آن‌قدر رفتم

آن‌قدر رفتم
که صدا در گلویم ترک برداشت
و قدم‌هایم پشتِ سکوت جا ماند

آن‌قدر رفتم
که جاده نامم را از بر شد
و باد، مرا به حافظه‌ی غبار سپرد

آن‌قدر صدا زدم
که کوه، صدایم را پس نداد
و واژه‌ها در گلویم
به سنگ بدل شدند

اما ردّ قدم‌هایم
روی دلِ خاک
آهسته می‌تپد

شاید کسی
روزی از کنار این تپش بگذرد
و بفهمد
کسی این‌جا
خیلی راه رفته است


زهرا امیریان

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد