-
غرش شیر مرداد مه ببین در گرما
جمعه 27 تیر 1404 11:32
غرش شیر مرداد مه ببین در گرما سیلی سخت صخره را به صورت دریا ____ اوج احساس عشق به حضرت مرداد سایه سار محبتش شده چه روح افزا ____ نشانه های بلوغ سال پیدا شود در مرداد پرچم عشق و عاشقی همچنان بود بالا ____ در بساط هر خانه و محفل کم و بیش مجلس شربت خاکشیر میشود برپا ____ من در این شلوغی شهر چو ناخدای سپرده ام عنان دل...
-
سینه ام را می فشارد
جمعه 27 تیر 1404 11:32
سینه ام را می فشارد احساس ناب و تازه ای نبض قلبم بی محابا می زند ابر پر بارشی دارم درون دیده ام زیر لب نجوای نامش روز و شب زیر سر دارم خیال عاشقی بسته اما زبانم زین راز مگو راز دل شد برایم قصه این عشق داغ شوق دیدارش می کند دیوانه ام اشک و آه است زین پس چاره ام هان ای دل عاشق چاره چیست یا بگویی راز دل یا بسوزی در...
-
سروِنازم ؛ بیا که از همه خوبیات یکی یکی باخبرم
جمعه 27 تیر 1404 11:08
سروِنازم ؛ بیا که از همه خوبیات یکی یکی باخبرم با غمزه هات بکن آتیش به پا ؛ عشق و یار و دلبرم سروِنازم ؛ بیا و بپرس حال عاشقت چطوره احوال این دیوونه با ماسکِ عاقلت چطوره سروِنازم ؛ بیا و بگو چرا همه قشنگیا فقط مال توعه میدونی پرواز و پریدنم فقط با اون بالِ توعه ؟ سروِنازم ؛ بیا که با تو من میخوام بازم جوونی بکنم با...
-
آن غرور
جمعه 27 تیر 1404 11:06
آن غرور که ریشه کرده بود در زهدانِ زور به دریدگیِ دهانِ قهر پنجۀ پلشت می کشید بر سپیدیِ نور آن غرور که نمادی بود از شکستِ شعور چون گرگِ یله دهان دله می چراند بر گدازۀ دلِ مادرانِ صبور آن غرور که زندقه می بافت از زبانِ ظهور از شیفتگی و شهرت نشانه می رفت نشئگی را در آسمان های دور آن غرور آن هیبتِ هبوطیِ هناسۀ مور تنیده...
-
بی تو با خیالت تا کجاها رفتم
پنجشنبه 26 تیر 1404 12:03
بی تو با خیالت تا کجاها رفتم با دل شکسته، بیصداها رفتم در کوچهی شب، با نفسهای کبود با گریه تا عمق دعاها رفتم هر جا که بوی عطر تو پیچیده بود با ردّ پاها و صداها رفتم با عکس تو در جیب قلب خستهام تا یاد تو، تا لحظهها، رفتم دل مانده پیشت، عقل در تبعید من در پی تو، بیرد پا، رفتم آری، بدون تو ولی با خاطرات تا مرز...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 26 تیر 1404 12:01
-
دیشب دلم هوایِ رفتن کرد،
پنجشنبه 26 تیر 1404 12:00
دیشب دلم هوایِ رفتن کرد، نه از سرِ دلزدگی، که از شوقِ دلبستگی. کمی لوس شدم... کمی قهر کردم، بیآنکه حرفی بزنم. خواستم بدانی آیا هنوز نگرانِ سکوتهایم میشوی؟ آیا هنوز میفهمی دلتنگی را پشتِ واژههایِ نگفته؟ تو همیشه میگفتی: «خوبِ منی...» و من، با تمامِ خوب بودنم شکستم. امشب، وقتی دیدم حتی سکوتم را نخواندی، سرد...
-
(آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا)
پنجشنبه 26 تیر 1404 11:59
(آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا) آمدی دیر آمدی ای شهریارِ بی وفا مانده ام مابینِ احساس و دل و عقل و خودم خسته ام از بندِ دنیا خسته از این ماجرا بی وفایی هایِ تو ثابت شده بر روح و دل جانِ شیرینم برو زخمم مزن ای آشنا باز هم بی بال و پر گشتم جهانم تیره شد با غزل ها می شوم از دام این غمها رها نوش دارویت فقط زخم دلم را...
-
روزی از روزها کودکی دیدم
پنجشنبه 26 تیر 1404 11:57
-
ای که از دشت دلم دور و جدا افتادی
پنجشنبه 26 تیر 1404 11:56
ای که از دشت دلم دور و جدا افتادی ای که با دست خودت خاک به دشمن دادی هر چه جنگیده ام از فاصله بی فایده بود تن هرزه فوران کرده در این آبادی ای که با موی سرم خاطره ها بافته ای مثل یک اسب رها روی تنم تاخته ای تو بگو من که از این حادثه غافل بودم تو نجنگیده مرا با چه دلی باخته ای تو مگو پیکر این خانه چرا ویران است تومپرس...
-
لحظه ای که دستت را گذاشتی بر شانهی جهان
پنجشنبه 26 تیر 1404 11:55
لحظه ای که دستت را گذاشتی بر شانهی جهان و تپش زمین برای اندکی بهخاطر تو آرام شد مرز میان بودن و نبودن فرو ریخت و هستی برای لحظهای کوتاه خود را از نگاه تو فهمید جاودانگی ، یادگار فهم جهان از خویش است در حضور انسانی که میبیند الهام رضایی خلیق
-
رفتی و دگر حسرت گفتار ندارم
پنجشنبه 26 تیر 1404 11:52
رفتی و دگر حسرت گفتار ندارم در سینه دلی خسته و بیدار ندارم چون شمع سحر سوختم و هیچ نگفتی من با غم شب ماندم و دیدار ندارم بر خاکِ دلم بذرِ وفا کاشتی اما دیدی که در این مزرعهام بار ندارم در خلوت خود با غمِ تو شعر نوشتم جز واژهی اندوه، به گفتار ندارم از شاخه جدا ماندهام، ای بادِ مسافر جز یاد تو من ،در سرم افکار ندارم...
-
ایینه ای و نگاه جهان مبتلای توست
پنجشنبه 26 تیر 1404 11:51
ایینه ای و نگاه جهان مبتلای توست جنگ جهانی است و علی مقتدای توست اری عصا به دست تو تنها بهانه است وقتی دعای موسی عمران برای توست (موسا خوانده نشود.) اینک عصا بیفکن از بیم حرمله مگریز هرجا که یاد حسین بود کربلای توست ترسیده اند صدای حقیقت بلند شود ان روز صدای خدا هم صدای توست اسماء عالمین همه در دست حیدراست قلب تلاویو...
-
در آغازم، ولی پایان، نمیفهمد کجایم
پنجشنبه 26 تیر 1404 11:50
در آغازم، ولی پایان، نمیفهمد کجایم میان لحظهها گم شد که خود را کی سرایم زمان از من گذر کرد و من از او جا نماندم ولی در هیچجا هرگز نگفتم ماجرایم نه در فردا، نه در دیروز، نه اکنون، که شاید خودم را آفریدم، آنزمان بیکدخدایم منم آری، منم نه! اینکه هستم یا نباشم سؤال است و جوابش نیست جز وهمِ صدایم اگر بودن گناه است و...
-
صدای پای نفسم را شنیدم
چهارشنبه 25 تیر 1404 10:39
صدای پای نفسم را شنیدم مهار آن به یک لحظه کشیدم تن صد پاره دادم بر سلیمان کبوتر گشتم و از جا پریدم زمستان رفت و اکنون در بهارم نبودم خود اگر سختی ندیدم به قد قامت چو سرو باغ هستی برای او شکستم یا خمیدم خود خویشم چو از پیله درآمد برای دیدنش با سر دویدم به باغ دنیوی صد خوشه چین را گل بارانی فصل امیدم همه دنیا فریب و دام...
-
حال شما خوب باشه چه خوب
چهارشنبه 25 تیر 1404 10:38
-
نوای سه تارم از گوشه چشم یار می آید
چهارشنبه 25 تیر 1404 10:37
نوای سه تارم از گوشه چشم یار می آید که دیدارش به جانم جان دوباره می آید چشمانش تارهای مرده را می جنباند ابرویش با آهنگ اسرار می آید چو بر ساز دلم می نوازد این چشم یار هر پرده هزاران آوایی آشکار می آید صدایت بهاری به همراه دارد گویی از آن بهار بوی بهشتی می آید اگه خورشید محو تنت شود حیرت ندارد که نور همیشگی از سینه ات...
-
غم اگرچه رخنه کرده بر تمام پیکرم
چهارشنبه 25 تیر 1404 10:36
غم اگرچه رخنه کرده بر تمام پیکرم با مرور خاطراتت ، گاه قدری بهترم! مغز من میدانِمین و سینهام سرگرم جنگ اسبها مشغول پیکارند امشب در سرم ! مثل دُرنا من به شوقت آسمانپیما شدم ردّ صدها تیرِ بَرنو مانده بر بال و پرم زنده ماندم با امیدِ از دوباره دیدنت «زندگی» یعنی تو باشی بیتوقف در برم «اسم تو رنگینکمان پاشیده بر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 25 تیر 1404 10:35
-
تا نفس هست بگیر احوال گرم و صفا
چهارشنبه 25 تیر 1404 10:33
تا نفس هست بگیر احوال گرم و صفا دسته های گل بر خفته چه دردی دوا تا که هست لبخندی بزن بر لب و گونه ها غم بر رخسار و بی جان چه دردی دوا در گذر مهمان خاک و این جایگاه سرا مسجد و یاسین و تلقین چه دردی دوا در کلبه ای روزگار به سر عمری بی ریا سنگ گران بها بر خاک چه دردی دوا در دنیایی که بهار و خزان بُوَد هویدا جامه مشکی و...
-
دست به دست من بده ؛ آغوشتو کنار بزار
چهارشنبه 25 تیر 1404 10:32
دست به دست من بده ؛ آغوشتو کنار بزار کنار قلب بی کسم ؛ صدای پاتو جا بزار ! هنوز همون پرنده ام ؛ که روی بوم تو نشست . دست نوازش به سرم ؛ مهر تو به دلم نشست . هنوز میگم دوستت دارم ؛ پناه قلب خسته ام ! تا وقتی که تو باشی من ؛ به هیچکسی دل نمیدم ! چشمای مردونه ی تو ؛ منو پریشون میکنه ! نگاه گرم صورتت ؛ داره دیوونم میکنه !...
-
هر روز خود را با تو من چون لاله زیبا میکنم
چهارشنبه 25 تیر 1404 10:31
هر روز خود را با تو من چون لاله زیبا میکنم هر شب تو را در آسمان در ماه پیدا میکنم در هر غزل از شاعران هر دم تو را میجویمت از بهر ضعفی در ثنا صد شعر رسوا میکنم آغوش بی پیرایهات بر من شده چون خانهای من هر کجا جز پیش تو احساس سرما میکنم من بند عشقت گشتهام این قلب را کردی اسیر عاشق شدن را با غمش مقصودِ دنیا میکنم...
-
پشت این عینک من، رازِ دلم پنهان شدهست
چهارشنبه 25 تیر 1404 10:30
پشت این عینک من، رازِ دلم پنهان شدهست هزاران بیت از آن شوقِ کهن، پنهان شدهست دلِ من شعله دارد، لیک خاموشم چرا؟ در غبارِ روزگارم، آتشام پنهان شدهست چه شبهایی که با اشکم سخن میگفت دل لیک آن آواز در طوفانِ من پنهان شدهست به ظاهر خستهام، اما درونم شورهاست در سکوتِ تلخِ من، افسانهچین پنهان شدهست مزن بر ظاهر آرامم...
-
تو مثل شادی یه شوقی که میادش وسط قلبم
چهارشنبه 25 تیر 1404 10:29
تو مثل شادی یه شوقی که میادش وسط قلبم تو مثل پرواز بی سویی میکشی دل رو به هر منظر تو مثل یه طلوع پر نوری که میشی هر لحظه زیباتر مثل یه نم نم بارونی میزنی هر لحظه محکمتر ببار رو سرم، بزن به تنم خوب میدونی من بتو عاشقترم حواست کجاست، مگه یاد تو نیست من همون عاشق در بدرم مثل یه نسیم خوش بوئی که میائی وسط شعرم میکنی تمام...
-
دگر درمانده ام از این که شب را صبح گردانم
سهشنبه 24 تیر 1404 10:37
دگر درمانده ام از این که شب را صبح گردانم چه می آید سر قلبم پریشانم پریشانم نمی دانم چرا هردم به تو دل میدهم ای یار نمیگیرم چرا درسی خدا داند نمیدانم تو را هربار میبینم عنان دل دهم از کف نشینم همچو یک کودک ز دوری تو گریانم چه سحری خوانده ای برمن که گشته چون خمیرآهن گلستان کرده ای برمن تو این زندان ویرانم نبودم دیگرم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 24 تیر 1404 10:36
-
با من هنوز سِحر خوشی مانده تا مگر
سهشنبه 24 تیر 1404 10:30
با من هنوز سِحر خوشی مانده تا مگر تردید تلخ چشم ترا بی اثر کند در شب خزیده باز هوایی که خانه را در آتش خیال تو سوزنده تر کند شب در کلاف شب من و آغوش دردها ماندن میان این همه کابوس تا کجا با عطر تند خاطره می جویمت که عشق تنها نشانه ایست که باز آورد ترا از انجماد وحشی این فصل های سرد تا تو،حریم امن تو چیزی نمانده است...
-
سفری دارم
سهشنبه 24 تیر 1404 10:27
سفری دارم به بلندای نفس بر آستانه لحظه هر دمی که فرو می رود می گذرد زمانی از سفر افسوس روزگار برای من نمی چرخد تا مفرح ذات شود همان که ممد حیات است کافیست و آ نگاه که در کنجی از نگاه چشم سرگردانی در آیینه چشمم خود را می آراید و می خواهد مژگان به افلاک کشیده خودرا بر هم زند سفرم با بازدمی در شهر چشمانش مفرح ذات می شود....
-
السلام علیک یا صاحب الزمانالل
سهشنبه 24 تیر 1404 10:26
-
گناهم چیست جز دوری ز رویت؟
سهشنبه 24 تیر 1404 10:25
گناهم چیست جز دوری ز رویت؟ که شبها سوختم در آرزویت شکستم توبه را از دست حسرت شدم گمگشته در چاه مویت سپید افتاد گیسوی جوانی ز غم پژمرد رنگ و آبرویت دل آوارهام، بالِ شکسته نرسد دیگر به بام گفتگویت من آن دیوانهام، جانسوختهام که افتادم ز شوق جستجویت بگو ای عشق! آیا جرم من چیست؟ که اشکم شد دلیل های و هویت احمدرضا...