هر بار خواست چای بریزد نمانده‌ای

هر بار خواست چای بریزد نمانده‌ای
رفتی و باز هم به سکوتش نشانده‌ای
تنها دلش خوش است به این که یکی دو بار
با واسطه «سلام» برایش رسانده‌ای

حالا صدای او به خودش هم نمی‌رسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده‌ای
دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است
گفتند باز روسری‌ات را تکانده‌ای
می‌خندی و برات مهم نیست... ای دریغ
من آن نهنگی‌ام که به ساحل کشانده‌ای
بدبخت من... فلک‌زده من... بد بیار من...
امروز عصر چای ندارم... تو مانده‌ای!


شعر از: حامد عسکری

چرا بی‌قراری؟ چرا درهمی؟

چرا بی‌قراری؟ چرا درهمی؟
چرا داغ‌داری؟ خرابی؟ بمی؟!
مگر سرنوشت منی اینقدَر
غم‌انگیز و پیچیده و مبهمی؟
مرا دوست داری ولی تا کجا؟
مرا تا کجا “دوستت‌دارم‌”ی؟
نه با تو دلم خوش، نه بی تو دلم…
جهنم-بهشتی، نه! شادی-غمی
تو هم مثل باران که نفرین شده‌ست
بیایی زیادی، نیایی کمی
جهان، ابر خاموش و بی‌حاصلی‌ست
بگو باز باران! بگو نم‌نمی……


شعر از: مژگان عباسلو

فریادم و از پچ پچه ها باک ندارم

فریادم و از پچ پچه ها باک ندارم
درباره ی من هرچه شنیدی به جهنم
تصویر مرا که دل چون آینه دارم
هرطور که در آینه دیدی به جهنم

غلامرضا طریقی

در ظلمات مانده بودم

در ظلمات مانده بودم
بوی تو پیچید در دلم
روشن شد همه جا
تو را دیدم
بوی تو رفت و رفت
محبوبه شب ام
کاش
در ظلمات مانده بودم


شهاب مقربین

زندگی قافیه شعر من است

زندگی قافیه شعر من است
شعر من وصف دل آرایی توست
در ازل شاید این
سرنوشت من بود
می سرایم به امیدی که تو خوانی
ور نه
آخرین مصرع من
قافیه‌اش ، مردن بود


حمید مصدق

تو آن دریائی

تو آن دریائی
که عشق به کرانه می آورد
پرویز صادقی

گر خداوند نظر بر فقرا اندازد

گر خداوند نظر بر فقرا اندازد
در و دیوار بر او حل معما سازد

در فیض ازلی باز شود گر روزی
مرغکی یا ملخی مرشد و ملا سازد

من کجا شعر کجا قافیه چون باشد و وزن
شربتی لعل به کام من رسوا سازد

بعد سالی که کشد رنج فراغ یوسف
چشم یعقوب شفا یابد و بینا سازد

آن در بسته که گم گشته کلیدش عمری
شه کلید آید و آن قفل خشن وا سازد

چونکه قابیل ستد جان برادر به حسد
زاغکی آید و اسرار هویدا سازد

دیگر از من تو مجو صبر و قراری پدرم
چون به کامم شکرین نوش زحلوا سازد


شعر عرفان چو شود زمزمه در باغ و بهشت
حور و غلمان و پری واله وشیدا سازد

می نویسد باران

می نویسد باران
بر دل سقف
از شرار شُرَ شُرَ این همه حرف
چشم بسته سه حرف بردارم
هر سه حرفش شده درد !
تو که رفتی
نشدم
آنچه که باید می شد
گَرَم برتابَد روشن صبح
بَر نتابم دیگر
که برایم همه دنیا شده
این
ظلمت شب
از شرار شُر شُر این هم درد ...

سعید رضا علایی