-
نام من عشق است آیــا میشناسیدم؟
دوشنبه 21 آذر 1401 07:32
نام من عشق است آیــا میشناسیدم؟ زخمیام -زخمی سراپا- میشناسیدم؟ بـــا شما طیکـــــردهام راه درازی را خسته هستم -خسته- آیا میشناسیدم؟ راه ششصدســالهای از دفتر "حــافظ " تا غزلهای شما، ها! میشناسیدم؟ این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیدهاست من همان خورشیدم اما، میشناسیدم پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر...
-
:)))
یکشنبه 20 آذر 1401 08:01
-
جلا خورده ی درد بود
یکشنبه 20 آذر 1401 07:58
جلا خورده ی درد بود و غم بوسه می زد دستانش را هر بار که با سر انگشتان مهر, عشق می کاشت لابه لای گیسوان گره خورده ی تمام جانش, مادر جهانی ست که جز او دگر هیچ, به هیچستان نَیَرزَد خیال مارا... اعظم حسنی
-
چشمت چو ستاره یِ سحر, زلف چو شبهایِ دراز
یکشنبه 20 آذر 1401 07:54
چشمت چو ستاره یِ سحر, زلف چو شبهایِ دراز رخ به ز قمر, سرو, تو را نیست که هم قد و تراز فکرم همه جا در گِروِ این همه زیبایی توست در فکرِ من آید خمِ ابرویِ تو حتی به نماز صد معجزه هرگز نگشاید گره از کارِ دلم لبخندِ تو از این دلِ حارس بکند صد گره باز آنکس که چنین ریخته ترکیبِ دلارایِ تو را هنگامه به پا کرده و محشر به...
-
ای زندگی بردار دست از امتحانم
یکشنبه 20 آذر 1401 07:54
ای زندگی بردار دست از امتحانم چیزی نه میدانم نه میخواهم بدانم دلسنگ یا دلتنگ ! چون کوهی زمینگیر از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم کوتاهی عمر گل از بالا نشینی ست اکنون که میبینند خوارم،در امانم دلبسته افلاکم و پابسته خاک فواره ای بین زمین و آسمانم آن روز اگر خود بال خود را می شکستم اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم؟! شعر...
-
حال خوب
یکشنبه 20 آذر 1401 07:51
-
بین صدها سرفرازی یک تباهی لازم است
یکشنبه 20 آذر 1401 07:51
بین صدها سرفرازی یک تباهی لازم است گاه در چشم خلایق رو سیاهی لازم است زندگی شطرنج با خویش است، تا کی فکر برد؟ در میان صفحه گاهی اشتباهی لازم است رشته بین من و "او" با گره کوتاه شد. معصیت آنقدرها بد نیست، گاهی لازم است هر که از دل پاکی ام دم زد مرا تنها گذاشت آمدم حفظش کنم دیدم گناهی لازم است بعد از این در...
-
قاصدک جان چه خبر
یکشنبه 20 آذر 1401 07:50
قاصدک جان چه خبر خواهشا گوش بده حرف مرا درد دلها همه رویاهایم آرزوهای مرا روی بالت بنشان سوی آسمان ببر مرجان آزرم نوایی
-
نغمه ی سرمست ساز زیبای زندگی!
یکشنبه 20 آذر 1401 07:34
نغمه ی سرمست ساز زیبای زندگی! که جهان وابستگی را در وجود من زنده کردی, چرا رد و نشانی از چهارگوشه ی قاب تصویر تو, باقی نمانده؟ چرا دیگر در گوش های من, صدای پای رقصیدن تو شنیدنی نیست؟ چرا در افکار من بذر امید را نمی کاری, امید, واژه ای که این روزها, غریبه ای بیش نیست, که همانند پرنده ای نشسته بر روی شاخه ای نازک, با هر...
-
برگی شده افتاده ام از شاخه به کویی
یکشنبه 20 آذر 1401 07:33
برگی شده افتاده ام از شاخه به کویی چون باد مرا می بَری امّا به چه سویی ؟ این چیست که جذبش شده ام موی تو؟ هرگز ! دلبستگی آن نیست که بسته ست به مویی ! ای غنچه که در عمق دلم ریشه دواندی عشقی و عجب نیست که از سنگ برویی ! من با تو چه باید بکنم عشق گریزان با صید چه باید بکند ببرِ پتویی ... میخواهی ام اما به چه عنوان؟ به چه...
-
لبخند
یکشنبه 20 آذر 1401 07:32
-
با چشمکی زچشم تو من خام میشوم
یکشنبه 20 آذر 1401 07:32
با چشمکی زچشم تو من خام میشوم با بوسه و نوازشت آرام میشوم وقتی که زیر گوش دهی وعدهی وصال با پای خویش وارد این دام میشوم با جُرعهی نگاه مرا مست میکنی پس شاعرانه مست از ایهام میشوم چون آن پیالهای که تُهی مانده از شراب خمیازه های خالی آن جام میشوم واگو دلا که چه سرّی ست در تو که پیرانه سر هنوز گهی خام میشوم...
-
حالا کمی صبر کن
شنبه 19 آذر 1401 07:59
حالا کمی صبر کن بهار که آمد فکری برای آسمان تو و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد... حافظ موسوی
-
می کشاند حسّی هر لحظه مرا تا کویِ یار
شنبه 19 آذر 1401 07:52
می کشاند حسّی هر لحظه مرا تا کویِ یار حسِّ شیرینی که می خواند مرا بی اختیار همچو پیچک می خزد پیوسته بر اندامِ دل بسته دل را صد گره بر پیچکِ گیسویِ یار لحظه لحظه می رباید از دلم صبرِ مرا از دلِ ایّوبی ام, امّا که اینک بیقرار در پسِ این شورِ شیرین عاقبت حلّاج وار دستِ دل بر گردنت گردد چنان چوبه یِ دار بر زلیخایِ دلِ...
-
می خواستم همه کارهایم را بکنم
شنبه 19 آذر 1401 07:52
می خواستم همه کارهایم را بکنم و سر فرصت به دنبال او بروم می خواستم اول دنیا را عوض کنم کتاب هایم را بنویسم اسم و رسم به هم بزنم برنده شوم و بعد با دست های پر به دنبالش بروم خبر نداشتم که عشق منتظر آدم ها نمی ماند گلی ترقی
-
همیشه
شنبه 19 آذر 1401 07:50
-
مرا تنها گذاشته اند کنج دیوار
شنبه 19 آذر 1401 07:49
مرا تنها گذاشته اند کنج دیوار بغض هایم می ترکد بی صدا اشک هایم می چکد بی هوا لبم را دوخته اند مانده ام بی سجاده و بی دعا بشنو مرا فریاد بی صدا دارم ببین مرا در ارغوانی نگاهت چه ها دارم هنوز برایت به آغوشم حیا دارم نمی شنوی .....میتپد قلبم فریاد بیا ,,بی صدا دارم جمال بن سعید
-
حالی که دارم حال خوب و روبراهی نیست
شنبه 19 آذر 1401 07:48
حالی که دارم حال خوب و روبراهی نیست در دفتر عمرم به جز رنگِ سیاهی نیست من در هیاهوی جهان گم میشوم بی تو وقتی به قدر سوزنی اینجا نگاهی نیست با یاد تو سر میکنم هر روز و میدانم این حسّ زیبایی که دارم اشتباهی نیست از پنجره سر میکشم ؛ عطر تو می آید یک سایه می بینم ولی شال و کلاهی نیست بردار امشب با خودت کیفِ غزل ها را باید...
-
پاییز
شنبه 19 آذر 1401 07:47
-
به خیالم می شود
شنبه 19 آذر 1401 07:47
به خیالم می شود خیالت گُم کنی زیر این چرخِ کبود تا ثریا نقشْ ها را نم نَمَک کمرنگ و کمرنگش کنی! مریمکرمی
-
من مدیونِ تو هستم
شنبه 19 آذر 1401 07:46
من مدیونِ تو هستم مدیونِ تمامِ زخم هایِ بی امانی که به من می زنی و مجال می دهی قلبم بزرگ شود و رویِ پایِ خودش بایستد بزرگ شود و تمامِ غمِ عالم را در خود جا دهد بی آن که حتا برایت تنگ شود من مدیون تو هستم نسترن وثوقی
-
حال خوب
شنبه 19 آذر 1401 07:44
-
منم آن درد بیدرمان که اعجازش صدای توست
شنبه 19 آذر 1401 07:43
منم آن درد بیدرمان که اعجازش صدای توست ببخشد آنچه بر من جان, پس از مرگم نوای توست تو دل را قبلهی عشقی, نگاهت سجدهگاه او بتا هرچند میدانم, یکی دیگر خدای توست سپردم دل به چشمانت, ندیدی هرگزش اما گذشتی, زیر پا کردی, دلی که مبتلای توست تماشا میکنم هردم, خموشانه شکست دل نمیگویم, نمیبینی چرا؟ دل زیر پای توست سکوتم...
-
خدایاپناه مون باش
جمعه 18 آذر 1401 08:23
-
چه جنگِ سخت خوشایندی است
جمعه 18 آذر 1401 08:22
چه جنگِ سخت خوشایندی است شکستِ لشکرِ پیراهن, که حبس کرده تو را در خویش مرا به حادثه مهمان کن بشوی دستِ خود از پاکی به عقل بتاز بیش از پیش اگر چه تشنه ی خورشیدم بدون پرده و پنداری, چو شرم داری ازین تشویش نظر به نور تو می بندم دلم خوش است به گرمایت فقط بتاب کم یا بیش..... عبدالکریم رحمانی
-
باز کن پنجره را
جمعه 18 آذر 1401 08:20
باز کن پنجره را با نسیم برقص با قناری ها بخوان همیشه چه زود دیر می شود منوچهر پورزرین
-
انتظار
جمعه 18 آذر 1401 08:19
-
روزی اگر عاشق شوم !
جمعه 18 آذر 1401 08:17
روزی اگر عاشق شوم ! دستهای مردانه اش را محکم خواهم گرفت , با او تمام خیابانهای شهر را زیر باران قدم خواهم زد میان شلوغی ها عاشقانه به چشمهای سیاهش خیره خواهم شد و دلبرانه او را خواهم بوسید ! بگذار بگویند بی حیاست !!! بگذار بگویند اینجا هیچ زنی حق بوسیدن معشوقش را ندارد ! و من لجبازترین دختر این شهرم , بوسه های من...
-
مثل انتشار یک شایعه
جمعه 18 آذر 1401 08:17
مثل انتشار یک شایعه در روزنامه ای کثیر الانتشار؛ مثل آبروی ریخته شده؛ مثل قاصدکی معلق در هوا؛ دوست داشتنت از دستم در رفته است و دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد سحر رستگار
-
دارم به خاطرِ تو
جمعه 18 آذر 1401 08:16
دارم به خاطرِ تو خودم را به آب و آتش می زنم! واضح تر بگویم: زیر باران راه می روم و به تو فکر می کنم خاطره کشاورز