-
نفسی در دل تنهایی شب تازه کنم
سهشنبه 25 بهمن 1401 07:48
نفسی در دل تنهایی شب تازه کنم قدم وقامت رعنای تو اندازه کنم سحر از معجزه دیدن تو دم نزنم تکیه بر آتش وباد وگل آدم نزنم کاشف از نور مجرد به رخ حق نرسد پرده از پرده دری ذات محقق نرسد گذر از عالم عنصر به تقدر نتوان کثرت ذات احد را به تغیر نتوان مترتب شدن نور تو فانی نشود در فنا زنده شدن جز به معانی نشود به تماشای تو...
-
شهر را
سهشنبه 25 بهمن 1401 07:47
شهر را پر از کشته, مرده هایت کرده ای لبخند که میزنی تعداد مردگان شهر تصادفی زیاد می شوند ! شهر پر میشود از آگهی ترحیم منوچهر بابایی
-
خدایاپناه مون باش
سهشنبه 25 بهمن 1401 07:46
-
هجومِ وحشیِ نگاهت
سهشنبه 25 بهمن 1401 07:45
هجومِ وحشیِ نگاهت لشکریست از مغول میسوزد و میتازد تمامِ بود و نبودم را یک من به جای مانده و تَلی از خاکستر باران را کجا جستجو کنم ؟ ای عشقِ نافرجام . بهنام زمردپور
-
در آن دمی که دلم غرقه در تپیدن بود
سهشنبه 25 بهمن 1401 07:44
در آن دمی که دلم غرقه در تپیدن بود تو را هر آنچه هنر بود, دل ندیدن بود ملامتی نکنم چشم تیز بین تو را که گنج در دل ما, ماورای دیدن بود به عشق وصل تو پر باز کردم اما حیف تو را هوای به آغوش او پریدن بود از آن زمان که تو رفتی ز خویش میپرسم تو را دگر چه نیازی به این دویدن بود؟ مرا پس از تو طبیبم چنان دوایی داد که از عوارض...
-
زد به کاروان دل و شد هیاهو
سهشنبه 25 بهمن 1401 07:34
زد به کاروان دل و شد هیاهو بانگ برآورد بر من و گفت یا هو از من دل خسته چه خواهی که نشناسم هیچ کس و گویم ماهو با عاشقان نشاید گفت هر سخن که آگه نباشندو دست بریدند با چاقو چون که معشوق از او رو گرفت توان بریدش سهل چون کاهو بلمش می تازد در دریای او رود همچو باد در دریا بی پارو کین ز اسرار عشق باشد درواقع هویداست و نیست...
-
بهار نارنج
دوشنبه 24 بهمن 1401 08:37
دنیا خیال می کند گمت کرده ام دنیا جای کوچکی ست برای کسی که واقعا عاشق است پیدا کردن سوزن از انبار کاه کار سختی نیست وقتی آهنربایی قوی در سینه ات باشد. "محسن حسینخانی" از کتاب: بهار نارنج
-
چشماشو:))
دوشنبه 24 بهمن 1401 08:34
به ایتای من سربزنید خوشحال میشم bagheri6298q
-
اگرچه سرکشیدم جرعه خواهی نخواهی را
دوشنبه 24 بهمن 1401 08:33
اگرچه سرکشیدم جرعه خواهی نخواهی را کنون همراهی ام کن آخر این نیمه راهی را تو می آیی و سرفصل بهار تازه خواهی شد زمستان می برد با خود زغال روسیاهی را خودت گفتیکه فرداها خبرهای خوشی داری و روزی می دهی تاوان درد بی گناهی را تو می ائی که مرهم روی زخم تازه بگذاری بشویی از دل افسردگان رنج و تباهی را دوباره زیر قرص چهره ی...
-
دست دادم , مرگ بی انصاف دستش را کشید
دوشنبه 24 بهمن 1401 08:33
دست دادم , مرگ بی انصاف دستش را کشید شرم بر تو زندگی , مرگم مرا قابل ندید جان رنجور و رمیده در قفس آشفته است کاش در وا می شد و این مرغ وحشی می پرید زمهریر بی کسی و لرزش دستان تنگ زندگانی پیله ی تاری به دور ما تنید زندگی گاهی چنان بی رحم می گردد که کوه کوه بی احساس می لرزد سراپا مثل بید زیر بار عشوه های زندگی پشتم شکست...
-
دوستت میدارم!
دوشنبه 24 بهمن 1401 08:32
دوستت میدارم! چونان بلوطی که زخم یادگارِ عشقی برباد رفته را! ستارهای که شب را برای چشمک زدن! و پرندهای اسیر که پرندهی آزادی را! تا رهایی به بار بنشیند، آن سوی حیرانیِ میلههای قفس! "یغما گلرویی
-
دوست داشتنت؛
دوشنبه 24 بهمن 1401 08:31
-
می خواستم همه کارهایم را بکنم
دوشنبه 24 بهمن 1401 08:28
می خواستم همه کارهایم را بکنم و سر فرصت به دنبال او بروم می خواستم اول دنیا را عوض کنم کتاب هایم را بنویسم اسم و رسم به هم بزنم برنده شوم و بعد با دست های پر به دنبالش بروم خبر نداشتم که عشق منتظر آدم ها نمی ماند گلی ترقی
-
من مدیونِ تو هستم
دوشنبه 24 بهمن 1401 08:28
من مدیونِ تو هستم مدیونِ تمامِ زخم هایِ بی امانی که به من می زنی و مجال می دهی قلبم بزرگ شود و رویِ پایِ خودش بایستد بزرگ شود و تمامِ غمِ عالم را در خود جا دهد بی آن که حتا برایت تنگ شود من مدیون تو هستم نسترن وثوقی
-
در من... آسمانی ست بی پرنده
دوشنبه 24 بهمن 1401 08:27
در من... آسمانی ست بی پرنده که ابرهایش بنایِ گریستن دارند... یاسمین صیامیان گرجی
-
بند بندِ استخوانم در فراقت درد دارد
دوشنبه 24 بهمن 1401 08:26
بند بندِ استخوانم در فراقت درد دارد واژه های بی زبانم در فراقت درد دارد طاقتی دیگر ندارم شرح حالم را بگویم جملگی روح و روانم در فرافت درد دارد شاعرِ چشمت شدم از من ربودی تو نگاهت باورم کن چشم جانم در فراقت درد دارد گفتمت زیبایی و نازی رمیدی چون غزالی گفتمانِ آنچنانم در فراقت درد دارد هی به یاد بوس لبهایت دلم خوش بود؛...
-
فقط خدا
دوشنبه 24 بهمن 1401 08:24
-
برایش نوشتم
دوشنبه 24 بهمن 1401 08:11
برایش نوشتم با من حرف بزن اینکه نباشی ، نبینمت ،نبویمت دوای دردهایمان نیست گاهی این نبودن ها خلاهایی را در آدمی به جای می گذارد که یک عمر تاوانش را خواهیم داد باور کن دست خودم نیست من به ندیدنت ، نبودنت عادت نمی کنم برایش نوشتم با من حرف بزن رها کردن دستهایت کار من نیست حاتمه ابراهیم زاده
-
به جز تو
دوشنبه 24 بهمن 1401 08:11
به جز تو محبوب من مردان بی شماری را دوست داشته ام بر شانه های بی شماری گریسته ام و بوسه ها و لبخند هایم را با لبان بسیاری در میان نهاده ام مردان بی شماری همه با یک نام همه با یک چهره با خنجر هایی شبیه هم که تنها جای زخم هایشان روی قلبم با هم فرق دارد انسیه موسویان
-
قهوه ات سرد نشه رفیق
یکشنبه 23 بهمن 1401 07:52
-
درست مثل من از عشق خود پشیمان بود
یکشنبه 23 بهمن 1401 07:48
درست مثل من از عشق خود پشیمان بود زنی که پشت بـهار دلش زمستان بود زنی که شعر برایش کم است و میباید برای لمس قدمهای او خیابان بود امید_صباغ_نو
-
آمدهام با عطـــش ســـالها
یکشنبه 23 بهمن 1401 07:46
آمدهام با عطـــش ســـالها تا تو کمی عشـق بنوشانیام ها به کجا میکشیم خوبِ من؟ ها نکشـانی به پشیــمانیام #محمدعلی_بهمنی
-
یک فنجان چای
یکشنبه 23 بهمن 1401 07:45
-
سجده ی صبحم
یکشنبه 23 بهمن 1401 07:44
سجده ی صبحم بر سجاده یِ گلِ سرخ بر شبنمِ طلوع برآیه ای آویخته بر برگی سبز ای کاش... غزلی از نو بنویسی برایِ چشمانِ ابر ازخساست بارش بنویس از فاصله ها از مخاطبِ من واز احساس پنجه ی آفتاب بر گیسوانِ باد از کتابی که در باران ناخوانده ماند ومن... بوسه ی باران و رویش را در نگاهِ تو می بینم زلیخا_احمدی
-
چه شب بدی است امشب، که ستاره سو ندارد
یکشنبه 23 بهمن 1401 07:44
چه شب بدی است امشب، که ستاره سو ندارد گل کاغذی است شب بو، که بهار و بو ندارد چه شده است ماه ما را، که خلاف آن شب، امشب ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد؟ به هوای مهربانی، ز تو کرده روی و هرگز به عتاب و مهربانی، دلم از تو خبر ندارد ز کرشمه ی زلالت، ره منزلی نشان ده به کسی که بی تو راهی، سوی هیچ سو ندارد دل من اگر تو...
-
ز تمام بودنی ها
یکشنبه 23 بهمن 1401 07:43
ز تمام بودنی ها "تو" همین از آن من باش که به غیر با "تو" بودن دلم آرزو ندارد! "حسین منزوى"
-
:(
یکشنبه 23 بهمن 1401 07:43
-
در ابتدای سفر گفت بی سبب نگرانی
یکشنبه 23 بهمن 1401 07:42
در ابتدای سفر گفت بی سبب نگرانی به بوسه گفتمش اما تو نیز چون دگرانی به یوسف تو هزاران عزیز دست به دامان تو مثل برده فروشان به فکر سود و زیانی گل شکفتهء خود را سپرده ام به تو ای رود به شرط اینکه امانت به آشنا برسانی مرا در آینه می بینی و هنوز همانم... تو را آینه می بینم و هنوز همانی هزار صبح توانستی و نخواستی اما...
-
جنگل یک شبه سقوط نمی کند
یکشنبه 23 بهمن 1401 07:41
جنگل یک شبه سقوط نمی کند خیلی زخم تبر خوردن ها خیلی بی هوا شکستن ها خیلی شبانه نعش درخت ها را بر دوش بردن ها... شاعر یک شبه سکوت نمی کند خیلی تنیده در حصارها خیلی وازَده از تکرارها... هیچ دلیلی جز نبودنت یک شبه دریا را کویر لوت نمی کند! "مریم نوابی نژاد"
-
پشت غباری مه آلود
یکشنبه 23 بهمن 1401 07:41
پشت غباری مه آلود لبخندها نقاب بستند چشم ها ماسک زدند وعشق ها شبیه مترسک های پوشالی در برابر باد عنان گسیخته وارفتند محمدرضا_خوشنواز