-
پاییز، رویای رسیدنِ کدام عاشق است
یکشنبه 23 آذر 1404 12:17
پاییز، رویای رسیدنِ کدام عاشق است آنکه مرگِ برگ را به خش خش کفشها جشن میگیرد!؟ یا به التماس باد را دشنام برای غارت آخرین برگ! بی پژواکی فرو خواهم ریخت و منت هیچ دیواری را به شانهام برنخواهم تافت. بیهوده بر دیوار سیبل میکشی و فشنگها را صیقل، زمستان کار خود را بلد است. حسین محمدیان
-
تو سیبِ سرخِ شاخهای
یکشنبه 23 آذر 1404 12:16
تو سیبِ سرخِ شاخهای در آفتاب، آنقدر زیبا که سرخیت روی گونهی باد مینشیند. و من همچون شاخهای که زیرِ بارِ غمت خم میشود، هر بار برگها کنار میروند تا تو را بهتر ببینم. با تمام دلم میخواهم آرام، بیآنکه آسمان بلرزد، ببویمت. اما هر چه نزدیکتر میآیم، عطرِ رسیدنت پاییز را در من بیدار میکند. میترسم اگر لحظهای...
-
هر شب دلم آوارهای در روزگار است
شنبه 22 آذر 1404 12:18
هر شب دلم آوارهای در روزگار است حتی وجودم غیر این دل بی قرار است باید زمستان از جهانم دور باشد پس کِی در این تقدیرِ غمگینم بهار است خوشبختیام امکان نخواهد داشت شاید سهمم چرا دائم نگاهی خیس و تار است دیگر نمیخواهد دلم این زندگی را وقتی که حتی زنده بودن مرگبار است در لحظههایی نامنظم ماندهام باز دنیا برایم تا ابد بی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 22 آذر 1404 12:17
-
نشسته ام جای هر دو روی نیمکت
شنبه 22 آذر 1404 12:13
نشسته ام جای هر دو روی نیمکت گاهی به جای تو گاهی نیز خود می خندم از خنده های تو گاهی بی خود گاهی از خود دلیل می شود بودن علت می شود نبودن سؤال می شود بی جواب جنون می شود تکرار نفس می گیرد هوا عشق می شود عُمق این نیمکت. و چه زیبا من و تو با هم روی نیمکت برای تمام بود و نبودن ها برای رویا های نا تمام که چقدر زود گُذشت...
-
شاعری کوچک باشم به نام درکانی.
شنبه 22 آذر 1404 12:11
گاه در میان پریشانیهای دنیا دلم آرام میشود وقتی یاد تو چون نسیم نرم سحر بر جانم میوزد نه از جنس خیال است این محبت و نه شبیه دوستیهای خاکی این نور توست که در دل بندهات مینشیند و او را به راهی روشن میبرد هر زمان که از خود میگریزم به یاد تو برمیگردم به مهربانیای که بینیاز از واژههاست و بینیاز از توصیف...
-
فراموشی نمیدارد نهان در سینه غم را
شنبه 22 آذر 1404 12:10
فراموشی نمیدارد نهان در سینه غم را که نسیان مینماید بیشتر اندوه ما را چو دیوانه که خیره میشود بر نقطه ای بجوش میآورد هر نکته ای شور دل ما را امیرعلی مهدی پور
-
باز هم شب شد و شد، اولِ بیداریِ ما
شنبه 22 آذر 1404 12:09
باز هم شب شد و شد، اولِ بیداریِ ما خلقی اندر غم و رنج، از غم و از، زاریِ ما تا سحرگه من و دل، در تب و در سوز و گداز من پرستار دل و، دل به پرستاریِ ما مرغ شب هق هقِ خود گفت و شب از نیمه گذشت دیده، آبی بِفشان، بر تب و بیماریِ ما غیرِ پیمانه و داغِ دل و خونابِ جگر منّتی نیست ز کس، بر سرم از یاریِ ما آستانِ درِ میخانه...
-
چه زیبا در خیالم نشسته ای
شنبه 22 آذر 1404 12:08
چه زیبا در خیالم نشسته ای جه زیباتر . از من گذشته ای تو اصلا شبیه دیده هایم نیستی . نه شبیه شنیده ها ناشناسی . شبیه بر دل نشسته هایم نیستی راز سر به مهری رمز آلوده ای در کنارم نیستی می دانم تو هم مانند من خسته ای چشم به راهی بوده ای سالها منتظر به کنجی نشسته ای دعا می کنم انتظار تو پایان بگیرد شبی عشق در سینه ات جان...
-
بی توای ماهرخ خوب ودلآرا چکنم
شنبه 22 آذر 1404 12:05
بی توای ماهرخ خوب ودلآرا چکنم طاقتم رفت دراینکوی غم ازا چکنم ای رخت ماه ویاقوت بود لعل لبت در فراق رخ زیبای تو تنها چکنم گل به آن رنگ لطافت زتو خجلت دارد بی گل روی تو ای همدم گلها چکنم از فراق غم تو خشم به دل انگیزد من که مجنون صفتم با غم لیلا چکنم زتو گر مرحمتی بردل دیوانه رسد تو بگو بهر ندامت گل رعنا چکنم گر دعایم...
-
ای کاش دوباره می دیدمت
شنبه 22 آذر 1404 12:01
ای کاش خدا همه فاصله ها را بردارد همه کوهها دریاها همه ی دشتها را خدا کند که بیایی خدا کند که بمیرد تمام لحظه های غریبی میدیا جادری
-
لحظه ی دیدار ،نزدیک است اگر
شنبه 22 آذر 1404 11:59
میپرم از خواب ،با فریاد فکرت ،ناگهانی! طرحی از ناباوری ،بر چشمهایم مینشانی! از حقیقت،ناکجایی دور ،من تبعید بودم از نگاه عشق ،در این خشکسال مهربانی مقصد آخر ،تویی تنها برایم،خواب دیدم خستگی را از وجودم ،با نگاهت می تکانی عشق بارید و رسیده تا حریم ریشه هایم آسمان ،تا تو پلی رنگین کشیده ،آسمانی! میدوم در...
-
شعله در لفظ تو دیدم، آتشی در عمق جان
جمعه 21 آذر 1404 12:46
شعله در لفظ تو دیدم، آتشی در عمق جان آه دل در نغمه ات شد، پرده سوزِ آسمان جان من در سوز عشقت، محو شد در بیکران چشم دل در نور رویت، گم شد اندر لامکان عقل در حیرت فرو شد، از جمالت بی نشان روح من در موج عشقت، میرود دامن کشان بوی گل از زلف تو خیزد، ای بهار عاشقان خنده ات چون چشمه جوشد، میبرد غم از جهان هر نفس در یاد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 21 آذر 1404 12:45
-
سایهبانی ساختهام از مهرِ تو
جمعه 21 آذر 1404 12:43
سایهبانی ساختهام از مهرِ تو نه بادِ پاییز ، نه تبِ خورشیدِ تابستان نه برفِ خاموشِ زمستان حریفش نمیشود. پناهیست که تنها دستِ خدا بر شانههایش ایستاده آنجا که دل ، از مهر میتپد و آرامش چون پرندهای سپید در شاخههایش مینشیند. سیدحسن نبی پور
-
شب که میرسد،
جمعه 21 آذر 1404 12:42
شب که میرسد، غروبِ رویاهاست اما تو را طلوعی پنهان است. سیدحسن نبی پور
-
به دنبال خیاطی هستم
جمعه 21 آذر 1404 12:41
به دنبال خیاطی هستم که بتواند لباسی از جنس شادی برای من بدوزد لباسی از جنس غم را می شود در همه جا پیدا کرد بهمن نوری قاضی کند
-
یاد باد آن روزگاران یاد باد
جمعه 21 آذر 1404 12:38
یاد باد آن روزگاران یاد باد شوق بی وصف سواران یاد باد تندر آتش فروز آن یلان در نسیم باد شبهای خزان رخش سر تا پا همه دلدادگی چون سپندی در هوای بندگی غرش و شوق سواران را نگر خاک پاک آن نگاران را نگر آن سواران آتشی افروختند زخمها بر تن چنان میسوختند سوختند اندر طواف لاله ها لالههای بی کفن آلاله ها با دلی آرام و سرشار از...
-
در انتظار نسیم قدمهایت
جمعه 21 آذر 1404 12:37
در انتظار نسیم قدمهایت چشمها نشسته در انحصار جاده و لحظهها ورق میزنند حسرت هوای حضورت را بر قامت نگاهی که سایههای سکوت بر سر ثانیهها آوار میشوند مجید رفیع زاد
-
ای مهربان خدا اینجاست،
جمعه 21 آذر 1404 12:36
ای مهربان خدا اینجاست، بنشین کنارش چای میریزد برایت، چای تلخ شیرین میشود به کامَت، دوستی دیرینه است، از اَزل تا بی نهایت، دست بر دستانت نهاد، چشم به راهِ تو ماند، تا کی تو می آیی دل میکَنی از روزگار، آه که دل میسوزد از دردِ فراغ، ای خدایِ خوبِ من ای نوبهار، تو را عاشقانه باید سُتود، تورا در تنهایی و غربتم باید...
-
زخمه ی تار
جمعه 21 آذر 1404 12:35
زخمه ی تار بر سیم سکوت میلغزد و لرزشی از موج در خون واژهها میدود چشمها بادهای پنهان بیتاباند واژهها آینههایی از نور چرخان بر پوست سایه خشم، شور، شادی نُتهای فراریاند که از صفحه ی بیرحم زمان میگریزند و در حضور نامرئی هر نفس میرقصند جایی که قصه در ریشههای خاکسترین جان آه میکشد دل، پیانوییست و انگشتان...
-
کاشکی از همه من را تو جدا میکردی
جمعه 21 آذر 1404 12:34
کاشکی از همه من را تو جدا میکردی نه که با یک دل وابسته رها میکردی به دلم آتش عشق تو فقط برپا بود کاشکی غیظِ جدایی به ادا میکردی به جفا عهد بجان بسته شِکَستی لیکن چه غمی بود شکستن به جزا میکردی اشک شد همدمم و خنده فراموشم شد که چرا با منِ دلداده چنین تا کردی رفتی وبعد توشب خیس قدمهایم گفت که اگر بود کنارت تو چه ها...
-
تمام قطر عشق را
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:56
تمام قطر عشق را خندهها دویدند، شعاعش را نفسها کشیدند، دور از شمردگی مساحت نگاهها، ما در کوچکی شیرینی بزرگترین اتفاق هم شدیم اتفاقی که در هیچ محاسبهای نمیگنجید؛ نه در جمع فاصلهها، نه در تفریق روزها، نه در ضرب تپشها بعضی نزدیکیها از جنس عدد نیستند، از جنس کشفاند مثل عشق که خارج از هر فرمولی با لمس کوتاهی در...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:55
-
تا نگفتهام دوستت دارم... بایست!
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:54
تا نگفتهام دوستت دارم... بایست! شاید این آخرین پنجرهایست که به سمتِ من باز است. تو نمیدانی، گاهی یک نگاه یک واژه یک لبخند میتواند کسی را از پرتگاهِ ناامیدی پس بکشد. آدمها میمیرند نه از مرگ، از نگفتن. از سکوتِ بینِ دو ضربان. از "کاش گفته بودم"هایی که شبیه غروب در دل میمانند و هیچوقت طلوع نمیکنند....
-
اگر آن ترک تبریزی به دست آرد دلِ ما را
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:53
اگر آن ترک تبریزی به دست آرد دلِ ما را فدایِ خندهاش سازم صفایِ هر دو دنیا را درخشانتر زِ مهتاب است، و شیرینتر زِ گلچیدن به نازش میتوان بخشید جهانِ شور و غوغا را نه تبریز است در یادم، نه دنیا مانده در چشمم که او آموخت بر دلها رموزِ ترکِ دنیا را به خالِ هندویِ او ماند شبِ آرامِ دلداری که میبخشد به دلها، شکیبِ...
-
عیدتون مبارک
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:52
-
دل به شوق تو زدم، تا به فروغ آیم باز
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:51
دل به شوق تو زدم، تا به فروغ آیم باز با غزلهای پر از آتش و خون آیم باز سینهام سوخته از مهر تو، ای جانِ دلم بر بلندای قفس، چون به سرور آیم باز نام من گر نرسد بر لب اهل خرد با تو و عطر تو، ای عشق به سوی آیم باز در دل شب، به دعا زمزمهات میخوانم تا به صبح از دل شب، سوی قرار آیم باز گر چه بینام و نشانم، به تو دل...
-
دوست دارم که چو برگی به هوا سر بنهم
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:48
دوست دارم که چو برگی به هوا سر بنهم خواهم از شاخه ی دنیا به نسیمی برهم یا چو ماهی بپرم رقص کنان بر سِنِ شن دوست دارم که ز دریای خود از تن بجهم سحرفهامی
-
رهایت میکنم
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:45
رهایت میکنم قول میدهم به قلبم که بیشتر ناراحت نشود بیشتر نشکند بیشتر با مغزم کلنجار نرود به خاطرت و در آخر با بی اعتناییت از هم فروبپاشد. نرگس بهزادی