چه دوایست به در لحظه نبودن!؟

چه دوایست به در لحظه نبودن!؟
وقتی روز به روز بیشتر با آن همزاد‌پنداری میکنم!
اصلا همین در لحظه نبودن من را نجات داده...
از غم ،درد، از مرگ...
اگر قرار بر قبول حقیقت بود و چاره‌اندیشی تابه‌حال هفت کفن را پوسانده بودم.

من غرقِ در حالِ خودم با خیالاتِ خودم زندگانی دارم...
خانه ای هست پر از سرسبزی
پای آن کوه بلند
رو به آن دشت کمند
چای هم تازه دم است
مینوشی!؟
قصه‌ای هست پر از خاموشی
میخوانی؟!
عشق هم هست اما غزلش بسیار است
معرفت دارد عشق
در خیالم هرگز حالِ بد نیست!
ولی
حال من سرشار از درد دل دلدار است ...
پای هیزم هایش
گرم آغوشی که نیست
زندگانی دارم
من با خیالات خودم
شاد و پر از انکارم
زندگانی دارم
دوستش میدارم...

مهرآسا فلکناز

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد