-
محبت کن بی محابا
یکشنبه 14 مرداد 1403 12:50
محبت کن بی محابا که این دهر عاشق کُش چون درنای امیدعادت می دهد به انزوا بال پرواز دلی اگر شده ای رنگین کمانِ خاطری اگر کشیده ای مبادا ساقطش کنی با قیچی تنگ نظری یا چون گرد بادی بی موقع از آسمان دلش بزدائی رنگ رفاقت، لبخندی بزن، مهری بورز آب کن یخ انجماد خود خواسته را که این دهر عاشق کُش هرگز نخواهد فرستاد ترا....دگر...
-
منم مجنون ولی لیلا ندارم
یکشنبه 14 مرداد 1403 12:48
منم مجنون ولی لیلا ندارم بدون دلبرم معنا ندارم شبیه یک چک سنگین بانکی که پر پولم ولی امضا ندارم شبیه یک نخود هستم همیشه که مثل موش یک صحرا ندارم به هر کس هر چه دارم، هر چه دارم برای هر که هستم ، جا ندارم مهدی سلمانی
-
درِ دل را ، برای غمگساری در عزا وا کن
یکشنبه 14 مرداد 1403 12:47
درِ دل را ، برای غمگساری در عزا وا کن مُهیّا شو برای گریه ، قفلِ سینه را وا کن سرِ این نافه را پیشِ غزالانِ جهان بگشا به دل های پر از خون ، حرفِ آن درد آشنا وا کن گرانی میکند آن بند ، بر بالِ پریزادان به این نازک بدن رحمی نما ، بندِ قبا وا کن نسیمِ مصر در پیراهن از شادی نمی گنجد گریبانی به دست افشانی بادِ صبا وا کن...
-
عاشق خامت شدم من دین و ایمانم برفت
یکشنبه 14 مرداد 1403 12:44
عاشق خامت شدم من دین و ایمانم برفت طالب جانت شدم من عهد و پیمانم برفت عارف رویت شدم من کاشتی دردل سخن شاعر نامت شدم من شرح طوفانم برفت تابع کویت شدم چون خود بدانی عاشقم تارک کویت شدم من نقش عرفانم برفت فاخر عالم شدی چون خاک پایت من شوم عاشق مویت شدم من طرح برهانم برفت پاک ومعصومی تو حتی در رواق جان من شارع راهت شدم من...
-
(چه خوش باشد نهی در پای جانان دمبدم سر را
شنبه 13 مرداد 1403 12:47
(چه خوش باشد نهی در پای جانان دمبدم سر را چه خوش باشد فدای دوست کردن جان و پیکر را چه خوش باشد که هر شب تا سحر با چشم خون پالا ز روی معرفت بی پرده دیدن روی دلبر را ) چه خوش باشد که ببینی یار را با یار در پیوند نبینی در دل هییچ عاشقی اندوهِ دیگر را سکوتی سرد و یادی گرم و پیغامی دمادم گرم ولیکن باز می خواهم که پیش آرم...
-
آمین
شنبه 13 مرداد 1403 12:46
-
تا ابد فرصت نیست
شنبه 13 مرداد 1403 12:42
تا ابد فرصت نیست این زمین و آسمان هم فانیست و جهان و همه آنچه در اوست به خدا هیچ نمی ارزد حتی به دمی ، که برنجانی دوست تا ابد فرصت نیست ... فریده مرادی
-
هیچ شبی به خودیِ خود
شنبه 13 مرداد 1403 12:41
هیچ شبی به خودیِ خود شب نمی شود مگر با اِستتار روز را استتار می کنند برایِ کنسرتِ باشکوهِ شب امشب در کنسرتِ شب ستاره ها می نوازند و ماه میخوانَد ماه با اجرایِ آهنگِ زیبایِ لالایی اش مرا به خوابِ عمیقی خواهد بُرد شاید تا طلوعِ فردا و شاید تا اَبَدیَّت کنسرتِ زیبایِ شب را هیچ صحنه ای بجز آسِمانِ شب نخواهد داشت مهین...
-
ای که با یار دگر از یاد بردی یاد من
شنبه 13 مرداد 1403 12:40
ای که با یار دگر از یاد بردی یاد من یاد تو شیرینی شیرین بی فرهاد من تیشه بر فرق فلک کوبیدنم تقدیر بود تا جهان گوشش شود پر از غم فریاد من سوزن صبرم نمیدوزد دگر دل پاره را گو به جایی ره ندارد ناله ی اوراد من من نبی نغمه های نورم اما ای دریغ ارث احساس مرا کی می برد اولاد من یادمن در یادمان یاد تو باقی نماند نرم شد در آتش...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 13 مرداد 1403 12:38
-
میشمارم شب را ؛
شنبه 13 مرداد 1403 12:34
میشمارم شب را ؛ گاه و بیگاه نسیمی شاید، بنوازد سر برگی را گُنگ؛ در سکوتی که تمامش مرگ است. ...نفسم میگیرد، از فراوانی خشم، از صداهای غریب، از نگاهی که کمی مانده به صبح، بیخبر میمیرد. من پر از فریادم و پر از دلتنگی ... دانههایم همه یاًس خاک باغم همه ترس در بهاری که هوا در آن نیست، جز نهالی خونین، چه به باغم روئید؟...
-
عشق دردیست طبیبش گر ازت دور شود
شنبه 13 مرداد 1403 12:29
عشق دردیست طبیبش گر ازت دور شود آنقدر دیده بِگرید که دگر کور شود بعد از آن هرکه بیاد به بَرِ زندگی ات مثل آن نیست بدان وصله ی ناجور شود آشپز گر که دوتا شد بدان طعم غذا گاهی آن بی نمک و گاه ولی شور شود عشق هم مثل طعام است اگر معشوقش دو نفر گشت یکی دیو یکی حور شود من که بیمارم و عمریست پی درمانم کاش داروی طبیبم می انگور...
-
گاه باید خندید
شنبه 13 مرداد 1403 12:26
گاه باید خندید به دل خویش و آنچه آمد به سرش گاه باید به سکوت و تنهایی لبخند زنی گاه باید به کوله بار غمی که بر دوش می کشی لبخند زنی من که می دانم از برای دردم درمانی نیست چاره ایی کردم بر دردم من به آنچه چندیست که آزارم داد می خندم من به آن یار جفا کار که وفایی نداشت می خندم من به دلم که همان لحظه ی اول با نگاهی...
-
دلتنگ ودرمانده
شنبه 13 مرداد 1403 12:25
دلتنگ ودرمانده درظلمت شب ایستاده ام برای ندایی ازجنس مهر صدای پای یارمی آید برحاشیه ی شب بیدارم وچشم به انتظار برای پایان یک دنیاحسرت آیامی توان دل بست ورفت تاانتهای شب سیدحسن نبی پور
-
زندگی کالبد بودن ماست .
جمعه 12 مرداد 1403 12:39
زندگی کالبد بودن ماست . چشم امید همه رویاهاست . جلوه خنده یک کودک .خرد . شادی روز دگر همره ماست . در تن امیدواران زندگی هست هنوز . زنده بودن جاریست . زنده ماندن. ودگر شاد نمودن باماست . بنگر آیینه گوید مارا . بگذرد روز مباد .. غم عالم برباد . عمرت هر دم برشاد . ازغم وغصه عالم آزاد . احمدرضاآزاد
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 12 مرداد 1403 12:37
-
....تو چه می فهمی از
جمعه 12 مرداد 1403 12:36
....تو چه می فهمی از اندوهی که سرازیر می شود در ریشه های سرخ و سیاه رگهایم جیک نمی زند دیگر این پرنده ات... و دیر فهمیدی که روشنایی روز خودِ تاریکی بود... نخندیدن را تو یادم دادی یادم دادی تو نخندیدن را... مریم نقدی
-
شعر نو
جمعه 12 مرداد 1403 12:35
شعر نو در تاریکی شب دلم روشن می شود ، با دیدن مهتاب..... در آرامش شب غوغا می شود در دل من باز.... انگار که عاشق شده باشد. عشق مهتاب ... چشم مرا از دیدن ستاره محروم کرده است... آسمان روشن با ستاره بی مهتاب تاریک است... عشق انقلاب می کند.... اگر خورشید هم عاشق مهتاب شود... تا به شب به انتظار مهتاب می ماند شعر نو خواب...
-
قشنگه
جمعه 12 مرداد 1403 12:34
-
با تو در همهمه عشق، چه حالی دارم
جمعه 12 مرداد 1403 12:31
با تو در همهمه عشق، چه حالی دارم با تو در قلقله دهر، بهاری دارم با تو در این دل طوفانی خود اندر این کلبه احساس، امانی دارم مهدی مزرعه
-
با روح و روان من ، تو بازی کردی
جمعه 12 مرداد 1403 12:28
با روح و روان من ، تو بازی کردی مستانه و خسته ، نغمهسازی کردی وقتی دلم از همیشه غمگینتر بود او را به شمیم غنچه راضی کردی احسان آریاپور
-
از خاطراتِ میخِ قابِ شکسته چیزی نگو
جمعه 12 مرداد 1403 12:26
از خاطراتِ میخِ قابِ شکسته چیزی نگو از پلک وُ شبنم وُ شب هایِ بی تابی که رودخانه را عریض تر می کند وَ گلدان را ، ازپنجره پرتاب چه خوب ... می دانی هنوز دست اَم ، به گل هایِ اقاقیایِ این کوچه نمی رسد نمی رسد ، به افسوسِ غریزۀ بوسه هایِ داغ یا آن چراغ ، که ، سال هاست درحسرتِ نگاِهِ تو می سوزد ازغربتِ ، غریبِ ، کوچه هایِ...
-
بینم ترا دوباره اگر ، جان فدا کنم
جمعه 12 مرداد 1403 12:23
بینم ترا دوباره اگر ، جان فدا کنم منت گذار تا که به قولم وفا کنم از این فراق گوشه گرفتم ز مردمان تنها شبانه روز خدا را صداکنم ما چون دو قطره آب که درهم رود شدیم دیگر چگونه خویش من از تو جدا کنم حسنت به شعر می کشم و بینمت در آن در شعر خویش نام ترا من صدا کنم دریای نیلگون چشم تو دیوانه ام نمود رخصت بده که خویش درونش رها...
-
نمیدانم رسم محبت را
جمعه 12 مرداد 1403 12:22
نمیدانم رسم محبت را نمیتوانم بازی کنم نقش محبت را میشوم جاری در لحظهلحظههای حضورت میشوم محو وجودت نمیبینم چیزی جز رنگینکمان حضورت میشوم غرقِ اقیانوس بیانتهای چشمانت نمیدانم رسم محبت چاپلوسانه عشق میورزم کودکانه باورت شود یا نه هر لحظه عاشقت میشوم وحشیانه زنده میشوم از نور آفتاب وجودت پژمرده و دژم میشوم...
-
هیچکس حال مرا درک نکرد
پنجشنبه 11 مرداد 1403 12:53
هیچکس حال مرا درک نکرد هیچکس حرف دلم را نشنید شهره شهر، به دیوانگی ام من به این طعنه زنی خو کردم دل من شعر خزان میگوید همه دل باختهی بوی بهارند ولی راه بیراهه برفتن شرط دلباختگی است عقل، پیمانه خالیست برای دل من فهم دنیا ز دلم دشت کویری است لبش خشکیده روح من همچو پر سنجاقک میپرد بر سر مرداب وجود مردم از فهم دلم...
-
از خیانت باطنِ این شهرِ ما مسموم شد
پنجشنبه 11 مرداد 1403 12:52
از خیانت باطنِ این شهرِ ما مسموم شد آن که بودَش دلبری از عاشقی محروم شد چشم ها دنبالِ یارِ دیگری آواره بود شهرِ ما این گونه بر قعرِ دَرَک محکوم شد رسول مهربان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 11 مرداد 1403 12:50
-
اُفتاده ام به پایت، چون طفل بی زبانی
پنجشنبه 11 مرداد 1403 12:49
اُفتاده ام به پایت، چون طفل بی زبانی از رای خود حذر کن، آرامِ جان توانی؟ م حکوم انتظارم، در فصل رفتن تو گریان مثال مادر، در سوگ نوجوانی مژگان بی مُروَّت، حالی گذار ما را رُخساره اش نظر کن، شبنم چرا فِشانی؟ از جامِ لعل سُرخت، قدری مرا بنوشان خضر نبّی چه حاجت، در آبِ زندگانی در این نگاهِ آخر، محتاج اِحتیاجم با خاطرم...
-
در هزارتوی خالیِ آینهها،
پنجشنبه 11 مرداد 1403 12:48
در هزارتوی خالیِ آینهها، چهرهای گمشده است، که به خاطرههای دور تعلق دارد. در این آینه ی ترک خورده ، چهره ای را میبینم که دیگر نمی شناسم. ویرانه ی درونم ، چون قفسی بی در، مرا در اغوش می گیرد. کلمات، چون زنگهای شکسته، در باد میلرزد، بیپناه و بیمقصد. سکوتی سنگین بر دوش های خسته ام فشار می آورد، در این ویرانه ی بی...
-
دریا
پنجشنبه 11 مرداد 1403 12:47