-یک فنجان یادت کافیست تا باران بند نیاید

-یک فنجان یادت کافیست تا باران بند نیاید
تا صبح ،پشت پنجره بنشیند
و انگشتش را جلوی دهانش بگیرد
رو به گنجشک ها ، که هیس!
آرام بگیرید،
اینجا کسی توی فنجانش
ماه را دارد هنوز!

#معصومه_صابر

در این هستی غم انگیز

در این هستی غم انگیز
وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده «دوستت دارم»
کام زندگی را تلخ می‌کند

وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی‌ات
زندگی را تا مرزهای دوزخ می‌لغزاند
دیگر نازنین من
چه جای اندوه؟
چه جای اگر؟
چه جای کاش؟
و من…

این حرف آخر نیست!
به ارتفاع ابدیت دوستت دارم
حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه
از لذت گفتنش امتناع کنم


مصطفی مستور

چندان به تماشایش برنشستیم

چندان به تماشایش برنشستیم
که بامدادی دیگر برآمد
و بهاری دیگر

از چشم اندازهای بی برگشت در رسید
از عشق تن جامه‌ای ساختیم روئینه
نبردی پرداختیم که حنظل انتظار
بر ما گوارا آمد

ای آفتاب که برنیامدنت
شب را جاودانه می‌سازد
بر من بتاب
پیش از آن‌که در تاریکی خود گم شوم


محمد شمس لنگرودی

امشب کسی به سیب دلم ناخنک زده است!

امشب کسی به سیب دلم ناخنک زده است!
بر زخمهای کهنه ی قلبم نمک زده است!

این غم نمی رود به خدا از دلم، مخواه!
خون است اینکه بر جگر ِ من شتک زده است

قصدم گلایه نیست، خودت جای من، ببین
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلک زده است!

امروز هم گذشت و دلت میهمان نشد
بر سفره ای که نان دعایش کپک زده است!

هرشب من -آن غریبه که باور نمی کند
نامرد روزگار، به او هم کلک زده است-

دارد به باد می سپرد این پیام را:
سیب دلم برای تو ای دوست، لک زده است!


مژگان عباسلو

رازهایِ پرِ پروانه ی معشوقه ی شمع

رازهایِ پرِ پروانه ی معشوقه ی شمع
چهچهِ چلچله های چَهِ دلداده ی جمع
صوتِ زبیایِ قناری قدحِ مملوِ مِی
حسرتِ حاسدِ ثانی ساترِ مستیِ شِی
فاقد علم جهانی جاهلِ جَهلی طی
فرصتِ سوختهِ آدم تهی از حاصلِ پی
رافتِ مفتی قاهر شوکت خالیِ چاه
قدرتِ منفی ابلاغ هیبتِ واهی راه
نورِ کم سوی قمر پرتوی سوزانی شمس
امتزاج قدح و جام می اَمّاره ی نَفس
همه در میکده ی شیخ دغل سوخته اند
دل به امید گذر کیسه ی زر دوخته اند
هیچِ پوچ بوده همه هیچ زآن پوچِ دغل
بر عوام سجده سرایی مَهرُخ آرمیده بغل
دین شده مامنِ ممزوجِ علایقهای پست
معرفت گشته همان مغفرتِ باده پرست
خوب و بدهای بشر دانه تسبیح شده حد
استخاره شده محبوب نه توکل به صمد
دانه ی تسبیح جاهل شده عاقل را هدف
جاهل اَستا هدفش دُرّی نیاز اَستا صدف
استخاره طلب خِیر از آفاقِ خداست
نِی زِ هر جاهلِ مغبونِ جهالتها رواست
استخاره یعنی طی کردی تمامِ هدفت
شک فرو رفتی کدامین رهِ بِه مُنتَخَبت
دل دهی مالکِ دل خواستهِ دلها طلبی
هُو نشان اَستا نشان ها را نشانی طلبی
حافظا عاقلی از جاهلی امداد طلبد
جهلِ ترکیبی گرفتار شده کاش مرگ طلبد


حافظ کریمی

انقلاب؟

سوار تاکسی بودم ...
مسافری دست بلند کرد ...
انقلاب؟
سوار شد ...
راننده کمی جلوتر ایستاد...
'رو به من کرد ...
اینم تاتر شهر، بفرمایید!
گفتم میام تا انقلاب...
توو دلم می گم ای کاش راه بندون باشه !
آخه این مسافری که کنارم نشست .....
همون عطری رو زده که تو می زدی!

#علی_سلطانی

و تو یک روز می فهمی

و تو یک روز می فهمی
بعد از من هر که پرسید
عشق چیست
به دورها خیره می شوی و
با اشک خواهی گفت
عشق به دوست داشتنم مشغول بود و
من ندیدمش
آنقدر ندیدمش
که صدای سالهای دلتنگیم شد
و آنروز من به دوست داشتنت
معروف خواهم شد ..

امیر وجود

نجات غریق را خبر نکنید.

نجات غریق را
خبر نکنید.
بگذارید
در دریای چشمانش
غرق ش
وم.

عبدالمجید حیاتی