-
نغمه کن با من شوریده شکر خندت را
سهشنبه 27 دی 1401 07:22
نغمه کن با من شوریده شکر خندت را لحظه های شب بارانی الوندت را بگشا پنحره ای را به تماشای خیال چاره کن بغص تب آلوده ی دربندت را به کجا سر زنم ای نخل بلندای امید تا ببینم قد و بالای برومندت را ؟ کو نشانیکه بگیرم خبر از شوکت عشق ! غنچه ای کو که دهد عطر همانندت را؟ شانه بر شانه موجم که به دریا برسم می سپارم به خدا ساحل...
-
ناودانها شر شر باران بی صبری است
دوشنبه 26 دی 1401 08:01
ناودانها شر شر باران بی صبری است آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است کفشهایی منتظر در چارچوب در کوله باری مختصر لبریز بی صبری است پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد در تب دردی که مثل زندگی جبری است و سرانگشتی به روی شیشه های مات بار دیگر می نویسد : خانه ام ابری است قیصر امین پور
-
زاهد بودم ترانه گویم کردی
دوشنبه 26 دی 1401 07:59
زاهد بودم ترانه گویم کردی سر فتنهٔ بزم و باده جویم کردی... ما را ز هوای خویش دف زن کردی صد دریا را ز خویش کف زن کردی " مولانا "
-
در افق، پشت سرا پرده نور
دوشنبه 26 دی 1401 07:58
در افق، پشت سرا پرده نور باغ های گل سرخ، شاخه گسترده به مهر، غنچه آورده به ناز، دم به دم از نفس باد سحر؛ غنچه ها می شد باز ... همه عالم به تماشا برخاست ! " فریدون مشیری "
-
باد سرزده می آید
دوشنبه 26 دی 1401 07:57
باد سرزده می آید کنار پرده های بی رفتار و ناگهان ... ماه را در دست می گیرد, صخره های چشم تنگ! در این هزار و چندِ تاریخ, تازه ستاره ها خواب هفت پادشاه می بینند برای یک لقمه نان! من, چگونه باور کنم سلام شعر را, جنس لبخند را و عطر سیب را در فصل گیج نارنج ها... فاطمه زینی
-
یاضامن آهو
دوشنبه 26 دی 1401 07:55
-
ما درسِ سحر در رهِ میخانه نهادیم
دوشنبه 26 دی 1401 07:54
ما درسِ سحر در رهِ میخانه نهادیم محصولِ دعا در رهِ جانانه نهادیم در خرمنِ صد زاهدِ عاقل زَنَد آتش این داغ که ما بر دلِ دیوانه نهادیم " حافظ"
-
من که شاعر نیستم، گاهی فقط با دیدنت
دوشنبه 26 دی 1401 07:53
من که شاعر نیستم، گاهی فقط با دیدنت واژهها را به تماشای تو دعوت میکنم مینا_محمدی
-
به عاشق و معشوق های شهر بگویید
دوشنبه 26 دی 1401 07:53
به عاشق و معشوق های شهر بگویید "دلبری برای یکدیگر را بگذارند به وقت تنهاییشان"! خیابان و تاکسی و مترو جای دست کشیدن روی ابرو گذاشتن سر روی شانه و لمس شال و گیسو نیست !! "شاید یک نفر چشمانش را بست شاید یک نفر خاطرش پر کشید شاید یک نفر دلش رفت شاید یک نفر دلش خواست" ..!! #علی_سلطانی
-
با دل من..
دوشنبه 26 دی 1401 07:52
-
در خانه نشسته ام
دوشنبه 26 دی 1401 07:51
در خانه نشسته ام دیوار ها تنگ تر از همیشه اند ساعت نبض میزند خاطرات روی افکارم خط انداخت یادم آورد شبی را زیستم که در آن خورشید همگام با تاریکی بود همه ی تو از آن من همه ی من از آن تو چه هم همه بازاری بود نگاهت چون مرغان وحشی نی نی چشمانم را می دزدید چه ناگهان تحریم شدم از آن شب که تو رفتی و دیوار مرا میبلعد که تو...
-
مرا تا دل بود..یا حسین(ع)
دوشنبه 26 دی 1401 07:46
-
آنقدر زیبایی
دوشنبه 26 دی 1401 07:45
آنقدر زیبایی که به تنهایی از عهدهی دوست داشتنت بر نمی آیم .. در من هزاران "من" است که لحظه لحظه قیام می کنند برای ستایش تو ... #بهنام_محبی_فر
-
آدمى که نیمه اش نباشد،
دوشنبه 26 دی 1401 07:45
آدمى که نیمه اش نباشد، زبان انتظار را نمى فهمد؛ همه چیز برایش یا دور است و یا دیر...! • امیر وجود
-
آن شب که ورقهای پاسور را
یکشنبه 25 دی 1401 08:01
آن شب که ورقهای پاسور را میانِ بازماندگان پخش میکردند خالهای سرخ و سیاه من به دستم خیانت کردند. تا آن شب نمیدانستم که هیچ جنگی برنده ندارد. عبدالمجید حیاتی
-
تک درختی در این بیابان ای
یکشنبه 25 دی 1401 08:01
تک درختی در این بیابان ای یا شباهنگ عشق افشان ای یا به جانم صفای باران ای هر چه هستی, طراوت جان ای پیش من باش! محمدعلی رضاپور
-
گل نرگس
یکشنبه 25 دی 1401 07:59
-
چشمهایت شعر نابی از غزل
یکشنبه 25 دی 1401 07:58
چشمهایت شعر نابی از غزل جاری و آبی, شرابی از غزل کوچه در کوچه خم گیسوی تو بوته های رز , گل آبی از غزل مادر شعری و شاعر همچو باد ابری و مهری و ماهی از غزل مادرم مجموعه آیینه هاست شاه بیت است, خدایی از غزل کاش میشد چشمهایش را سرود قصههای پر ز رازی از غزل رضا جمشیدی
-
حال خوب
یکشنبه 25 دی 1401 07:56
-
امشبم دل در هوایش بی قراری می کند
یکشنبه 25 دی 1401 07:54
امشبم دل در هوایش بی قراری می کند شب دراز است و غمش نوحه سرایی می کند من گذشتم از دل و جانم برایش هر نفس از همین رو اینچنین او خودستایی می کند جسم بیمارم بسوزد هر شب از درد فراق جان من می داند و از من جدایی می کند گرچه حافظ وعده دیدار جانان داده است جای پایش بر دلم هر دم صدایی می کند قلب من از غصه لبریز و دلم دریای...
-
مادر اگر چه که دریای عشق ماست
یکشنبه 25 دی 1401 07:50
مادر اگر چه که دریای عشق ماست اما پدر به خدا چیز دیگریست گر کسی جوید ز من الگوی نیک زندگی نقش زیبائی ز سیمای پدر خواهم کشید خسرو یاوری کندری
-
گرچه دوری از برم مشتاق دیدارم هنوز
یکشنبه 25 دی 1401 07:37
گرچه دوری از برم مشتاق دیدارم هنوز هجر تو برده ست خواب از چشم بیدارم هنوز روز و شب فرقش ندانم زان زمان دیدم تو را چون دوانم از پی ات هر روز و شب, بینم تو را ای غزال وحشی ام , تا کی چنین آوارگی؟! شهره ام در شهر تو زین عشق و زین دیوانگی سوخت دل در داغ هجرت ,بیوفا یارم ببین آتشی در سینه دارم , نازنینا حال ِ زارم را ببین...
-
مادرم پروین بود ...
یکشنبه 25 دی 1401 07:36
مادرم پروین بود ... تا سهیلی شدنِ من هر روز خوشه می چید مرا محمد کریم زاده نیستانک
-
انتظار
یکشنبه 25 دی 1401 07:35
-
غم چیزی نیست
یکشنبه 25 دی 1401 07:31
غم چیزی نیست جز دو حرف که شبیه چشمانت زیر پلک هایت جا مانده تا شعر سپید من تراوش کند از سیاهی مژگانت که تمام جوهر سُرمه دان همچون خطوط نستعلیق می رقصد در میان غلتیدن اشک ها ی تو روی گونه های تب دارت؛ و اینگونه عالم مرثیه خوان می شود برای زمستان های سختی که دیگر عبور کرده اند از فصل سرد من در قافیه ی شب های تلخِ جدایی!...
-
ﺣﻴﻒ اﺯ ﺁﻥ ﻋﻤﺮ ﻛﻪ ﺑﻲ ﺗﻮ ﺑﮕﺬﺷﺖ
یکشنبه 25 دی 1401 07:30
ﺣﻴﻒ اﺯ ﺁﻥ ﻋﻤﺮ ﻛﻪ ﺑﻲ ﺗﻮ ﺑﮕﺬﺷﺖ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻤﺎﺭ ﺁﻥ ﺷﺮاﺑﻢ ﻛﻪ اﺯ ﻟﺐ ﺗﻮ ﺷﺒﻲ ﺑﺪﺯﺩﻳﺪﻡ ﺑﺪﺯﺩﻳﺪﻡ و ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺑﻪﺁﺭاﻣﻴﺪﻡ اﻱ ﺁﺭاﻳﺶ ﺁﺭاﻣﺶ ﻣﻦ ﻣﻦ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺁﻥ ﺷﺐ ﻧﻪﺁﺭاﻣﻴﺪﻡ ﻛﺠﺎﻳﻲ پویا عزیزی
-
بهار میتواند خودِ خودت باشد
شنبه 24 دی 1401 08:21
بهار میتواند خودِ خودت باشد وقتی که عاشقانه در من سبز میشوی.. #مریم_قهرمانلو
-
یا بیا و بمان
شنبه 24 دی 1401 08:09
یا بیا و بمان یا بیا و همه چیز را جمع کن و ببر یا تمامت مال من یا نصفه نیمه بودنت ارزانی دیگران ستایش_قاسمی
-
زمانی با تکه ای نان سیر می شدم
شنبه 24 دی 1401 08:09
زمانی با تکه ای نان سیر می شدم و با لبخندی به خانه می رفتم اتوبوس های انبوه از مسافر را دوست داشتم انتظار نداشتم کسی به من در آفتاب صندلی تعارف کند، در انتظار گل سرخی بودم احمد رضا احمدی
-
میدانم در اولین طلوع صبح فردا
شنبه 24 دی 1401 08:06
میدانم در اولین طلوع صبح فردا زیر برق بیرحم چشمانت خواهم سوخت در این شب تاریک مرا کنار این رود ارام تا خانه ام همراهی کن و انگاه که در برق چشمانت میسوزم نگاهت را به نگاهم بدوز تا ارام ارام خاکستر شوم و در اولین نسیم سحر گاهی خاکسترم را بر باد بده تا سوار بر بال سبک باد شاید روزی چون غبار روی گونه های تکیده از غمت...