها تویی مرا گر نباشد ،محرمی روزگار نباشد از آن بیم،محرم تویی مرا جز ستایش به درگاهت نشاید مرا جز سجده...
-
گر بخوانی لحظه ای من را عنایت میکنم
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 10:59
گر بخوانی لحظه ای من را عنایت میکنم مخلصان را تا حریم خود هدایت می کنم تو بخوان من را سحرگاهی شبی با سوز دل من دعای پاک بازان را اجابت می کنم علی اکبر نشوه
-
دو پروانه دو دیوانه دو عاشق
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 10:57
دو پروانه دو دیوانه دو عاشق یکی چون لاله و آن یک شقایق یکی زخم زن تار و ستارش یکی خواند به آواز از حقایق یکی سرمشق هر روزش بود عشق یکی رنگین کمان سازد دقایق ولی هر دو چنان سنگ صبوری بسوزند و بسازند از خلایق به طوفان و به موج و قهر دریا به تخته پارهای در پشت قایق نه ترس و وحشتی نی داد و فریاد کشند آهی و پرسند ما را چه...
-
"ای دیده به سان آینه
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:12
"ای دیده به سان آینه ای همیشه ی بی یار ورفیق ای تنهایی مطلق، ای همسفرت[تراب] با دفتر وشعر وغزلش ای اخر ناهمواری راه و سرشار از توهم. عاشقی که معشوق ندارد من ازاین اینه،دراین بودن ها،از اشباح وسیع تنهایی من از شهوت دریچه های سکوت درسکوت من از ترددهای غوکی در مرداب، صدای فریاد تنهایی از خانه زیبای پرستوفهمیدم دراین...
-
بهار
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:11
-
ای کاش وقتی نویسندهی شهر مینوشت " امید "
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:10
ای کاش وقتی نویسندهی شهر مینوشت " امید " مردم گمان میکردند دارد مردی را صدا میزند . آه از آبهای بازگشته از جوی ایکاش بهار قبرستان را سبز نمیکرد . آن شاعر هم در بند وزن شعر بود که نوشت « مگرم نه وعده دادی که کُشی و بر سر آیی » و الا اگر شعر سپید بلد بود ، با دلی پر مینوشت ایکاش بهار قبرستان را سبز...
-
یک دمی همراه و یک دفعه رهایم میکنید
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:09
یک دمی همراه و یک دفعه رهایم میکنید مشکلی گر پیش آید هم فدایم میکنید . خود به شمشیری ز نفرت قلب ما را میدرید وقت رفتن با ریا در دل دعایم میکنید ؟ . در فراغت بنده را از سینه بیرون کردهاید در مشقّت با محبّت پس صدایم میکنید . دشمنی با کس ندارم لیک هر دم یاوران بس خیانت میکنید و بس جفایم میکنید . زخم هایی میزنید...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:07
-
زخمه های این دلم را می سرایم عاشقانه
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:07
زخمه های این دلم را می سرایم عاشقانه هر غزل شعرو ترانه با بهانه بی بهانه ساز کهنه ای برایم مانده در این وادی عشق دل چه می داند ردیف و قافیه در کنج خانه غزل هر چه من شعرو غزل گفتم به آتش سوختی هر دمادم چشم این دیوانه دل را دوختی گرد تو گشتم من آخرهمچو آن پروانه ای در کدامین مکتبی تو درس عشق آموختی قفس قفس لبریزه از این...
-
ز اندوه جهان غرقم
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:06
ز اندوه جهان غرقم تورا دیدن مرا کافیست چو زندانی و در بندم لبانت طعم آزادیست در این ره مستو حیرانم نه از این درد مرا باکیست از عشقت غرق در شعرم حکایت همچنان باقیست مهدی سنایی
-
علم کیمیا خواندی و نیستم در حد تو اعلا
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:04
علم کیمیا خواندی و نیستم در حد تو اعلا مثالی میزنم تا درک شود اتفاق بین ما کنش ها از من آغاز و واکنش هایت مرا دایم رها شیمی این را هم که گویند حالت اکسید و احیا تو هر بار مرا اکسید و من دایم ترا احیا آنتالپی که گوید این رابطه بوده بشدت گرمازا شدی آنقدر تو احیا که پر شد لایه ظرفیت یکجا چنان نمود اکسیدم که میل هیچ ترکیب...
-
درگذشت سالیان دور
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:02
درگذشت سالیان دور درشتابی که به جان افتاده است مجبور می گریزم ازدرون خویش این گریز ازخویشتن گردمن دیوارمی سازد خوشه ی خشم می کارد درجهانی خفته درتردید می نهم سررا به روی زانوی غمگین ناشناسی درون من می خواندآهنگی حزین دلارام دائی
-
مرا ببخش که در خیالم جز عشق تو سودای دیگر به سر ندارم
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:01
مرا ببخش که در خیالم جز عشق تو سودای دیگر به سر ندارم مرا ببخش غرق جنونم نرو بمان رحمی بکن بردل خونم بیا بیا آرام جان عهد مشکن نامهربان بیا ببین چه کرده ای با این من بی خانمان کوچه هارا در پی ات گشته ام خبری نیست زتو رفته ای در برف اما رد پایی نیست زتو چشم به راهت مانده ام شاید که باز آیی حیرانم از اینکه زتو دیدم بی...
-
کنی ظلم و ستم بر مردم زار
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:22
کنی ظلم و ستم بر مردم زار گمان داری خدایی نیست در کار ندارد چون خدا چوبش صدایی شود افعی یکی از هر دو تا مار چنان زهری خوری در جام جانت که در دم جان دهی ای مردم آزار درون پیلهای از زر چو کرمی به خوابی تا قیامت ای تبهکار ز بس هستی سیه کار و سیه روز همه از دیدن روی تو بیزار فروغ قاسمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:20
-
ای جویبار جاری
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:19
ای جویبار جاری از تو کجا گُریزم بی تو کجا رَوَم من باده و مِی بریزم عشقِ نَهانم بده راه به پایَم بده نیست مرا مرهَمی عشق نشانم بده! دُردِ شراب از بَرَم دَردُ و فَغان از بَرَم نیست مرا فُرصَتی راه نشانَم بده! فاطمه اکبرپور
-
او صدای در درونش را دگر گم کرده است
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:16
او صدای در درونش را دگر گم کرده است بس که گوشش را پراز هر حرف مردم کرده است هر که را دیدی فقط بحر خودش آواز خواند بیخودی عمر گرانش صرف مردم کرده است او خودش نانی ندارد در کفش در زندگی بازهم هی گریه ها بر ظرف مردم کرده است بارها بر او زدم من بانگ، بس کن بینوا باز خود را بی خودی هی وقف مردم کرده است محمدصادق قدرتی
-
جمعه
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:15
-
گویند که با فاصله است
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:14
گویند که با فاصله است که عشق میماند پاک اما چه کنم که من نتوانم چشم برگیرم از آن چشم تو و خاموش شوم در دامن خاک تا سر کوی تو چون پر به هوا رقص کنان میآیم از صراحی و می و قطره باران که ندارم من باک رعد پریشانی و برقی پرجوش میزند جام پی از جام از میساخته در باغ پر از کشمش و تاک تا به سرمنزل تو امید وصالی باقیست...
-
من در غربتی عجیب گرفتارم
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:08
من در غربتی عجیب گرفتارم و کسی نیست حداقل بپرسد دردت چیست ؟ غریب که هستی کسی نمی شناسدت کسی نمی خواهدت آشنایی نداری و آدمها فقط برای نیازشان در کنار تو هستند کسی تو را نمی خواهد غربت یعنی تمام وجودت بغض شود و برای دریا شدنش شانه ای نباشد جز شانه دیوار ... من وقتی درد دلی دارم و کسی آن را نمی فهمد جز رودخانه ای که گاه...
-
گفتند یکی چند به عاشق گواه است؟
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:06
گفتند یکی چند به عاشق گواه است؟ عالم شکفتد به جز این چه خواه است؟ گفتند مگر دام خودش پا به دامش گذارد؟ آری اگر روزی کین دام بر دام سواه است خودآی خود چند شود روز بسیار؟ گر میری در راه او مرگ چو آه است این همه سِر نباشد به جز این سخن از چرخ تا چرخ به چرخ است به گردش گواه است میغی نشاید نامی از بازوی رنگین چون آب دَرَد...
-
رفتنش را نشد انکار کند ، صـورت من
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:05
رفتنش را نشد انکار کند ، صـورت من حجمِ غـم ، در رخِ من قابل انکار نبود هر که میدید دو چشمان مرا میفهمید عاشقش بودم و افسوس ، وفادار نبود خانه بی چهره او چهره ز من باز گرفت حق من طرد شدن ، از در و دیوار نبود شـوق دیدار ، دلـم را ، به نوازش می بُرد غـافل از اینکه دلش ، تشنه دیدار نبود هر چه گفتند نکن! عاقبتت...
-
شد بهارانِ خیس و پر باران
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:04
شد بهارانِ خیس و پر باران خیز و بر گلشن و چمن رو کن در میان جنگل و بستان عطر شبنم و شکوفه را بو کن آسمان بی قرار و خوشحال است بر زمین زل زده، و می خندد دلِ شب هم ستاره ها یکسر پلکِ بگشوده را نمی بندند بر تن کوچه باغ، می رقصد حلقه ی چتریِ یاسِ سپید عطر ناب بنفشه می گوید گاهِ گلگشت شاعرانه رسید قوس رنگین کمانه را بنگر...
-
چگونه بی خیال شوم
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:38
چگونه بی خیال شوم این اشک و ماتم تو را ببینم و گذر کنم گریه ی مبهم تو را نگفتی علتش منم لیک به خودم نظر کنم چگونه جویا نشوم دلیل این غم تو را نمیشه... از تو نوشت و، عاشقانه از تو خوند غافلِ از، این عشق پاک و صادقانه ی تو موند من به خاک زیر پای عشق تو سجده کنم عشق پاک تو رو من کتاب و سرلوحه کنم مگر نه اینکه عاشقم به...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:37
-
آرامشِ بوسههای تو
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:36
آرامشِ بوسههای تو آرامشیست بیهمتا، زیبا، قشنگ، سرسبز و سرمست... مثل خوابیدن روی دشتی پر از بابونه و لالههایِ وحشی خوابی آرام، بعد از شنیدنِ دروغهایت. چشمانت، آن چشمهای نافذِ بیخواب، ستارههایی هستند که فقط در شبِ من میدرخشند. رویاییاند، شیرین، مثل دروغهایمان. دنیایی ساختیم کودکانه، آفتابی، با کمی ابر، مثل...
-
صبح ها از شفق رد نگاهت
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:35
صبح ها از شفق رد نگاهت گل خورشید...... آنگاه که مژگان تو در رقص تماشا برگُرده ی پلکت به سَما می برد این جان آید به سراغ دل من حس عجیبی از تو نفس شعر تسبیح کنم در دل هر آن این را که تورا دوست بدارم بگذار برایت بگویم ای شوق مداوم به تمامم از عیش تماشا ای آن دل و جان...... در من فوران می کند از ذوق اکنون به هزاران منِ...
-
شهادت
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:34