به آرامی ماه را به آغوش کشیدم
در این میان نیز
ماه را بوسیدم
و سپس تو را نوشتم
از مهر ماه با ستاره
ترانه ای عاشقانه
برای آسمان خواند
تبسم آسمان را دیدم
ماه در دامن تو نشست
قبل از غروب آن
هر دو ماه را بوسیدیم
او رفت
ولی ترنم خیسی گونه ماه
در دامن تو
هنوز قابل چیدن بود
ماه امشب سپید تر بود
دیدم که منتظر طلوع مانده
تا زودتر به آغوش تو
منزل کند
گفته اند که
ماه من کجا و ماه گردون کجا
ولی ماه من
وماه گردون
هر دو در یک جا
کنارم نشسته اند
ماه را دیدم
و دستانم قلم را ربود
زیرکانه شروع به نگارش کرد
گفت که
از ماه من خواهد نوشت
ماهی که همیشه طلوع دارد
روز و شب می تابد
زیبایی رخ تو کجا
جلوه ماه کجا
تراوش قلم بر قلبم
همچون رایحه عطر اقاقیا
جانم را از کالدبم
رها کرد
در آسمان کنار ماه نشستم
آه
ماه من در زمین
چه درخششی دارد
حسین رسومی
دل در آن لحظه که مهرش ز نهان پیدا کرد
آن چه عقل گفت ز بیداد بتان حاشا کرد
شیوه و رسم و طریقش آشنای مردمان
چشم دل نقش و فریبش به نظر زیبا کرد
فریاد بلند است ز بد عهدی شیرین دهنان
در شگفتم که چرا گوش به گفتار دل شیدا کرد
دستی گریبان میدرد، دست دگر مویهکنان
شوق وصلش پای دل بر آتش و خارا کرد
سینهی تنگ از فراق و گشته لبریزِ فغان
دلِ زیرک، همه را با نالهها سودا کرد
میرود اشک زلالی همچو مِی از دیدگان
دل ز مستی، گریه را شوق و رضا معنا کرد
محسن خزائی
بِسمالله الرّحمن الرّحیم
دلبرم ، رُخ بِنِما محوِ نمایش بِشوم
آمدم دل بِدهم گرمِ سرایِش بِشوم
رو مگردان و عذابم مده تنبیه چرا؟؟
قصدت این است که مجبور به خواهش بِشوم ؟؟
آهویی زخمی و وحشت زده ام در دلِ شب
سویِ تو آمده ام تا که نوازش بِشوم
سخت بیمار توام ای همه درمان بِنِگر !!
آمدمدر مطبت تا که پذیرش بِشوم
گر چه گنجِ منِ دلسوخته شد خرجِ گناه
می روم توبه کنم غرقِ نیایش بِشوم
علی باقری
از ارتفاعِ دهانت
سقوط میکنم
بر ادامهی حرف
آنجا که هوا
شکلِ تنفسِ تو را میگیرد
ما در زاویهی تندِ یک نگاه
به هم میرسیم
و فاصله
جسمیست که بینِ ما
از انجمادِ سکوت
حجم میگیرد
نبودنت
تمامِ صندلی را پُر کرده
من
به انحنایِ صدایی فکر میکنم
که از گلویِ نور میپرد
تا بر لبهی تیزِ بوسه
مصلوب شود
عشق
عبورِ عمودیِ سنگ
از خوابِ آرامِ دایرههاست
وقتی که دستهایت
معماریِ باد را
به هم میریزد
و من
در پایانِ این سطر
در آغازِ تو
تمام میشوم
دکتر سید هادی محمدی
شب
از لای استخوانهایم عبور میکند
انگار خانهای را میجوید
که مدتهاست ویران شده.
نام تو
دیگر زخم نیست
لبخند هم نیست
تنها صداییست
که در چاه خالی سینهام
بازتاب میشود
و هر بار
کمی عمیقتر میافتد.
دل من
به شهری خاموش میماند
که خیابانهایش
سالهاست کسی را به مقصد نرسانده.
هیچ چراغی
برای آمدنت نمیسوزد
اما گاهی
سایهای از تو
بیدعوت
از دیوار میگذرد.
من
به تاریکی خو کردهام
چون میدانم
روشنایی
فقط دوباره صورتت را نشان میدهد
و من دیگر
جانی برای دیدنش ندارم.
هامون حافظی
روزت مبارک باشد ای ریحان من ای مادرم
تنها تویی هم درد و هم درمان من ای مادرم
من غیر جان چیزی ندارم جان فدایت عشق من
چشمان نازت تا ابد قرآن من ای مادرم
حرفی بزن آرام من ، چیزی بگو ای مام من
لبخند شیرنت بُوَد قندان من ای مادرم
با بودنت دنیا گلستان می شود جانان من
روزی نباشی می شود پایان من ای مادرم
تنها تویی در یاد من، ای چادرت بنیاد من
ترکم کنی کافر شوم ایمان من ای مادرم
ایرج دوکالی
در جوانی جسم گشته پیر عشق
استخوان هایم شکسته زیر عشق
کرده محکومم به جرم عاشقی
دست و پایم بسته با زنجیر عشق
زیر پا قربانیم کن راضیم
شرط اینکه ذبح با شمشیر
سهمم از این هستی پر از صفا
یک دل آواره و درگیر عشق
گر سر قبرم بیاید لحظه ای
زنده خواهم شد من ازاکسیر
ای صبا بر گوش معشوقم بگو
من شکارش میکنم با تیر عشق
خود شکارش می شوم بعد از شکار
سجده خواهم کرد بر تقدیر عشق
ناصر پورصالحی
در انزوای نور،
آنجا که پرنده
به دنبالِ آخرین پناه میگردد،
به مسیرِ آمدنت
در امتدادِ افقهای دوردست
خیره میشوم…
همیشه
حسی آشنا؛
مثل بوی کاهِ بارانخورده،
در دشتهای خشکِ تشنگی،
ترا
با همهی حرفهای زندگی
زمزمه میکند…
میانِ پلکزدنهایِ
ممتدِ دلتنگی
و رؤیاهای شیرینِ عاشقانه،
سیاهیِ گیسوانت را
به شانهی باد میسپاری
و هوای اتاق را،
از رایحهی بودنت
لبریز میکنی…
تو میآیی،
با یک لبخند
تمام نگفتههای مرا
معنا میکنی،
و تلخیِ گذشته را
به بایگانیِ راکدِ فراموشی
میسپاری…
دستم را بهگرمی بگیر!
اینجا
کسی هنوز باور دارد؛
معجزهی بودنت
زیباترین تفسیرِ
آیههای زندگی است…
کسی،
که برای فرار
از بنبستِ تنهایی،
با معصومیتی کودکانه،
به روشناییِ نگاهت
دلسپرده است…
صدایم کن…!
پیش از آنکه
گردابِ سکوت
واژههایم را
قربانی کند،
و آغوشِ مهربانی
از اطفاء دلتنگیام
ناتوان بماند…
اینجا،
همهٔ لحظهها
ترا صدا میزنند،
و خوشبختی
آرزوی محالیاست
که تنها،
در بینهایتِ نگاهت
تعبیر میشود…
میدانم
تنهایی
تمامِ سهم من از زیستن
خواهد بود،
وقتیکه عشق
سایه روشنِ
امواجِ ویرانیست…
وقتیکه
زیباتر از خیال
و روشنتر از خوابِ آب و آینه است…
کاوه غضنفری امرایی
موج و دریا، دل دریایی ما می طلبد
زخم تن، مرحم از این قافیه ها میطلبد
همت مور نیاز است و دل شیر، اگر
نسلمان رو زوال است و صفا می طلبد
همه از جمله جهاتش بود اندر نظرم
نظر غیر ولی ، غیر خدا میطلبد
قلمم همقدمم پرسه زنان در خطرم
گر چه سخت است ولی حکم وفا می طلبد
من به هر صورتی از ذوق نظر میکردم
هر یکی از دگری نوع شفا میطلبد
میکند هر نفسی با من مسکین جوری
وه ز رویش ، دل صیاد حیا میطلبد
محمدرضا بیابانی