-
دانه دانه سلول های تنم
پنجشنبه 19 آبان 1401 07:43
دانه دانه سلول های تنم برای رسیدن به تو پرنده می شوند پرنده ها بی لانه اند آشیانه قلبت کجاست؟ مریم_سپهوند
-
من همان زنی هستم
پنجشنبه 19 آبان 1401 07:41
من همان زنی هستم شاعر که ایستاده برای شعرهایم می میرم... فروغ گودرزی
-
شعرهایم بوی باران میدهد
پنجشنبه 19 آبان 1401 07:40
شعرهایم بوی باران میدهد چترت را بردار آسمانم ابریست... دلم شکسته است و درهر قطعه ای غزلی پریشانم که در انعکاسی از نور , رنگین کمان شده است. چشمهایم ترانه ی تو را دارد نازساز مباش هرچند حالم کوک نیست اما خنیاگرم باش... قاصدک ها مسیر خانه ات را بلدند رقصان در افق واژه ها, به سوی تو می آیند آغوشت را بگشا دلتنگیهایم را...
-
آقاجون پناه مون باش
پنجشنبه 19 آبان 1401 07:39
-
...باز هم خون شتک می زند
پنجشنبه 19 آبان 1401 07:38
...باز هم خون شتک می زند بر شیشه ای که از حافظه اش گلوله ی تاریک خارج نمی شود جای پنجره ام را عوض می کنم باز هم... نسترن خزایی
-
دلتنگی ام
چهارشنبه 18 آبان 1401 08:15
دلتنگی ام همچو عطر نارنج در سرسرای شیراز پیچیده حوصله کن در خیالم تا در کوچه بازارِ زرگرها قیمت عشق تو را جلوه دهم در میان نارنجستان زندی ها تنگ به آغوش بکشانمت ای رازِ پرنیاز من سری بزن به شهر راز صبا گوهری
-
لبیک یا حسین(ع)
چهارشنبه 18 آبان 1401 08:14
-
از دریا گذشتم و به صحرا رسیده ام
چهارشنبه 18 آبان 1401 08:13
از دریا گذشتم و به صحرا رسیده ام از رویا گذشتم و به نجوا رسیده ام تاریخ عشق خود را ورق زدم بخوان شرحیست که خود به تنهارسیده ام شرین ترین لحظه های من هم برفت اکنون که نوشتم و به رعنا رسید ه ام تورات بیاورید و انجیل را هم از برم قرآن بی آوریدوکه به معنا رسیده ام استاد شدی و سپیده شاعر ات منم از بهره تو ببین به کجا ها...
-
شمع صورتت را روشن می کند
چهارشنبه 18 آبان 1401 08:12
شمع صورتت را روشن می کند گل سرخی در نگاهم می وزد که بوی ماه می دهد عشق دریای شبانه ای می شود که نوازش هایمان را به ساحل می ریزد در خطی از سفیدی که تاریکی را از تاریکی جدا می کند تو را می خوانم نفس هایت عمیق تر می شود و تو آهسته در سکوت من پایین می آیی و چون رودی از آب های جوان درخاک من حاری می شوی من تو را با تمام...
-
دلی که برایت به دریا زد
چهارشنبه 18 آبان 1401 08:11
دلی که برایت به دریا زد طاقت موج موهایت را ندارد آن را با نهنگ هایی که به ساحل میایند؛ پس بفرست عشق به ما نیامده... فاطمه بیرانوند
-
انتظار
چهارشنبه 18 آبان 1401 08:08
-
به به چه بوی خوبی آمد زکوچه امروز
چهارشنبه 18 آبان 1401 08:07
به به چه بوی خوبی آمد زکوچه امروز یارم گذشته باشد شاید زکوچه امروز تا بوی اوشنیدم دنبال او دویدم البته بوی او هست آید زکوچه امروز بویش شبیه بوی آهوی دشت چین است عطری که همچو نوری تابد زکوچه امروز ای آهوی قشنگم کردم رها تفنگم فریاد واشک وشادی پاشدزکوچه امروز کمتر نما اذیت برگرد از منیت آید صدای تونیزباید زکوچه امروز...
-
در این پاییز دلتنگی
چهارشنبه 18 آبان 1401 08:06
در این پاییز دلتنگی من از باریدن باران میترسم در این دل های پاییزی من از غم های بی پایان میترسم در این شب های سرد آرزوهایم در این زنجیرهی تکرار خاموشی من از مشهد و از تهران میترسم من از با تو نبودن ها هراسانم من از بی تو نشستن ها گریزانم تو از این دل شکستن ها نمیترسی؟ از این در غم نشستن ها نمیترسی؟ بیا که خسته...
-
کنارم باش, این پاییز,
چهارشنبه 18 آبان 1401 08:05
کنارم باش, این پاییز, کنارم باش, می ترسم... خزان را دوست دارم من, ولی بی تو؛ خیابان, کوچه ها, این شهر, این پاییز؛ تو را بدجور کم دارد! بدون تو؛ گلوی آسمان ها؛ درد می بارد, صدای خش خش این برگ ها بی تو؛ صدای نابهنجاریست باور کن؛ به بانگِ مرگ می مانَد! اگر باشی, اگر همراهِ من باشی؛ خزان زیباترین فصل است, می دانم... زهرا...
-
احساس قاصدکی را دارم
چهارشنبه 18 آبان 1401 08:03
احساس قاصدکی را دارم که در مسیر باد قرار گرفته است گاهی مرا به اوج می برد ... و گاهی به موج دیگر نه درد را میفهمم نه اوج را و نه موج را فقط می دانم که در عمق نیستی جا مانده ام ... زهرا فیروزه
-
دوست داشتنت,
چهارشنبه 18 آبان 1401 08:03
-
در آن دو چشم مست
سهشنبه 17 آبان 1401 08:22
در آن دو چشم مست قلب بی انتها,آغوش جنون در آن مرد بی پایان بی جرعه ای از جام لبش, گم شده ام... انتهای دیوانگی مگر همین نیست؟ مریم_سپهوند
-
چه زیادند بخشندگان ریا
سهشنبه 17 آبان 1401 08:21
چه زیادند بخشندگان ریا آب از دریا میبخشند اگر مهربان باشی زیباترین موجود زمینی! علیرضا ایمانی فر
-
و خدا..
سهشنبه 17 آبان 1401 08:19
-
ای خورشید آزادی اینک بیا فردا دیر است ...
سهشنبه 17 آبان 1401 08:18
در سکوت خاکستری خورشید, انوار خود را بر روی رودخانه مه آلود انداخت بهاری سرخ و فریادهای سرخ, در آن سوی رودخانه آن سکوت خاکستری, را در هم شکست بی هراس پای در آب نهاد آن سان که فریاد گلبرگ های سرخ, قدرت بیکرانی با خود همراه داشت. ای خورشید آزادی اینک بیا فردا دیر است ... فاطمه دانشور
-
انتظار
سهشنبه 17 آبان 1401 08:17
-
شده دلتنگ کسی باشی
سهشنبه 17 آبان 1401 08:16
شده دلتنگ کسی باشی و بی خواب شوی؟ مات و مبهوت یکی باشی و بی تاب شوی؟ شده هر شب پی آغوش کسی جان بدهی در سیاهی شبت یکسره مهتاب شوی؟ شده یک لحظه دلت پر بکشد سوی دلش همچو بلبل به قفس باشی وهی آب شوی؟ شده نقاشی یک چشم تو را مسخ کند توی چشمان سیاهش خود شب تاب شوی؟ شده با اخم و غمش غصه امانت بِبُرد وبه لبخندی از او باز تو...
-
زیبا بودن با تو
سهشنبه 17 آبان 1401 08:12
زیبا بودن با تو عاشق شدن با من! شعر شدن با تو مست شدن با من! باران شدن با تو پر کشیدن با من! دستپاچه بوسیدن با تو سراسیمه دوستت دارم گفتن با من! رقصِ انگشت با تو رهایی از بند تن با من! چشم های دریایی با تو غرق شدن با من! بوسه با تو آغوش با من! آمدن با تو ماندن با من! و کف زدن برایمان با خدا! حامد_نیازی
-
از تمام دنیا دل من خواست تو را
سهشنبه 17 آبان 1401 08:10
از تمام دنیا دل من خواست تو را و نفهمید چرا - طعم لبهایت را رنگ چشمانت را آن خطوط تیره روی موهایت را - نفس گرمی که برد از هوش مرا هوس دردی که کرد مدهوش مرا - این چنین هر دم من از غمت میمیرم باز فریاد زنان از سرت میگیرم...! پریساقاسمى
-
حیف! با اینکه دوستت دارم
سهشنبه 17 آبان 1401 08:07
حیف! با اینکه دوستت دارم سهم دستانم از تو پرهیز است قسمتم نیستی و این یعنی: زندگی واقعا غم انگیز است... امید_صباغ_نو
-
سکوتت تو را
سهشنبه 17 آبان 1401 08:07
سکوتت تو را به نوش مرگ میکشاند نه آغوش دلکش رهایی بانک نوشانوش زحاکَکان بگوش می رسد ای لال زده لکنت زبان را رها کن یک بار دلکشان دل را سیر صدا کن سِیر کن در وادی صدا داد می شنوی مرا در دالان نالان سینه ات ببوس مرا بفریاد صدایت بفشار ماه سیرتم بشکن صورت سکوت رسوا کن تمام تاریکی را بردار برقعه از سر ای مهتاب یار بیا و...
-
پاییز
دوشنبه 16 آبان 1401 09:03
-
نمی شود که بخوابی و بعد سیصد سال
دوشنبه 16 آبان 1401 09:01
نمی شود که بخوابی و بعد سیصد سال کنار هر که دلت خواست پا شوی از خواب؟! فاطمه_اختصاری
-
همه شعر میخواهند از من
دوشنبه 16 آبان 1401 09:01
همه شعر میخواهند از من من, تو را در بوسه های نبوسیده ام بر علفزار بی رنگ لبانم از بنفشه های روییده از نگاهت بر گونه هایم در بالهای مچاله ام در تنی که چندین زن را به خود پوشانده بی آنکه بدانند از لمس چند خاطره با تو باردار شده اند کاش مرا می بوسیدی و از ساق های سکر آور شبم بر ربودن زهدان فعل های نفی بالا میرفتی! کاش...
-
+
دوشنبه 16 آبان 1401 09:00