از بس از درد نوشتم، دفترم

از بس از درد نوشتم، دفترم
شده است غمکده ی چشم تَرَم
عشق یک شعله شده بر جگرم
کاش یادش بیوفتد از سرم
زیر بار غصه اش دیگر خمیده کمرم
وای اگر حال مرا اینگونه بیند مادرم
چشم هایم شده اند چشمه ی خون
حال زارم به که ماند...، مجنون
بینوا دلی که جز بوییدنت چیزی نخواست


فاطمه مهری

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.