بی‌خبری

می‌خواهی
من را
به بی‌خبری از خودت
عادت بدهی ؟

من
به بی‌خبری از تو
عادت نمی‌کنم


به نبودنت
عادت نمی‌کنم

به بودنت
عادت نمی‌کنم

من
فقط می‌توانم 
عاشق بشوم
که شده‌ام

افشین یداللهی

ایستاده در باد

ایستاده در باد

شاخه ی لاغر بیدی کوتاه

برتنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه

برسر مزرعه افتاده بلند

سایه اش سرد و سیاه

نه نگاهش را چشم ، نه کلاهش را پشم

سایه ی امن کلاهش اما

لانه ی پیر کلاغی است که با قال و مقال

قاروقار از ته دل می خواند:

آنکه می ترسد

می ترساند

 

قیصر امین پور

عاشق بودن ، ذات من است

ازمیان تمام چیزهایی که دیده ام
تنها تویی که میخواهم به دیدن اش ادامه دهم 
از میان تمام چیزهایی که لمس کرده ام 
تنها تویی که میخواهم به لمس کردنش ادامه دهم

خنده ی نارنج طعمت را دوست دارم
چه باید کنم ای عشق ؟
هیچ خبرم نیست که رسم عاشقی چگونه بوده است 
هیچ نمیدانم عشق های دیگر چه سان اند ؟
من با نگاه کردن به تو
با عشق ورزیدن به تو زنده ام


عاشق بودن ، ذات من است

پابلو نرودا 
مترجم : بابک زمانی

عشقت

عشقت 
داغِ بزرگی بود
که روزگار 
بر دل و پیشانی ام گذاشت 

حالا تو بگو
با دستی که پشت آن را داغ گذاشته ام 
چگونه می توانم 
دستِ دوست داشتنِ کسی را
دوباره بفشارم ؟


مینا آقازاده

هیچ‌کس مرا برای خودم نخواست

هیچ‌کس مرا برای خودم نخواست

مثل زنبورعسل

به آنان گفتم آنکه نوشی در دهان دارد، نیشی هم...

و با زندگی‌ام بازی کردم

مثل زنبورعسل


"لیلا کردبچه"

مُهری به نشان دوست داری زده ام

مُهری به نشان دوست داری زده ام

صد شاخه گل امیدواری زده ام


بر لحظه به لحظه خاطراتت با عشق

یک بوسه به رسم یادگاری زده ام


"جواد مزنگی"

مشتی کتاب و فیلم، روی میز ِتحریر و

مشتی کتاب و فیلم، روی میز ِتحریر و
یک دست مبلِ کهنه روی فرشِ ماشینی
همسایه و جشنِ تولّدهای پی در پی
تلویزیون و پخش یک برنامه ی دینی!

پوسانده تنهایی دلت را، مثل آبی که
یک دفعه زیر بسته ی کبریت افتاده
هربار خود را گوشه ی آیینه می بینی
یک خطِّ دیگر روی پیشانیت افتاده

دیگر تصور می کنی مشتی خیالاتند
این میز،آن یخچال، این بشقاب،آن شانه
حس می کنی دیگر برایت مثل تابوت است
این راهرو، آن بالکن، این آشپزخانه

هرشب صدایت در سکوتِ خانه می پیچد
مانند جیغِ مُرده ای که خواب بد دیده
نعشی شدی که گوشه ی تابوت کز کرده
جِنّی شدی که گوشه ی حمام خوابیده

طوفان شدو درخاکِ بی خورشید خشکیدی
مثل درختی زرد در سودای تابستان
یا در اتاقِ خلوتِ تبعید ، بی امّید
یا در حیاطِ کوچکِ پاییز در زندان

در سینه ات یک دردِ ناآرام می پیچد
مثل صدای تیر، در ساعاتِ خاموشی
در خاطراتت مثل بادی سرد می لرزی
تنهایی ات را مثل شیری گرم می نوشی

تو در نهایت سهمِ ماهیخوار خواهی شد
این را تمام ماهیانِ نهر می دانند
تو مثل یک آواز ِنامفهوم ، غمگینی
این را خیابان های پایین شهر می دانند...

"حامد ابراهیم پور"
از مجموعه شعر:  به احترام سی و پنج سال گریه نکردن
نشر: فصل پنجم .

غزل! هم صحبت دیرینه ام؛ تنها شریک غم!

غزل! هم صحبت دیرینه ام؛ تنها شریک غم!

من از دیوانه ماندن خسته ام، دست از سرم بردار


غلط کردم! اگر یک شب نباشی این دل کوچک

شبیه تکه سنگی می شود بر سینه ی دیوار...


"امید صباغ نو"

از تاریخ بی حضور تو یعنی دروغ محض

دوستت نمی داشتم، چه می کردم؟

دوستت نمی داشتم، چه می کردم؟

دنیا

برای ادامه ی زندگی

توجیه عاشقانه ای می خواست.


"لیلا کردبچه"