-
اگر عشق
چهارشنبه 18 مهر 1403 12:06
اگر عشق تنها اگر عشق طعم خود را دوباره در من منتشر کند بیبهاری که تو باشی لحظهای ادامه نخواهم داد منی که حتی تا دستهایم را به اندوه فروختم پابلونرودا
-
من ساحل دلت را به دست خواهم آورد
چهارشنبه 18 مهر 1403 12:04
من ساحل دلت را به دست خواهم آورد مثل مردهای که به جزیره زیبایی میرسد سر بر زانو نهاده به تو میاندیشم. آندرهآلپونه
-
همه ی حرف دلم
چهارشنبه 18 مهر 1403 12:03
همه ی حرف دلم باتو همین است که دوست. چه کنم حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟ گفته بودم که به دریا نزنم دل، اما ... کو "دلی" تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟؟ قیصرامین پور
-
به آینه گفتم «فرصت کم است
چهارشنبه 18 مهر 1403 12:02
به آینه گفتم «فرصت کم است وقتی برای شمردنِ بهارهای رفته نمانده، دستی به موهایم بکش هرطور شده باید این فصل زیبا بمانم» لیلاکردبچه
-
برای آسمان مویه کردم،
سهشنبه 17 مهر 1403 12:22
برای آسمان مویه کردم، ناز دریا را کشیدم، در جنگل عزلت گزیدم و در کویر اشک ریختم آنگاه عشقت را فریاد زدم و هنوز خداوند.... مهدی صحافیان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 17 مهر 1403 12:21
-
غمی ز هجر تو بیش از حساب دارم من
سهشنبه 17 مهر 1403 12:20
غمی ز هجر تو بیش از حساب دارم من به شوق توست اگر صبر و تاب دارم من بروی شیشه قلبم به غیر عکس تو نیست میان سینه فقط از تو قاب دارم من غم فراق تو ایدوست بس که سنگین است ز دیده اشک روان چون سحاب دارم من ز گنج مهر تو در آستانه دل خود هزار گوهر نایاب و ناب دارم من تو ماه کشور حُسن و ملاحتی بخدا که از تجلّی تو ماهتاب دارم...
-
نگفته حرفِ دلت،، ترکِ آشیان کردی
سهشنبه 17 مهر 1403 12:18
نگفته حرفِ دلت،، ترکِ آشیان کردی به لحن کوچ پرستو سخن بیان کردی خطا چه دیدی و ناگه، ز ما تو ببریدی بگومگرچه شنیدی چه خودگمان کردی؟ فراق وحسرت و دوری زشهرکوچیدن زهر چه بود مرا بیم، تو، همان کردی به سوزِ دوریِ جانسوز بود دل درگیر به پا مصیبت دیگر،در این میان کردی چه داهیانه نمودی چنین تو،، غافلگیر به نا کجا سفر...
-
باتوکه هستم همیشه مستم
سهشنبه 17 مهر 1403 12:16
باتوکه هستم همیشه مستم عاشقت هستم ،ماه قشنگم باده به دستم ،مست وملنگم منتظرتو،چشم به در هستم باتوکه باشم تیشه به دستم مانندفرهاد،کوه شکستم اگرنباشی میشم یه مجنون سردربیابون،میشم سرگردون باتوبهشت است ،انجاکه باشی تودرکنارم بی تونتابد،درشب ظلمت،ماه برفرازم باتوقناری نغمه وآواز سرمیدهدشاد سوسن وسنبل،چون...
-
حال خوب
سهشنبه 17 مهر 1403 12:15
-
امشب چرا ستاره صدایم نمی کند؟
سهشنبه 17 مهر 1403 12:15
امشب چرا ستاره صدایم نمی کند؟ حوّا به خواب رفته هوایم نمی کند ؟ بی جانماز برکه و مُهری به نقش ماه نیلوفری نظر به دعایم نمی کند در کفر من حقیقت ایمان نهفته است کاری برای عشق ..خدایم نمی کند از زندگی به باور مردن رسیده ام آه از گذشته ای که رهایم نمی کند دلخسته از سکوت غزل های ناتمام حسی میان شعر ِ تو جایم نمیکند من کودک...
-
شعر اگر سوزش و جوشش
سهشنبه 17 مهر 1403 12:13
شعر اگر سوزش و جوشش درونش نباشد اگر درمیان مردم کلامی از بیداری روح در آن نباشد پس شعر گفتن را چه سود شعر اگر حقیقتی درونش نباشدو خوبان را جدا و بدان را راه عشقبازان را نیاموزد پس شعر گفتن را چه سود شعر باید دائما شمشیر قلمش تیز باشد از دوروئی ها به دور و با مردم شهرها مهربان و رک باشد شعری که پایه و اساسش بر سر دروغ...
-
سبزه مرا اگر نپذیرفت
سهشنبه 17 مهر 1403 12:11
سبزه مرا اگر نپذیرفت ستاره اگر نخواستم و زمین اگر آهن شد من را در خودم چال کن عزیزم در خودم. رضابراهنی
-
تمام روزها یک روزند؛
سهشنبه 17 مهر 1403 12:09
تمام روزها یک روزند؛ تکهتکه میان شبی بیپایان ...! شمسلنگرودی
-
دیگر نه خسته ام
دوشنبه 16 مهر 1403 12:39
دیگر نه خستهام، نه از پا افتاده، فقط بیحرکتم. انگار برگی مانده بر شاخهی خشک درختی، که دعا میکند بادی نوزد تا جدایش نکند. انگار به پاییز بگویی پاییز نباشد یا به درخت بگویی، در مقابل سرمای هوا قوی بماند و به خواب نرود. ایستادهام مقابل باد، به امید دوام آوردن. انگار یک لشکرم. نه یک نفر. روشنک آرامش
-
«چو سبویی که شکستهست و رخ چشمه نبیند
دوشنبه 16 مهر 1403 12:37
«چو سبویی که شکستهست و رخ چشمه نبیند کو امیدی که دگر باره هم آغوش تو گردم…» محمدرضاشفیعیکدکنی
-
فصل پاییز
دوشنبه 16 مهر 1403 12:35
-
پرندهای در سینهام مانده
دوشنبه 16 مهر 1403 12:34
پرندهای در سینهام مانده، پرندهای در سینهام مرده، و نمیدانم کجا دفنش کنم. دستوپا میزند، تکان نمیخورد، میلرزد، خاموش میشود و کسی نیست تا دستی به لرزش بالهایش بکشد. میترسم و مثل شمعی در تاریکی خاموش میشوم، انگار از ازل نبودهام نه در یاد کسی نه در قلب کسی. روشنکآرامش
-
شانهات مجابم میکند
دوشنبه 16 مهر 1403 12:33
شانهات مجابم میکند در بستری که عشق تشنگی است زلال شانههایت همچنانم عطش میدهد در بستری که عشق مجابش کرده است احمدشاملو
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 16 مهر 1403 12:32
-
بی پروا
دوشنبه 16 مهر 1403 12:31
بی پروا مشتاقی ، زائر برکه که خرامان خرامان از هفتمین پیله با وزنی نرم و ردیف ردیف تار و پود از پنجره های توری دل در گرو ساربان و دست با گریبان عرشه گلاویز آنگاه که هوا در نهایت تاریکی راه را بلند کشیده بود و مسیر را سنگلاخ نقاشی در شوق با هماهنگی هر چند در غربت قایقش را به آب انداخت رنگ ها به سمت کرانه عقب کشیدند موج...
-
زماه روی او ترسم زتن بیرون کنم جان را
دوشنبه 16 مهر 1403 12:29
زماه روی او ترسم زتن بیرون کنم جان را ولی گاهی پریشان می کند احوال حیران را،، صدایش تا شنیدم مثل آوازی قناری بود زلبهایش شنیدم من نوای نرم باران را رخ زیبای دلدارم به بلوا می کشد جانم طنین نغمه های او پریشان می کند جان را فروغ هر نگاهش را تماشا می کنم هرشب زپشت ابر هم بینم صفای ماه تابان را لیلا رضاییان
-
قسم به شکوفایی لبخند
دوشنبه 16 مهر 1403 12:27
قسم به شکوفایی لبخند که خورشید تابان صبح از گوشه ی لب های توست که طلوع می کند برخیز جانم تا که روزم روشن شود با تبسم عاشقانه ی تو مجید رفیع زاد
-
میگی شاید دیگه دیره
دوشنبه 16 مهر 1403 12:26
میگی شاید دیگه دیره برای از تو گفتن واسه گشتن توو ترانه قصه گفتن بی بهانه میگی شاید دیگه دیره واسه رفتن توی ساحل یا خیابون زیر بارون گلو کاشتن توی گلدون آخه عشق زمون نداره درد عشق امون نداره واسه عاشق دیگه قلبش جز عشق نشون نداره نگو دیره واسه موندن واسه درس عشقو خوندن غمو از دلا تکوندن بگو بازم زندگی هست توی قلبا...
-
عمری به هر کوی و گذر
یکشنبه 15 مهر 1403 12:32
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم اکنون که پیدا کردهام، بنشین تماشایت کنم فریدونمشیری
-
خدایاپناه مون باش
یکشنبه 15 مهر 1403 12:31
-
بیا و همچون باران
یکشنبه 15 مهر 1403 12:30
بیا و همچون باران بر تشنگی و صحرایَم ببار نزارقبانی
-
ساعت کار میکند
یکشنبه 15 مهر 1403 12:29
ساعت کار میکند تا بدانی چیزی در جریان است او میمیرد تا بدانی «چیزی» زنده بوده است اینها آنقدر سادهاند که نمیشود فهمید... شهرامشیدایی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 15 مهر 1403 12:26
-
گر نبودم ان زمان وصل دیدار امام
یکشنبه 15 مهر 1403 12:26
گر نبودم ان زمان وصل دیدار امام نتوانستم ببینم رخ زیبای امام گر مقدر حال و احوالم نبود هیچ خبر از پیکر و جانم نبود گر نداشتم جسم خاکی، عقل و هوش گر نبودم من ز دنیای مخوش کس سوال از من و از کارم نبود وز خبر از حال و پیکارم نبود روز و شب در پی هم، کارم نبود سر به سجده ذکر افکارم نبود درد در سینه ام غوغای مهر همدمم معشوق...