-
به جُـرمِ عاشقی مُردَم در این وادیِ بی احساس
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:02
به جُـرمِ عاشقی مُردَم در این وادیِ بی احساس همین عشقی که وامانده درونِ دفترِ اشخاص نباشد مرهمِ دردی که آرامش دهد دل را نمک پاشند، آدم ها به زخمِ این تنِ حساس نه مردی مانده در میدان،نه سوتی آخرش پایان نمانده از جوانمردی، به قدرِ دانه ی الماس زمین غرقِ تباهی شد، شکستیم و دهان بستیم تبر بر ریشه می کوبد ، تبردارِ خدا...
-
با آغاز یک نت متولد می شوم
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:00
با آغاز یک نت متولد می شوم با اوج آهنگ پرواز میکنم و با آخرین تپش از یک سکوت آهنگ زندگیم به پایان نخواهد رسید من هستم و این سکوتم می دانم که تا پایان راهی نیست... پایانی برای آغاز .... میدانستم در انتهای مسیرم از آغاز بی زمان ، در ، بی زمانی نه در هستی ، نه در ، نیستی و در میان خاطرات به جا مانده ام در گذرگاهی از...
-
گفتم ای گل، ز غمت جانم به لب آمد، بگو
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:19
گفتم ای گل، ز غمت جانم به لب آمد، بگو از هوایت، آن چه سر شد، از چه گشتی بیخبر؟ هر چه بی تو شد، ز چشمم رفت و گویی خواب بود یاد تو ماند و دگر، نیست غم، نه از تو، ای قمر! باد پاییز و خزان، چون نالد از هجران یار برگ دل، بر باد حسرت، رفت و شد، از وی چه خبر؟ دوشم آمد در گذر، آوا ز کوی آن دیار رفت و پنهان گشت جانم، زین...
-
کمی پاییز
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:19
-
هرچه را گفتم و گفتی همه را باد ببرد
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:18
هرچه را گفتم و گفتی همه را باد ببرد مست شدعشق ،ولی غصه اش از یاد نبرد یادآن شب به سحر خیر ،ولی صد افسوس غصه ای در دل من کاشت که غمخوار نخورد درد دل گفتم گفتی چقدر بیماری دلت این بیرمقی دید، ولی خار نشد!؟ گفتم از بحر هوس نیست مرا میل به تو هر که را میل هوس بود گرفتار نشد گفتی آن را بلدم نیست مرا چونتوکسی چه کنم دل...
-
دنیا برای تو و تو برای من
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:15
دنیا برای تو و تو برای من بمان فقط بمان برای من هرچه که عشق دارم نثار تو هرچه که غم داری برای من بیا فقط بیا به سمت دورترها فرار من برای تو و تو برای من بهشت برای تو و جنت برای تو دوریت بخدا جهنم است برای من عروسک سفیدپوش زیبای خفته ی دلم من برای تو میشوم تو بشو برای من نبینم روی تصاویر خود غم دیده ای تو برای منی و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:13
-
روزگاری که در آن کام کسی شیرین نیست
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:11
روزگاری که در آن کام کسی شیرین نیست مثلِ فرهادِ جوان،عشق کسی تضمین نیست سینماها همه اکران جدیدی دارند حیفِ آن فیلم که بازیگرِ آن فردین نیست انتقادی که از آن یاد بگیری کم هست هر کجا می نگری خبر به جز توهین نیست همدلی کم شده، احسانِ کمی باقی ماند گر بمیری، نگرانی، به سر بالین نیست سفره ی خانه ی مادر که پر از شادی بود...
-
«سجدهام از ترس بوده، گریهام پیوسته است
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:08
«سجدهام از ترس بوده، گریهام پیوسته است دستهایم را گشودم، باز هم دل خسته است » در دل شبهای تارم، آسمان بیماه شد نالهام در سینه مانده، بغضها پیوسته است هرچه گفتم با خدایم، بیصدا برگشت و رفت رازهایم در دل شب، مثل شبها بسته است با گناهی کهنهتر از عمر من، شرمندهام چشمهایم در دعا، از اشکها آغشته است در مسیر...
-
در باد نرم عصر، صدایت وزیده بود
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:07
در باد نرم عصر، صدایت وزیده بود خورشید هم ز مهر نگاهت خمیده بود چشمان تو، بهارترین آیهی غزل در سطر روشن دل من آفریده بود هر جا که من گذشتم از آن کوچههای شعر عطر حضورت از همه سو پیچیده بود لبخند تو، ترانهی شیرین زندگیست که بر لبان خستهام آهسته چکیده بود دل، خسته بود و خالی و بیتاب روزگار تا اینکه عشق تو به دلم...
-
وقتی دلیرِ جنگها مطرود و تنها می شود،
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:06
وقتی دلیرِ جنگها مطرود و تنها می شود، وقتی سکوتت باعثِ سرخوردگیها میشود از من چه میماند بجز این شعرهای سوت و کور وقتی تمامِ سهمِ من از تو، تماشا میشود از عشق گفتنهای من، آن صبرِ بی همتای من اشعارِ بی پروای من، زخمی هویدا می شود همبسترِ رویای من! ای زخمِ جانفرسای من! گاهی تمامِ سهمِ ما از عشق، رویا میشود آخرسرِ...
-
تو، آتش بازی خیال های منی....
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:05
آتش را دوست دارم، آتش بازی را بیشتر خیال را دوست دارم، خیال تو را بیشتر تو، آتش بازی خیال های منی.... سجّاد تسلیمی
-
گفتم شبی سرزده خواهم آمد
شنبه 22 شهریور 1404 10:50
گفتم شبی سرزده خواهم آمد تا عشق را غافلگیر کنم خندیدی و گفتی نیکی و پرسش... بیا آمدم با کفش هایی پر از جاده و دلی که راه را بلد نبود جز به سمت تو. خانه ات روشن بود مثل فانوسی در دل دریا، و من غرق آرامشی شدم که از پنجره ات به خیابان می ریخت. تودر نور ایستاده بودی چنان شفاف که جهان از نکَاهت شرم می کرد . دستت را گرفتم،...
-
صلوات برمحمد ذکر آزاداست شب و روز
شنبه 22 شهریور 1404 10:49
-
زندهام بیتو، ولی بیجان خویش
شنبه 22 شهریور 1404 10:48
زندهام بیتو، ولی بیجان خویش کِی توانم زنده باشم جز به نیش هر چه غیر از توست، نقشِ سایهام با توام، بی تو، تهی چون مایهام نیست جز یادِ تو در دل، ای یقین در تو گم گردم، رها از این زمین دل اگر با تو شود، باشد گوهر گر نباشد پس بسوزد این گوهر کعبه را گم کردهام بی هر نشان قبلهام چشم تو باشد، جاودان با نگاهت جان من...
-
نقش ِ تو در فال من افتاد و فنجان را شکست
شنبه 22 شهریور 1404 10:47
نقش ِ تو در فال من افتاد و فنجان را شکست رنگ چشمانت شکوه ِ چای سیلان را شکست خون ِ قرص ِ ماه تا در قالب ِ جسم ِ تو ریخت هیبت ِ پوشالی معمار ِ یونان را شکست تار مویت از حریم ِ روسری بیرون زد و همزمان قلب ِ من و پشت ِ رضاخان را شکست تا صبا بر قامتت پیراهنی از عشق دوخت حُسن بلقیسی ی تو تخت ِ سلیمان را شکست دامن ِ گلدار و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 22 شهریور 1404 10:46
-
مشتاق دیدارم!
شنبه 22 شهریور 1404 10:45
مشتاق دیدارم! کاش در را که باز می کنم تو پشت در باشی! فرشته سنگیان
-
تو لب بگشودی و خورشید از آن لبخند برخیزید
شنبه 22 شهریور 1404 10:44
تو لب بگشودی و خورشید از آن لبخند برخیزید ز چشمَت باغگل رویید، ز عطرت رود پرخیزید نسیم از گیسوانت بوی شبنم را به شب بخشید ز خندهات هزار آیه، ز هر پَرواز برخیزید کجایی ای بهار من؟ که با یک نغمهات از نو هزاران چشمه واگردد، هزار آواز برخیزید نگاهم کردی و جانم ز شوقت نغمه باران شد درون سینهام رقصید، دل از اندوه...
-
وقتی صداها تعطیل شد
شنبه 22 شهریور 1404 10:41
وقتی صداها تعطیل شد و چشم ها پرده خود را به خواب دادند پلکهایم همسفر نشد و لابلای نگاه ستارگان به دنبال چشم پروین بود شهابی شعله بر دوش گذشت رویای پروین را به خواب زدگان می برد من و بیداری در دم دمای سحر که آسمان اختران را خاموش می کرد در انتظار بودیم خبری از وعده دیدار نبود ایکاش شب به ملاقاتم بیاید تا از او سراغش را...
-
اگر به من نظرکنی، ای که تویی خدای من!
شنبه 22 شهریور 1404 10:38
اگر به من نظرکنی، ای که تویی خدای من! سبز شود جهان من، باغ شود سرای من ای همه ی وجود من! بی تو دگر نمی شود هیچ نرو ز پیش من، باش بمان برای من با تو جوانه می زنم، با تو شکوفه می کنم ب ی تو مباد یک دمی، آب بریز به پای من من که گرفتار توام، فاش بگویم که چه ام اسیر یک نگاه تو ، بسته به تو بقای من کشته ی مهرتومنم، تشنه ی...
-
به تنهایی ات ناکس راه مده
شنبه 22 شهریور 1404 10:37
به تنهایی ات ناکس راه مده که شوی بازیچه هوسرانان خانه ی دل جای مقدسی ست بگذار بماند برای جانان آنکه سهم دل توست می آید هیچ غمی دردلت نخواهدکاشت تورا جای همه روزگارانی که تنها مانده ای دوست خواهد داشت وحید مشرقی
-
درگیر نگاهت شده چشمم که نجیب است
جمعه 21 شهریور 1404 11:29
درگیر نگاهت شده چشمم که نجیب است زنجیرِ نظر بازیِ تو بس که عجیب است فریادِ نگاهم به نگاهت شده رسوا لبهای نگاری که به سرخی، مثِ سیب است تصویرِ تو هر جا که من از درد برنجم مانند شفا از نفسِ گرمِ طبیب است من ماندم و حسرت به دلی در غمِ ممنوع معشوقه چرا مست، در آغوشِ رقیب است!؟ چشمک زدنت گر چه مرا در هوس انداخت میدانم و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 21 شهریور 1404 11:29
-
من کز بی کسی بر دنیا
جمعه 21 شهریور 1404 11:28
من کز بی کسی بر دنیا تنهایی را همدمِ خود کرده ام از خستگی های تنم گویا هر شلوغی را بر خود تباه کرده ام یاد نمی آیدم که شوم جویا احوالم بعد از این بغضِ سنگی تو خود بینی درین طوفان و دریا با این دل چه ها کرده ام گوید مرا قلبم ، سبز می شویم آیا گویم این سرما را خود به جانم کرده ام از صبحِ سپید و عشق و آن همه رویا دل...
-
روباه سفید
جمعه 21 شهریور 1404 11:27
من مرگ را دیده ام روباه سفید ی بود که تو او را دربرابر چشمهایم می بوسیدی و خون می چکید از رگهای بریده ی گردنش ... #دنیا غلامی
-
خدایاپناه مون باش
جمعه 21 شهریور 1404 11:23
-
کنار پنجرهٔ کافه، دلم هوایت شد
جمعه 21 شهریور 1404 11:22
کنار پنجرهٔ کافه، دلم هوایت شد هوای خیسِ غروب و غزل روایت شد نگاهِ خستهٔ تو مثل خطِ باران بود به روی شیشهٔ دل، شعرِ من حکایت شد صدای خندهٔ تو مثل چای داغی بود که خستگیِ شبِ من به یک نگاهت شد به روی صفحهٔ گوشی، هزار بار نوشتم که بیتو زندگیام نیمهٔ حکایت شد تو رفتی و همهٔ کوچهها غمآلودند دلم کنارِ همان نیمکت، حمایت...
-
چه بیهوده ز خوابِ خوبِ شیرینم شدم بیدار
جمعه 21 شهریور 1404 11:22
چه بیهوده ز خوابِ خوبِ شیرینم شدم بیدار پس از بیداری، از هرچه به غیرِ عشق، گشتم بیزار بهاری بینسیمِ وصل، بر دل، چون خزان افتاد ز رویت گل نداده، شد گلستانم همه بیبار شرابِ چشمِ تو، در ساغرِ جان، شعلهای افروخت که بیتابی، به جان آمد، شد از صبر وُ سکون غمبار جهانم بیتو، طوفان است وُ من کشتیِ بیلنگر تو فانوسِ شبِ...
-
روزی آمد، تماماً زیبایی.
جمعه 21 شهریور 1404 11:19
روزی آمد، تماماً زیبایی. خورشید میدرخشید، ابرهایِ تیره ناپدید شدند. جهان، رویایِ خویش را با خورشید قسمت کرد. مردم، شادی را ـ در رقصِ دستان ـ و عشق را ـ در تارِ مویان ـ لحظه به لحظه به نمایش آوردند. و عشق، رقصیست در ثانیههایِ زندگی. و من، در میانِ این همه شادی، نه تو را، که خودم را در آغوش خواهم یافت. طیبه ایرانیان