هرجا روی در هر رهی، بی من مرو هرجا روی
با چشم چشمک میزنی، با دست بشکن میزنی
گیرم اگر دستان تو، با دیده ضربت میزنی
گر شبنمی بر سبزهای یا غنچهای بر گل شوی
باگریه ای پندم دهی،باعشوه ای قندم دهی
تو بوسهای چندم دهی ،خواهم بگیرم هرگهی
گر منزلت خواهی روی،کوهی و دریایی روی
یاباغ زیبایی روی، یا غرق رویایی روی
جایی روی خواهم روم،هرجا دَوَم درپی دَوی
از دوریت افسردهام، از دوریم پژمردهای
ابرو کجی کج کن لبی، بی تو شود عمرم شبی
هرگز نخواه حایل شوی جانم دهم همدل شوی
هرجا روم درهر رهی،بر راه من حاضر شوی
ابراهیم خلیلیان
در سپیده دم زیبای نیایش
به ملاقات هوای تازه ای
باید رفت
و سرود های سر به مهر عشق را
به قلب های مهربان هدیه نمود
در سپیده دم طلوع لحظه ها
چشم ها را به تماشاگه راز ها
باید برد
در خلوت هر سنگ و گیاهی
خیمه باید زد و
مثل یک کودک احساس
آواز رهایی سر داد
در سپیده دم لحظه ها
ندایی است
که از دور تو را می خواند
بوی یاران سفر کرده
از ورای دشت ها می آید
زیر باران نیایش
چشم ها لبریز طراوت
دست ها پر شادی
و افق های دل انگیز بهشت
قدم های تو را می نوازند
به نور
چه نشاطی است در این
لذت ناب حیات
که آسمانی از عشق
به قلب های ما می بخشد
عبدالله رضایی
بعد از تو
خندیدن را فراموش نکرده ام
اما دلم برای اشک هایم
در کنار تو تنگ شده...
| پدرام مسافری |
چشمان سیاه و صورتی همچون ماه
بالاش بلند و دست ما هم کوتاه
جز عشق نمیتوان چیزی گفت
لا هو ولا قوة الا بالله
....
سعید مختاری
من چتریام
که بالش را باز کردی،
در هوا گرفتی،
اما پرواز نکرد...
باد می وزید
باران می زد
تو اما همچنان
دستم را گرم
در دستت نگه داشته بودی
...
شیما اسلام پناه
خشت بر خشت زوایای جهان گردیدم!
منزلی امن تر از گوشه ی تنهایی نیست...
| طالب آملی |
گوشی را بردار
و در نهایت بی اهمیتی مرا بگیر
ببین هنوز دلت مرا می خواهد؟
هنوز انتظارم برایت شیرین است؟
به قدر چند بوق کوتاه صبر کن
من دارم صدایی را پس از
یک عمر گریه صاف می کنم!
| محمد برقعی |
بعضی اوقات دلتنگی
به رنگ خاطرات تورا بی تاب میکند
نمیدانم چه سرّیست
میان این همه دلتنگی
که هر ،چه دلتنگتر میشوی
این دلتنگی
تو را به یاد دائم خاطرات
گذشته وا میدارد،
شیرینی این دلتنگی
حرارت قلبت را می کاهد
انگار همین دلتنگی میشود
ریسمان اتصال تو و آرامشی
که دیگر فاصلهها توانِ
گرفتنش را از جانت ندارند
...
دلتنگی از جنس مادر بزرگ نیستی اما باز ،
دلتنگی ام به یاد تو افتاده ست
علی غلامی
در کوچه های خسته شهر
صدای جیر جیر
پنجره چوبی
ودر امتدادشب
بوته رهیده از خاک
دوان دوان به هر کوچه ای
قطرهای سرد باران
بر پیکر دیوار کاهگلی
وپارسیان ولگرد
تنها ماندگان شبگرد
ودر آن سوی دور
اختر تابناک
بر جامه شب
مهتاب می بارید
وبانگ خدا می گفت
سحر آمده
خورشید در انتظار است
تا به کوچه های شهر
مهر هدیه کند.....
محمود علایی منش