از بس از درد نوشتم، دفترم

از بس از درد نوشتم، دفترم
شده است غمکده ی چشم تَرَم
عشق یک شعله شده بر جگرم
کاش یادش بیوفتد از سرم
زیر بار غصه اش دیگر خمیده کمرم
وای اگر حال مرا اینگونه بیند مادرم
چشم هایم شده اند چشمه ی خون
حال زارم به که ماند...، مجنون
بینوا دلی که جز بوییدنت چیزی نخواست


فاطمه مهری

بخیه می زند

بخیه می زند
درز های دل را
جراحت نگاهت

فاطمه مهری

کلاغ خیالت بر نمی دارد

کلاغ خیالت
بر نمی دارد
دست از سر بوته ی فراموشی
آوار است
هر صبح وشب
بر بام خاطرات
می شکافد
درزهای دلی که
بخیه زده بودم
قار قار شوم گذشته


فاطمه_مهری

ماه من تا کی میان ابر پنهان می شوی؟

ماه من تا کی میان ابر پنهان می شوی؟
وز ستاره بودنم تا کی پریشان می شوی؟
آن زمان که دوستت دارم بگقتی با یقین
فکر کردی باعث این قلب ویران می شوی؟
از ازل تا انتها رویای من عشق تو بود
دل به مهرت گشته زنجیر و تو حیران می شوی
آمدی عاشق شوی اما مرا آتش زدی

گر ببینی حال من حتما پشیمان می شوی
بارها گفتم که گر دل را به کس دادی نمان
من شدم لیلا و از من تو گریزان می شوی

فاطمه_مهری