-
مَطلَعٕ شعری ندارم، قافیه مقدور نیست
دوشنبه 17 آذر 1404 12:22
مَطلَعٕ شعری ندارم، قافیه مقدور نیست طعمٕ چشمانت کم از شیرینیٍ انگور نیست طاقٍ ابرویت کمان، رنگٍ دو چشمت بی نظیر شاعری غرق خیال ، از عاشقی مسرور نیست واژه کم آورده در وصف جمال یار خویش ، شعر مستغنی ست بی شک،قافیه میسور نیست تک درختی قد کشیده در میانٍ یک کویر آن درخت از ضربه ی سخت تبر رنجور نیست!!؟؟ زیرکی دیدم شبی اندر...
-
امام رضا ع
دوشنبه 17 آذر 1404 12:18
امام رضا ع در آستان تو دل وا شد از غبارغمم چون در دلم افتاده شد چراغ حرم هر گام، من صدا زدم: رضا… پیچید شد دردلم هوای حرم دستم تهی ولی دلم از نور تو پر شد وقتی ندا شنید: بیا ضیافت کرم گفتم: مرا ز نو زندگی ببخش فرمود: چون خدا خواست شد اجابتت سعید بیک زاده
-
و من رشک می برم
یکشنبه 16 آذر 1404 12:44
و من رشک می برم به حال شمعدانی به وقت مراقبه با نور آفتاب! فرشته سنگیان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 16 آذر 1404 12:44
-
من رفتهام
یکشنبه 16 آذر 1404 12:40
من رفتهام نه از تو از جملهای که هر روز تکرار میشد از بوی دیروز از بوی نبودنت که در هوایم میپیچید. گاهی شب را میپوشم مثلِ پیراهنی از خاطره و خیالِ خستهام را لای پردهها میآویزم؛ تا شاید نسیم نامِ مرا آرام از دهانت بگذارنَد جهان کوچکتر از آن است که دلتنگیام را جا بدهد امّا کلمههای من هنوز ردِ انگشتِ عشق را در...
-
عاشقانه میروم با پای خویش
یکشنبه 16 آذر 1404 12:39
عاشقانه میروم با پای خویش بر سر محراب قربانگاه جان می نهم دل را چو شمعی در طواف تا بسوزد در هوایت بی کران میزنم پر تا رسم بر دوزخت تا شود خاکستر جسمم روان میسپارم جان به دست سرنوشت تا بماند نام تو بس جاودان می گریزم از خودی، تا بی خودی باز گردم عاشقت یا با یک جهان میگذارم عشق را بر تخت دل تا بماند یاد تو در هر زمان...
-
خاکِنفسافروز،
یکشنبه 16 آذر 1404 12:38
خاکِنفسافروز، پشت شیشههای غبارآلودِ آسمانِ خسته، فریادی آهسته بر شهر میوزد. درختانِ سر به زیرِ بی پاسخ در اندوهی آرام فرو رفتهاند. برجها درسکوتِ بلندِ خدا خوابیدهاند؛ و آدمیان با ماسکهایی آغشته به خاکِ روزگار، میان خیابانهای بینفس دستوپا میزنند. و ناگهان یک برگِ تنها از درختی افتاده، سکوتِ سنگین را...
-
لحظههای نوجوانی میرود
یکشنبه 16 آذر 1404 12:37
لحظههای نوجوانی میرود فصل سرسبزِ جوانی میرود گُل به گوش بلبلان گوید دریغ نوبهارِ زندگانی میرود تا به خود آیی شوی خاکستری رنگ آبی، آسمانی میرود حجله بندی با گل سرخ وفا زانکه از دل شادمانی میرود عمر ما در چله باشد، ای عزیز همچو تیری از کمانی میرود شعله بر سر همچو شمعی در شبی از دَمِ بادِ خزانی میرود از تو جز...
-
زندگی بازیِ بیپایانِ نقشهاست
یکشنبه 16 آذر 1404 12:36
زندگی بازیِ بیپایانِ نقشهاست بیفـت اگر افتادی شروعی ناپیدا در تو نفس میکشد. سیدحسن نبی پور
-
امشبم زیباست از، شامگاهان تا کنون
یکشنبه 16 آذر 1404 12:35
امشبم زیباست از، شامگاهان تا کنون در درون غوغاست تا، در گذر باشد برون لحظهای جاماندگی، لحظهای تعجیل دار در سفر خوش میروم، لحظهها را تا کنون شیشهی دل نم زده، ماه لبخندی زده دامنِ احساس را، زد شراره تا جنون راه طولانی، قشنگ، بوتهزاران پر مشنگ حزن را دزدی کنند، چابکانه با فنون واقعا زیباست شب، لحظهها چون حبه قند...
-
حرف دل من شنیده ای منتظر جواب ماندم
یکشنبه 16 آذر 1404 12:34
حرف دل من شنیده ای منتظر جواب ماندم گر سوزم و از عشق ،چو پروانه در این سراب ماندم از دیده چو اشک ریزم و.در عذاب ماندم دل خسته ام از فراغ تو به خواب ماندم نه وصل تو میرسد به من به تاب ماندم در حسرت لبخند تو ام یا که در این حباب ماندم عقل نیست به سر دیوانه تر از شراب ماندم مسرور تو من ،در پی آن صواب ماندم مسعود موسوی
-
آخرالامر دلم با تو نشان خواهد شد
یکشنبه 16 آذر 1404 12:33
آخرالامر دلم با تو نشان خواهد شد آنگه این پیر دلم از تو جوان خواهد شد شهرْ آشوب کِشی چون همه دل در آشوب ماهِ رخشان ز رُخت رو به نهان خواهد شد خوابِ آسوده نیاید همه شب در چشمم تو که باشی، شبِ چشمت، شبمان خواهد شد گفتهام: «میکده را بند و برو ای ساقی چو بیاید همه دل مست ز آن خواهد شد، زانکه آموختهام رازِ یکی بودن را...
-
منم اینک لبریز از تنهایی
شنبه 15 آذر 1404 12:49
منم اینک لبریز از تنهایی تمام شوق دیدارم نگاه گرم و زیبای اهورایی تو تنها نقطهٔ آرامش جانم تو تنها واژهٔ اعجاز ایمانم تو تنها نقطهٔ شیرین و رویایی سکوتم نه از تسلیم که تدبیرست میان بی قراریها در این دنیای بد پیمان بدون تو چه غوغایست منم اینک لبریز از تنهایی تمام برکهٔ باران احساسم بسوی کوی تو جاری کنارش نغمهٔ گلهای...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 15 آذر 1404 12:48
-
بزرگی بــــه قامت و یـا سال نیست
شنبه 15 آذر 1404 12:47
بزرگی بــــه قامت و یـا سال نیست به قلبی سلیم ست و در قال نیست تو چون کودکانی کـــــــه بازی کنند به بازی نمودن کـــــــه اشکال نیست کلامی چو بی غش بگویی خوشست چو بر دل نشیند دگر کال نیست برومند گشتی بــــــــــــــه قامت ولی خرد همرهی بـــا تــــو افعال نیست شکایت کنی چون بــــــر افروختی به حرفی که جز حق به اشکال...
-
آسمان ترک خورد،
شنبه 15 آذر 1404 12:46
آسمان ترک خورد، باران افتاد در گیسوی زمین. کوه سر فرود آورد، چون دانست بهشت همینجاست. سیدحسن نبی پور
-
بهار تازه ای رویید و من غرق زمستانم
شنبه 15 آذر 1404 12:45
بهار تازه ای رویید و من غرق زمستانم ز یلدا رد شدم ، اما کجا ماندم؟ نمیدانم مسیرم رو به باغی پر گل و سرسبز و زیبا بود بخود تا آمدم دیدم ، که همپای بیابانم اسیرم، تشنه لب، ازپا فتاده، نابلد، زخمی به حکم زنده بودن ، در نفسهایم به زندانم نه در پا طاقت گامی، نه در سر شور تدبیری نشسته نقطه نقطه، ماه بر خیسی مژگانم همین جای...
-
دیگر از چهچههٔ بلبل شیدا خبری نیست
شنبه 15 آذر 1404 12:40
دیگر از چهچههٔ بلبل شیدا خبری نیست در باغ و چمن از گل و ریحان اثری نیست آید به سر کوی من از دور نسیمی جز پیک خزانی به رهش همسفری نیست افسرده شده نوگل عشقم ز جفایت با من تو بگو از چه، بر من زارت نظری نیست آندم که شدی شمع شب افروز رقیبان شبهای مرا ای بُت زیبا سحری نیست فروغ قاسمی
-
پاییز
شنبه 15 آذر 1404 12:38
پاییزِ سرخ سکوت برگها میرقصند در تلالوی رنگها سبز زرد طلایی در آغوشِ باد سکتهای ترد در طنین هلهله برگها ترنم باد نفسِ بیبازگشتِ لحظهها که اندام جنگل را میخراشد و درخت در خواب پوست می اندازد آرام آرام و تنِ خاک با شالِ پاییزی سراسر نقش پاییز شهر را در قاب مینشاند با نورِ نیمهشب و زمزمهی خیسِ قدمهای برگ نقشِ...
-
در دلم شوقی از آن لحظهی دیدارِ تو هست
شنبه 15 آذر 1404 12:36
در دلم شوقی از آن لحظهی دیدارِ تو هست هر نفس بوی بهاری که مرا یارِ تو هست گلِ مریم که شکوفا شده در باغِ غزل چشم نازش به هوای لبِ خندانش هست با تماشای تو، پاییز دگر معنا نیست، زمستان سرد نیست هرچه میریزد از این شاخه، به گیسویِ تو هست تا نفس در دل خستهست، غزلخوانِ تو هست هر تپش در سینهام شورِ پنهانِ تو هست من که...
-
از جهان چیزی ندارم
شنبه 15 آذر 1404 12:26
از جهان چیزی ندارم جز لبخندی که در خاک دانه میشود به عزیزان بسپاریدش که جهان رهگذریست و یاد ما تنها مهر است و برقی از لبخند. سیدحسن نبی پور
-
روزهایی هست
شنبه 15 آذر 1404 12:24
روزهایی هست که تو در خویش گم میشوی و من بیتو میچرخم مثل عقربهی بزرگ بیعقربهی کوچک... چرخشی بیزمان، بیمعنا. بیژن سقائیان
-
من اگر نقاش بودم
جمعه 14 آذر 1404 12:22
من اگر نقاش بودم تو را در آغوش میکشیدم، سرد و مغرور و کمحرفی، ولی من تو را شاد و مهربان تر میکشیدم. چشمانت را می بستم دستانت به دورِ تنم حلقه میزد، و غم شبیه به یک پرنده از بومِ زندگیام پر میزد تو را خرافاتی ترین می کشیدم تا دلم پیشگو باشد، و در افقِ طالع تو جز نام خودش کسی نباشد. معمار می شدم تا از خشت به خشتِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 14 آذر 1404 12:21
-
پشت در منتظرم
جمعه 14 آذر 1404 12:20
پشت در منتظرم در بگشا بر رویم آمدم تا به تو من راز دلم را گویم گرد را هم بتکان با من دل خسته کمی راحت باش ای روایتگر شبهای مه آلوده من من به چشمان غم انگیز تو عادت دارم درد دل را تو بگو با دل من راحت باش مانده ام در پس آن سایه ی تو شده ام پیش تو همسایه ی تو رد پایم به در خانه ی تو جا مانده ای روایتگر شبهای مه آلوده ی...
-
در نگاهت آیه دیدم در نوایت آه دل
جمعه 14 آذر 1404 12:19
در نگاهت آیه دیدم در نوایت آه دل در هوایت جان سپردم در دعایت راه دل با غمت همخانه گشتم با صفایت گاه دل در شبستان حضورت روشنم چون ماه دل گرچه طوفان ها شکستم باورم شد راه دل ناله شد راز نهانی، شد فدایت آه دل در سکوتت راز گفتم در حضورت شاه دل با تو از غم ها گذشتم تا رسد دریای دل در حضورت عشق رویید، شد حقیقت شاه دل با...
-
آسمان پا در میانی کن؛ زمین بس تشنه است
جمعه 14 آذر 1404 12:14
آسمان پا در میانی کن؛ زمین بس تشنه است بر لبان تشنه اش نقش هزاران دشنه است بر تن تب دار او ابر محبت سایه کن سر بنه بر شانه اش؛ دلجویی از همسایه کن در دل شبها که نورت را از او کردی دریغ تاسحر می گرید و تو بی خبر؛ کهنه رفیق ! کاین زمین غمها نشسته در دلش از روزگار بهر تسکین دلش تو روز و شب یکسر ببار گرم آغوشت برایش شعر...
-
شاعری از روی کینه یک غزل را کشته بود
جمعه 14 آذر 1404 12:11
شاعری از روی کینه یک غزل را کشته بود ماه را در حجله سوزانده ، عسل را کشته بود باز با باز و کبوتر با کبوتر می پرد شاعر خودخواه این ضرب المثل را کشته بود پرده ی تردید را از دیدگانش پس زده در خودش ، شوق و تمنای بغل را کشته بو د خواب را بر صبح بی دلدار رجحان داده بود زان سبب او هر خروس بی محل را کشته بود با خودش در آینه...
-
منم، ماهیِ این تنگِ کوچک.
جمعه 14 آذر 1404 12:09
منم، ماهیِ این تنگِ کوچک. در سرم، مدام میکوبد آن نهنگِ به گِل نشسته. او، حسرتِ موج را میکشد، و من، در هر دم، از هوا بوی دریا میگیرم؛ بوی آن آزادیِ بزرگ که در مرزِ شیشهای من دیوانه شده است. مریم نقی پور خانه سر
-
کُدام آینه را دیده ای
جمعه 14 آذر 1404 12:07
کُدام آینه را دیده ای پُشت شیشه بودی خودت را ندیده ای اشتباهی قاب عکس دیگری به دیوار زده ای و یاد گرفته ای چشم بستن مُردن در زنده بودن خاموش کردن فریاد ها زیر پا کور شدن کر شدن لال شدن را. هر چه دوست داری باش روزی نوبت روزگار آینه خواهی دید همان شیشه ای که پشتش ایستادهای چگونه به تصویر می کشد آینه را. عابد عارفی