دلتنگیِ بعدِ دیدار تو را من چه کنم

دلتنگیِ بعدِ دیدار تو را من چه کنم
بی تابیِ سخت و دشوار تو را من چه کنم

بی خوابیِ روز و شبها که ز من برده توان
شبگردیِ درد بیدار تو را من چه کنم

از دوریِ روی مهتابِ تو من خون جگرم
زیباییِ رنگ رخسار تو را من چه کنم

از لحظه ی عاشقی بی سر و بی پای شُدم
یکرنگیِ خویش، انکار تو را من چه کنم


دزدیده چو شب به دیدار تو هر دم بِروم
بیداریِ چشم هوشیار تو را من چه کنم

می آیی و می رَوی مونسِ جان از نظرم
هر ثانیه یاد و تکرار تو را من چه کنم

دلواپسیِ چشم زیبای تو افسرده مرا
می میرم و چشم بیمار تو را من چه کنم

با صحبتِ خویش هر بار دلم می شِکنی
بی مهری و، ناز گفتار تو را من چه کنم


سجاد حقیقی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.