-
دلم آرامشی میخواهد از جنس رؤیاهای بیهیاهو،
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:44
دلم آرامشی میخواهد از جنس رؤیاهای بیهیاهو، و شادیای از جنس لبخندهای بیدلیل… و دلیلی برای دوست داشتن آدمهایی که هنوز مهربانی را بلدند. دلم میخواهد مهربانی در قلب آدمها همیشه جاری باشد، و امید، در گلدانِ جانشان، شکوفا بماند. و این باشد آخرین نغمهی قلبم تا صبحِ آرامش... الناز شیروانی باغشاهی
-
من یک طرحِ کمرنگ بودم
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:42
من یک طرحِ کمرنگ بودم از عشق فقط یک احتمالِ حاشیهنشین در زیرنویسِ کتابِ جهان تو آمدی و با مدادِنگاهت خطوطِ گمشدهام را پیوند زدی تا نقشه ی ناتمامِ وجودم ناگهان معنایِ مقصد را دریابد من یک نقطهچینِ تنها بودم در میانِ انباشتِ جملاتِ بیپایانِ روزمرگی تو آمدی و فاصلههایِ ترس را یکی یکی به نشانههایِ دعوت تبدیل کردی...
-
ز چشمت فتنه برخاسته، دل بیتاب میرقصد
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:52
ز چشمت فتنه برخاسته، دل بیتاب میرقصد نسیم از عطر لبخندت، به هر محراب میرقصد نهان کردی دل از ما، لیک پیدا شد ز آوازت که شب با نغمهٔ چشم تو زیر مهتاب میرقصد تو مست از جام جانانی، جهان آیینهدار توست نگاهت میرسد از دور، و هر گرداب میرقصد در آن دم که نسیمی خاست از زلف رهایت باز غزل در شور افتادهست و شعر ناب میرقصد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:49
-
به جان از پولک عشقت نشاندی
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:46
به جان از پولک عشقت نشاندی دل ما را به هر سویی کشاندی حریر عاطفه بر قامت دل گل خوبی به پای من فشاندی ولی افسوس و حسرت داد و بیداد که تنها ساعتی پیشم تو ماندی به چه خوش دل کنم بی تو عزیزم که خود را از حریم دل رهاندی فروغ قاسمی
-
پاییزِ است بعد از این همه وقت
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:45
پاییزِ است بعد از این همه وقت هنوز مطلعِ تو...... مطلعِ شعرِ ناتمامی که هرگز بیت دومش را نسرودم تو را آن روزها ، شاید فقط دو بار ، دیدم اما هر بار فعلِ عشق را به زمانِ ماضیِ بعید صرف کردی چنان که بعد از این همه بهار هنوز مفعولِ نگاهت را بر پشتِ پلکهایم حمل میکنم تو ردیفی بیقافیه ماندی قافیهات را هرگز نیافتم نه در...
-
صبر من روزی سراید عاقبت
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:44
صبر من روزی سراید عاقبت همچنانکه عمر من در اخرت می رود ایام ز دستم همچو باد دل غمینم من ازین بخت کباد روز روشن گشته چون لیل سیاه هر چه فکر کردم وگفتم شد گناه روزگار با ما نباشد سازگار جز غم و غصه ندارد روزگار شور و شادی رفته بر پای عدم با تب و لرز می شمارم چون قدم صبر خواهی هم چو دریا بایدت تا که بر خشم تو فایق ایدت...
-
وقتی بیایی در دلم خانه تکانی می کنم
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:42
وقتی بیایی در دلم خانه تکانی می کنم رنگِ تمامِ دیوار ِ قلبم را،ارغوانی میکنم وقتی بیایی کودکی نوپام که با ذوق پس از دیدار باتو شیرین زبانی میکنم آنقدر شب ها ، خیره به عکس های کهنه ام احساس کردم که قاب هاراهم روانی کرده ام طاقت نمیارم کسی با لحن بد، فریادِ نامَت را زَنَد باهر چه قیل و قال دنیاست من ،مهربانی میکنم من با...
-
هر گاه به تو اندیشم در ذهن غزل چینم
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:40
هر گاه به تو اندیشم در ذهن غزل چینم از دل وفا بینم با اشک عسل چینم با درد عدم بینم تصویر بغل چینم از چشم فزع بینم از پلک اجل چینم در رخ کویر بینم از آن حبل چینم در لب شرر بینم گاهی علل چینم با ترس قمر بینم معشوق عسل چینم با لرز ثمر بینم از اشک جدل چینم در شب فلق بینم افسانه ازل چینم در روز شفق بینم از دور اجل چینم از...
-
چقدر زیبا، پنهان میشوم
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:39
چقدر زیبا، پنهان میشوم پشتِ ترسهای آلودۀ خشم چشمهایم را میبندم تا دور شوند از ذهنم، از هیاهوی افکارم طیبه ایرانیان
-
پرم از حسرت های دیروز و امروز
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:38
پرم از حسرت های دیروز و امروز حسرت هر روز آینده لبخندی که دیگر نیست ،صدای که خاموش شد و تاریکی چشمانش که دنیای مرا به آتش کشید بود و هر روز لمس کردم خوشبختی را بود و من تجربه کردم حس یک همبازی را بودم هر روز ترسیدم از تنهایی ام زمزمه کردم برایش تو نباشی من میمیرم امروز او نیست ولی من هنوز نتوانسته ام که بمیرم! مصطفی...
-
نگاه آبی
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:37
نگاه آبی تو نگاهت آبی ست ژرف چون اقیانوس همچنان دشت وسیع مثل دریا موّاج گرم مانند کویر مهربان مثل نسیم و پُر از لطف چو باران بهار گِل و آب تو کجاست؟ باغبان تو که بود؟ که چنین ناز تو پرورده شدی چیست در چشم تو که ؟ با نگاهت نه که تنها دل من که دل خلق خدا فتح تو شد قبلهی تازهی مخلوق خدا گردیدی کعبه با جلوهی تو گشته...
-
وقتی غزل، با ناله هایِ خسته دل را خرید
سهشنبه 18 آذر 1404 12:27
وقتی غزل، با ناله هایِ خسته دل را خرید خورشید از آن منظره رنگِ غضب را می چشید وقتی که عشقت جان من را می مکید من عاشقِ چشمت شدم" در سینه ام دل را بُرید از شوق دیدارِ تو هر شب جان و دلم دیوانه شد آرامش جانم به سوی خانه ام دم بدم می وزید از عطرِ نفس های تو امید از دلَم می رویید دیدم دلم شب در هوای عشق تو از جان...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 18 آذر 1404 12:26
-
به نرمی گفت: بیا، آواز را آهستهتر گوی
سهشنبه 18 آذر 1404 12:24
به نرمی گفت: بیا، آواز را آهستهتر گوی که راز ما نهانیست، راز را آهستهتر گوی میان این همه چشم حریص و گوش بیدار اگر چیزی بگویی، ساز را آهستهتر گوی مپرس از من که چونم، در میان جمع، جانا که دل پیداست در چشمم، صدا آهستهتر گوی به لب نامم مبر در کوچههای خلق، محبوب اگر حتی به آهی، ناز را آهستهتر گوی به چشمم خیره مشو در...
-
چیست این نقش عجب از تو در آیینه ی جان
سهشنبه 18 آذر 1404 12:23
چیست این نقش عجب از تو در آیینه ی جان که ز دل برده مرا نقش تمنای جهان پرتوی کز گهرستان تو افتاده به دل کرده آواره مرا در طلب گنج نهان تا شدم خاک نشین در آن روضه ی حسن شد فراموش مرا آرزوی باغ جنان شرح آن شعله که افروخته زا ن مجمر دل آنچنان نیست که آسان ز دل آید به زبان یک دمم نیست که از یاد تو فارغ باشم یا دمی خواب رود...
-
میچکم از لحظهها، چون اشکِ لبریزانِ خویش
سهشنبه 18 آذر 1404 12:22
میچکم از لحظهها، چون اشکِ لبریزانِ خویش در خودم غرقم، ولی در جستوجوی جانِ خویش عشق را در خون نوشتم، تا بفهمم چیست درد درد را معنا نکردم، تا بماند نانِ خویش آدمم، تبعیدِ خود، در باغی از وهمِ گندم میچشم هر روز طعمی تازه از شیطانِ خویش بادهای دادند و گفتم: «این همان روشندلیست!» لیک مستی بردهام در تیرهترین...
-
نتی در دلِ احساسم چکید
سهشنبه 18 آذر 1404 12:22
نتی در دلِ احساسم چکید پاییز نامت را آهسته نواخت. سیدحسن نبی پور . زن از اندامِ ظرافتش نُتی میافتد و موسیقی یادش میآید چگونه باید نوازش کند. سیدحسن نبی پور
-
میرقصم،
سهشنبه 18 آذر 1404 12:20
میرقصم، چون نسیمی که رازهای مولانا را در سکوتِ شبانه میپراکند. میلغزم، در تاریکیِ چشمها، بینام، بینقاب، چون نَفَسی از ژرفای سکوت. در آینه، چهرهای میجوشد زادهی رؤیای تو. نامت میدرخشد، چون نَفَسِ حافظ بر پیالهی خلوت، که شراب دلتنگیاش هنوز گرم و غمگین است. میان شورِ بیقرار، نسیمی از گلستان میگذرد، زمزمه...
-
مثل ماه شدی
سهشنبه 18 آذر 1404 12:19
مثل ماه شدی در دور دست های آسمان پرسه می زنی دستم به تو نمی رسد به آب حوض جنگ می ا ندازم مشتی از تورا به لب های نزدیک می کنم طعم ماه می دهد طعم نور طعم دلتنگی ابری سایه می زند روی حوض روی ماه روی خیال من و طعم تو دوباره دلتنگ می شوم دلتنگ آبی که مزه ی ماه بدهد..... زهرا پورخسروانی
-
در این بحرِ طویلِ تنهایی
سهشنبه 18 آذر 1404 12:18
در این بحرِ طویلِ تنهایی ردیف میشوم بر لبِ این ساحلِ بیکران هر موج که میشکند حرفی است ناتمام حرفی که قافیهیِ "تو" را میجوید و نمییابد. آرام دل....... تشنهام به یک قافیه به یک همصداییِ سحرانگیز که"من" را به "تو" برساند که این فاصله را این هجاهایِ پراکنده را به یک بیتِ کامل تبدیل...
-
به آرامش مزمن محتاجم،
سهشنبه 18 آذر 1404 12:16
به آرامش مزمن محتاجم، اتاقک چوبی بدون نور و رنگ. زنجیری به پایم میخکوب به الوارهای چوبی در دورترین نقطه یک سیاره. محبوس بدون زندانبان،،،این سکانس نخستین است هم بندان من جویباری بدون حرکت صخره های سر بفلک کشیده، خیره به آسمان چشم براه مشعل آتشی پیش کش دستان پرو متئوس. نفس میکشم در فضای میان ستاره ای پنجره نیمه بازم رو...
-
خطای عشق کردم من
دوشنبه 17 آذر 1404 12:31
خطای عشق کردم من رویش را آنگونه که نباید، دیدم دیدم و با خود گفتم: این خداست؟ چهقدر زیباست خطای عشق کردم من دلش را سراسر مهربانی دیدم چه زیبا بود آن روزها و شبها خطای عشق کردم من خطایی زیبا کردم من آن درختِ تازهجوانهزده در دلم حال درختیست پوسیده، تهی از چوب و برگ یادم هست آن خاک را، آن آب را که تو بر باغچهی این...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 17 آذر 1404 12:29
-
لبهای خشکیدهی زمین
دوشنبه 17 آذر 1404 12:28
لبهای خشکیدهی زمین ترک برداشتهاند؛ و باران برای ابلاغِ زندگی به حبّههای پلاسیده تأخیر کرده است… و ابرهای تیرهی نابارور گنجشکهای فریبخورده را به تکاپو میاندازند… کسی برای آوردنِ بهار نرفته است کسی دلواپسِ رویشِ گلها نیست انگار همه به طراوتِ دوبارهی طبیعت بیتفاوتاند… چقدر ساده بودی؛ که خیال میکردی، دخترِ...
-
آفتاب، در شقیقههای گرمِ خیابان
دوشنبه 17 آذر 1404 12:27
آفتاب، در شقیقههای گرمِ خیابان به نیمه میرسد، و عطرِ گلهای وحشی، از لفافهی چادرهای شبزده به رقص درمیآید... در تقاطعی همیشگی، با اشتیاقی در امتداد ویرانی، و تردیدی به وسعتِ زیباییات، به انتظار میمانم... چه روزهایی! با تپشهای آشوبزدهام از مدرسه برمیگشتی، و من تمام تاریکیام را، در درخششِ چشمهایت گم...
-
مبتلای چشمِ تو بودن، خودِ طوفان است
دوشنبه 17 آذر 1404 12:26
مبتلای چشمِ تو بودن، خودِ طوفان است از دلِ من، بیامانتر جز این؟ با تو، هر زخم، خودش مرهمِ جانم شد از جنونت، مهربانتر جز این؟ در نگاهت، آتشی هست که میسوزد از شرارت، عاشقانهتر جز این؟ مبتلا شدم به تو، بیهیچ پشیمانی از بلاهایی چنین، شیرینترجز این؟ هر نفس با تو، عبادت شده در جانم از گناهی اینچنین، پاکتر جز این؟...
-
مرا در میانهی آسمانها رها کن؛
دوشنبه 17 آذر 1404 12:25
مرا در میانهی آسمانها رها کن؛ آنجا که هوا از میان تارهای مردهی تنم میگذرد و جز غباری سفید چیزی نمیماند که با ابرها قاطی شود. میخواهم در ارتفاعی بایستم که پرندگان پیش از پرواز، فکر باشند، و غروبها پیش از خاموشی، اعتراف کنند. در پایین، طوفان دهان باز کرده؛ اما من اینجا بر سفرهی آرام آسمان غوطه میخورم. هر نسیم...
-
ازتو به آسمان، به ابر، به باران شِکوه کردم
دوشنبه 17 آذر 1404 12:24
ازتو به آسمان، به ابر، به باران شِکوه کردم ونامت را به تمام لهجه های جهان، درگوش بادها خواندم "جهان پراست ازتو و خالی ست جای تو" کریم شاهسون
-
دوست داری که به بالا برسی؟
دوشنبه 17 آذر 1404 12:23
دوست داری که به بالا برسی؟ به بلندای تماشا برسی؟ دوست داری که به یک چشم زدن سر یک قلۀ زیبا برسی؟ بال ها را بگشایی سرمست به فراسوی ثریا برسی؟ پسِ پشت مه و خورشید و فلک به جهان های نه پیدا برسی؟ دل تو رای کجاها دارد؟ دوست داری به کجاها برسی؟ یک دم آواز دلت را دریاب تا همان دم به همان جا برسی دل به دریا زدن از رود آموز...