نگاه اولت به من چقدر شاعرانه بود
سلام آخرت به من عجیب عاشقانه بود
نشسته ام به گوشه ای،چه زود رفته ای ز دست
گلایه های رفتنت همیشه بی بهانه بود
نخوانده ای تو از لبم حکایتی زِ عاشقی
به دفتری نوشته ام که عیب از زمانه بود
نمانده طاقتی دگر، غمت همیشه با من است
صدای ناز تو چقدر شبیه یک ترانه بود
به یاد آن شبی که رفت،خراب و بی کـَسَم گذاشت
نگاه من به چشم او ،نگاه عاجزانه بود
به کوچه باغ زندگی غریبه مانده ام و کاش
غزل سرودنم و عشق، حدیث جاودانه بود
دکتر سجاد فرهمند
چه میشود که دلت را به سینه ام بسپاری؟
نگو که حس غریبی درون سینه نداری!
من آرزوی تو دارم ،که با تو باشم و هر شب
در آسمان نگاهم ستاره ها بشماری
به خاک تشنه قلبم گذر نکرده هنوزم
شبیه ابر تو، آیا نمیشود که بباری؟
خبر ندارم از عالم که در حضور تو حتی
نمانده ذره صبری ندارم از تو قراری
تو باغ سبز بهاری، شکوفه زار خیالی
من از وجود تو مستم ، غزال چشم خماری
برای گفتن حرفی ،اسیر لکنت خویشم
زبانِ عرضه ندارم،نگاهِ دل شدهِ داری؟
کجای خلوت قلبت مسیر مهر تو باز است؟
چگونه میشود از تو گرفت رخصت یاری؟
گلی که مثل تو باشد ،نبایدش که نباشد
به ریشه اش تن خاکی، به ساقه اش دل خاری
بغیر معبد عشقت در این کرانه ندارم
علاقه ای به هوائی ،تعلقی به دیاری
چقدر فاصله داری زخاکم ای گل زیبا!
من این طرف به زوالم تو آنطرف به چه کاری؟
نشسته پلک امیدم ز پرسه های مداوم
نه قصه ای ز طلوعی نه صحبتی ز سواری
گلایه از تو ندارم ،که مثل ماهی و هرگز
نمیرسد به تو دستم نمیرسد به تو ، آری
اکبر غفاری
بارانی ام
نبار
این بار می خواهم
خیس شوم در مردمک چشمان تو
هر بار که ابری می شوی
گم می شوم
در سایه سار تو
قی می کنم گم شدنت را
در این هوای شرجی
به من بگو
گریه هایت برای چیست؟!
سکوت
نم نم باران
قطره، قطره
متراکم می شود
این بار سپید
از گونه های ابر بالا می رود
به یاد روزهای بارانی اش
ومن همچنان می بارم
بر خشکی چشمان او
به او بگو
گریه هایت برای چه بود؟!
هاشم جعفرعلی
جایی که قتلگاه، همان مأمنِ دل است
رفتن برایِ ما، رسیدن به منزل است
آن ماهیام که تشنهی آغوشِ موجهاست
آرامشی که در دلِ طوفان، معطل است
دستی که قصدِ صیدِ منِ خسته کرده است
آن خنجریست، که بر کمرِ دوست، حائل است
دلبستهی بقایِ خودش نیست موجِ مست
سیلی خور است و مقصدِ او باز ، ساحل است
عشق است یا جنون ؟ که به اصرار میرود
آن سو که راه ، تیره و اندوه ، مفصّل است
ای عقل ! در ملامتِ این شوق ، دم مزن
جایی که پایِ عشق بیاید، چه مشکل است ؟
محمدرضا جعفری
باران قصهی عجیبی است
میان بغض ابر
و چشمهای من،
معلوم نیست
کداممان دلتنگتریم.
سیدمجتبی حسینی
دوباره بادِ خزانِ غارتگر، بیقرار میرسد
به دیده خستهی دل، غبارِ روزگار میرسد
تمام باغ دلم برگریزانِ حسرت است
ز راه دور، فقط عطرِ انتظار میرسد
تو رفتهای و به چشمم جهان زمستان شد
هنوز از نفسِ عشق، اندکی بهار میرسد
غروبِ زردِ خیالت نشسته در نگهم
به هر نگاه غمی تازه، بیشمار میرسد
مرا به صبر سپردی میانِ این پاییز
که از تو سهمِ دلم، اشکِ ماندگار میرسد
نگو تمام شد آن قصهی پر ز عشق و شور
هنوز هم به دلم وعدهی دیدار میرسد
به آخرین نفسِ باغ، دل سپردهام امشب
که از سکوتِ خزان، صدای یار میرسد
مجید توحیدلو
چه آرام و چه هماهنگ
حرکت چشمهای تو
در زوایه نگاه من.../
برای اولین دیدارمان،
زیاد متمایل بود
تلاقی دو نگاه
که در منشور خواستن تابیده بود
آرش خزاعی فریمانی، میرزا
به دل مگو که جهان بر مدارِ داد بماند
که چرخ، خنده زند آن زمان که شاد بماند
مخور فریبِ زر و زورِ روزگار، ای دل
که این دو نیست که تا آخر اعتماد بماند
رفیقِ راه، نه آن است پر ز خنده و وعده
کسیست با تو اگر در غمت، سواد بماند
مکش غرور به سینه، که بادِ حادثه سخت است
درختِ راست همان است که افتاد بماند
به وقتِ خشم، زبان را لگام کن، که بسیار
دلِ شکسته ز یک واژه بر مراد بماند
مکن حساب به ظاهر، خدا حسابگر است
که باطن است اگر پاک، بیفساد بماند
اگرچه تیره شد این شب، امید را مشکن
سحر رسد، اگر ایمان به یاد بماند
محمد عرفان