تمنای بودنم افتاد درهوای تو

تمنای بودنم افتاد درهوای تو
که جان گرفت عدم ازاشارت پای تو
نه آمدن هوسم بود نه ماندن اختیار
مراکشاند به هستی، نگاه ناآشنای تو
جهان اگرهمه فانی ست من به عشق خوشم
که جاودانه شوم لحظه ای برای تو
زعقل پرسیدم این راه گفت بی بازگشت
دل آمدوگفت بهشت است اگربه سوی تو
خراب صومعه کردم به باده نامت
نمازعشق چه خوش شد شکسته درپای تو
مرازخویش برون برد تمنای حضورت
چوقطره ای که شود محو دردل دریای تو
نه وعده می طلبم نه پناهی نه قرار
همین مرابس اگرباشم اندکی درهوای تو
فریحا، بگوبه بودن بی ادعا خوشم
که جان گرفته ام آرام ازنفسهای تو


فاطمه بهرام

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد