زد به کاروان دل و شد هیاهو

زد به کاروان دل و شد هیاهو
بانگ برآورد بر من و گفت یا هو
از من دل خسته چه خواهی
که نشناسم هیچ کس و گویم ماهو
با عاشقان نشاید گفت هر سخن
که آگه نباشندو دست بریدند با چاقو
چون که معشوق از او رو گرفت
توان بریدش سهل چون کاهو

بلمش می تازد در دریای او
رود همچو باد در دریا بی پارو
کین ز اسرار عشق باشد
درواقع هویداست و نیست جادو
ای که خردمندی در این عالم
مراد از معشوق نگیر فقط بانو
که معشوق حقیقی فقط او باشد
آن یگانه معشوق بین گو یا هو
سپندا ره معشوق گیر و بس
وان که او خداست نگو ماهو


صلاح ایازی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.