خورشید را بر دار خواهی دید

خورشید را بر دار خواهی دید
زن بودنم را عار خواهی دید
جنس مرا بیدار خواهی دید

فزت و رب الدرد از سر گیر

زن بودن تو جرم ِ سنگینت
حُسن تو در اجرای تمکینت
اِسمَع وَ اِفْهَمْ مشق ِ تلقینت


خود را کمی مردانه در بر گیر

چشم کبودت سرمه اندود و
مشتی که هم خواب ِ لبت بود و
لبخند ِ تلخ ِ تو غم آلود و

خود را مکن با گریه ها درگیر

نان تنورِ سینه ات سرد و
سرو ِ قد و بالای تو زرد و
همبستری با آلتِ درد و

بدبختی ات را باز از سر گیر

دردی خوشی را از دلم رانده
نعش ِ امیدم بر زمین مانده
بغضم نماز میّتش خوانده

از بام ِ ترست زودتر پر گیر

قلاده ای بر دوش ِ انگشتت
رد ِطناب و ترکه بر پشتت
خون می چکد از دامن ِ مشتت

پشت ِ نقاب ِ تازه سنگر گیر

در گریه و ماتم مکن اسراف
درز ِ غم و لبخند را بشکاف
پرواز کن از بندها تا قاف

بال و پرت را از کبوتر گیر

لیلا شبی مردانگی آموخت
خاکستری زیر ِ غمش می سوخت
چاک دهانش را خودش می دوخت

درّ گران از دیده ی تر گیر

لیلا اسدی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.