تا که پیکان نگاهش جان مارا کرد نشان

تا که پیکان نگاهش جان مارا کرد نشان
هر کجا سنگر گرفتیم ترکشش مارا گرفت

با دلی خونین و خسته در پی آرامشی
شعله‌ی پنهان عشقش آتشش مارا گرفت

خواستم من را ببیند با نگاهی بی دلیل
با لب آستین جامه آن دو چشمش را گرفت

مانده ام با سایه ای پژمرده در آغوش شب
نور ماه را او خرید ، تاریکی اش مارا گرفت

سایه اش رفت و غبارش بر دل ویران نشست
شب به شب از خویش حتی خواب رویا را گرفت

کربلا میدان مبارزه راستی و صداقت است

کربلا میدان مبارزه راستی و صداقت است
کربلا شمشیر می کشد اگر راهت خیانت است

کربلا قلب صاف می طلبد نه نا پاک دلان
کشته عشق هنر می خواهد اگر فقط تو را دیانت است

پشت نقشه صورتش هنرمندی خداست
اینجا میدان پیکار برای علی اکبر لیاقت است


کربلا شمع و ماه و خورشید نگفتند در وصف ثارالله
بندگی کردن خداست که آخر سیاست می خواهد
رفتند گریه من زینب جوابت نمی دهند
سکوت نمی کند دیگر اگر وظیفه اش خطابت است
مگر پرستاری حسن کرده باشد عمه زینب است
دیگر باقلم حرف می زند اگر واجب کتابت است
مرد میدان برادر زاده نمرده است کور نباش
پرستاری مریض کن که صاحب ولایت است
غریبه صحیفه گوش می دهد در اربعین
یار صحیفه خوانان هنر محمود پاک نیت است

اعظم زارع

صدای چنگ جگر سوز می آید

صدای چنگ جگر سوز می آید
صدای قرار رفته ی دیروز می آید
اگر چه ندیدمت بخاطر عشق
بار دگر دوباره روز می آید


امیر امری

تو همون ذره ی نوری تو سیاهی شب من

تو همون ذره ی نوری تو سیاهی شب من
آخرین کلام عشقی که نشتی رو لب من
تو کدوم خاطره هستی ؟ قصه ی کدوم کتابی؟
تو کدوم زخمی عزیزم ؟ که سراپا التهابی
یه شب از اون ور دیوار من میام به دیدن تو
سرا پا پر میشم از گوش واسه ی شنیدن تو
میشکنم حرمت شب رو واسه ی دیدن چشمات
دست باد باز میگیرم می پیچم من توی موهات
یه شب از اون ور دیوار میام که تو را ببینم
گم میشم تو دامن شب از لبت بوسه میچینم
در به در آواره میشم میگیرم از تو نشونی
من میام اون ور دیواری تاکه تو تنها نمونی
منو تو از هم چه دوریم ! بین مون حائل دیوار
یکیمون تشنه ی رفتن ، یکیمون تشنه ی دیدار


حسین قنبری عدیوی

در تنهایی یک شعر

در تنهایی یک شعر
می مانم
میان واژه های تنهایی
احساسی ترین لب را
می گیرم
از درختی
همرنگ ماندن لای سنگهای
سخت
همانند
لاله
مجنون
لابه لای درز عبور نور واژه های
براق برگ
سکوت می کنم
قصه می نوشم
از آب راه زمین
انتظار را می سازم
از رگهای سنگی زمین
جان می نوشم
از دلی سنگ شده
در شکافهای
نرم و لطیف
همرنگ
گل سنگ می شوم
شبنم رقص نور
روی گل سنگیم
را در شراب هرصبح
هدیه می دهم
به آفتاب
تا در تنهایی یک
گل در غمگینی یک
درخت
در سکوت یک برگ
نوازشم کند


فیروز ایزانلو

شعله ی آتش نار و گرمی آغوش یار

شعله ی آتش نار و گرمی آغوش یار
هر دو سوزانند اما این کجا و آن کجا

منتهای جوی آب و انتهای موی یار
هر دو موّاجند اما این کجا و آن کجا

مبداء پنهان کیهان، مرکز چشمان یار
هر دو مشکینند اما این کجا و آن کجا

روی آن پرهای طاووس، دور این چشمان یار
هر دو خط دارند اما این کجا و آن کجا

چشمک یک نازنین و حرکت پلکان یار
هر دو غمزه دارند اما این کجا و آن کجا

صدفی در بستر دریا و اینجا لب یار
هر دو مروارید در بر دارند اما این کجا و آن کجا

چای قند پهلوی عصر و منحنی پهل یار
هر دو شیرینند اما این کجا و آن کجا

دامن سبزین دشت و دامن گلچین یار
هر دو گلسارند اما این کجا و آن کجا

این منم مشتاق شعر و شعر من مشتاق یار
هر دو عشق دارند اما این کجا و آن کجا

محمد رضا لک

تو بمان! با دیگری یا من! چه فرقی می کند؟

تو بمان! با دیگری یا من! چه فرقی می کند؟
ماندنم یا رفتنم اصلا چه فرقی می کند؟

سنگ الماس و عقیق و سنگهای بی بها
در سیاهی های یک معدن چه فرقی می کند؟

میهمان خاک جنس جامه ی مهمانی اش
از کتان باشد و یا ساتن چه فرقی می کند؟


پیش چشم مصریانِ کور دل، این که کجاست
چاکهای روی پیراهن، چه فرقی می کند؟

سوختم تا انتها اما نفهمیدی هنوز
شعله های کاه با خرمن چه فرقی می کند؟

بی تو هر شب شعر دلتنگی بخواند سینه ام
یا بکوبم آب در هاون! چه فرقی می کند؟

بگذر از من، خانه ای ویرانه ام! دیگر نپرس
بوده ام از خشت یا آهن... چه فرقی می کند؟

سرخوش پارسا

زندگی در گذر است، همچو نسیمی بی‌قرار

زندگی در گذر است، همچو نسیمی بی‌قرار
چشم بگشا ای بشر! نیست در این خانه قرار

خانه‌ای ساختی از خاک، ولی بی‌ریشه‌ست
نفس‌ات بند قفس، این قفس اندیشه‌ست

تو چه کوشی و چرا؟ این همه درد و تلاش؟
گر نباشد ره رهایی، همه‌اش خواب و فلاش


این جهان زندانی‌ست، سقف آن از دود و وهم
هرچه دیدی، فانی‌ست، جز یکی نور متهم

نه سیرت نه  زر می‌ماند، نه نامی به‌ جا
نه آواز فتحی، نه بانگ رجزخوان  بر فراز سپاه

تو ای رهگذر، در پی چیست دلت؟
اگر مرگ پایان همه کوشش است…

پس آن‌چه بماند، نه زر است و زور
که تنها "نیکی"‌ست، ماند میراث دور

یعقوب پایمرد