-
در عجب مانی ، ز نادانیِ آنکس
دوشنبه 30 مهر 1403 12:51
در عجب مانی ، ز نادانیِ آنکس رزق گیرد و خرجی کند بر ناکس صبر خالق مجنون کند عاقل را بیحیاتر مخلوقِ جاهل را زمستیِ چند روزه، ای بی حیا توبه ای قبل رفتن ، ای بینوا گوش ده بر پندِ سخنرانِ فهیم بخوان جمله یِ یارانِ سَمین رقص رقاصان رقص بی رقصان جشن چارپایان جشن بی پایان خنده بر خندان خنده یِ خانان گریه بر گریان گریه بر...
-
خواستم که فراموشت کنم ولی نمیتوانم
دوشنبه 30 مهر 1403 12:49
خواستم که فراموشت کنم ولی نمیتوانم خواستم که به آغوشت کنم شبی نمیتوانم در گیر عشق کهنه ای هم گشتم و پریشانم خواستم که ردا پوشت کنم کمی نمیتوانم یافته ام معدنی راکه پرازگوهر وسیم است خواستم که گوهروسیمت کنم ولی نمیوانم لیلی برفت و مجنون هم به دنبالش بدوید خواستم اسبی که زینش کنم دمی نمیتوانم درشهریکه کرج نام دارد و من...
-
شرط کردم پا نهم بر خاک، از بهرِ وصال
دوشنبه 30 مهر 1403 12:47
شرط کردم پا نهم بر خاک، از بهرِ وصال پا که نه، جانم شکست از درد های انفصال قلبِ تارم را فروغِ عارضت غمخوار بود دور گشتی، عالم آتش شد ز اشک و ابتهال از بهر: برای ، انفصال:فراق و جدایی ، تار:تاریک، عارض:چهره، ابتهال: با گریه و زاری دعا کردن محراب علیدوست
-
تو که هر ساز زدی من به همان رقصیدم
دوشنبه 30 مهر 1403 12:46
تو که هر ساز زدی من به همان رقصیدم زیر شمشیر غمت رقص کنان خندیدم غوطه در جور و جفایت نخورم من چه کنم بی وفا من که ستم های تورا بخشیدم از همان روز که چشمان تو بیمارم کرد سر تسلیم به دیوار جنون کوبیدم عشق ، چون اتش سوزان به وجودم افتاد بعد از ان بود که چون می سروپا جوشیدم تو تظاهر به وفا میکنی اما به خفا لب تو روی لب...
-
ما با جهان چه کرده ایم او چه کرده است
یکشنبه 29 مهر 1403 12:30
ما با جهان چه کرده ایم او چه کرده است دستان خالی آوردهایم او چه کرده است ساقی که پر کند شراب تلخ روزگار بر گوی ما در جهان چه کرده ایم او چه کرده است معشوق دمی غفلت نکند از دیدن روی یار در چاه کنعان چه کرده ایم او چه کرده است شیرین بدید با آشفته خواب زندان لیلیش مصری صفت چه کرده ایم او چه کرده است چشمان بسته پدر باز...
-
حال خوب
یکشنبه 29 مهر 1403 12:29
-
به لهجه ی صبح سخن میگویم ،
یکشنبه 29 مهر 1403 12:27
به لهجه ی صبح سخن میگویم ، صریح و زلال.. چشمانت، بشارت نور است اینک.. پَسینِ شب است .. موعد ِحلولِ آفتاب..؛ پرنده ی ِفال به دوش، خبر آورد... بی فروغِ چشمانت، شهر بی چراغ می ماند.. چشم و چراغِ سپیده دم.. چشم باز کن... جهانِ آبستن نور ، به قدوم چشمِ تو ، جوانه خواهد زد.. پلکی بزن .. چشمانت، بشارت نور است.. چشمانت،...
-
نقطه سر خط
یکشنبه 29 مهر 1403 12:26
نقطه سر خط دیده به لبخند تو دارم این ماهی دل را دلِ پیوندِ تو دارم نقطه سر خط اخم نکن با منِ تسلیم در دامِ تو اَم صید توام تسلیم تسلیم نقطه سر خط باز چه کردم که چُنینی؟ مصلوب تو اَم از چه تو دلداده نبینی؟ نقطه سر خط هر چه غلط داشته مشقم از دست تو بوده است و نگو بد تو زِعشقم نقطه سر خط دیر شده، من نگرانم این بار کجایی؟...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 29 مهر 1403 12:25
-
چه زیباست
یکشنبه 29 مهر 1403 12:23
چه زیباست هر بامداد از رخ اهوراییت شکوفا میشود گل زندگانیام و چه زیباتر هر چاشت مرا میهمان میکنی با پیالهای از شراب شادیاخ لب لعلت صبریه محمدی
-
در گردش ایام مرا منتظری نیست
یکشنبه 29 مهر 1403 12:21
در گردش ایام مرا منتظری نیست برشاخه پائیز ز بهاران خبری نیست طوفان خزان هجمه سوزنده به هر باغ آورد فرود برگ خزان به چشمم اثری نیست افتاد به جانِ هرذی نظری از ورق عشق خوش بوداز زردی ایام خَم برنظری نیست ای بس که فرورفته پای در باغ گل عشق پیوند زده دل به بارگاه خزان وخطری نیست عبدالمجید پرهیز کار
-
اطراف ده پرتگاهی بودوچندچاه
یکشنبه 29 مهر 1403 12:20
اطراف ده پرتگاهی بودوچندچاه آبادی برق نداشت شبهاروشن به نورماه نزدیک آبادی عابری افتاد در یک چاه رنگش به زردی گراییده بودآنجا علت پرسیدم گفت : امشب ز پشت ابر بیرون نیامد ماه ماه چراغ راهمان، این سالها پس نوشتم به ماهش این مطلب را امشب ز پشت ابر ،بیرون نیامدی ای ماه؟ نورت نبود،عابری افتاددریک چاه نگفتی بیفتد کسی...
-
من ارغوانم اگر سایهای طلب کنی از من
یکشنبه 29 مهر 1403 12:18
چقدر از غم و از زندگی پشیمانم شبیه مردم چشم توام، هراسانم در آن شبی که بلی بر زبانمان بستند خوشا به حال کسی که نگفت انسانم خوشا به حال کسی که بهشت را بخشید خوشا به من که به سیبی نخورده دندانم طمع به نعمت فردوس و ترس از دوزخ من از تمامی این کردهها پشیمانم به لطف او دو جهان را به عشق بخشیدم من از بهشت و جهنم اگر...
-
چشمان ترا دیدم و خورشید در آن بود
یکشنبه 29 مهر 1403 11:56
چشمان ترا دیدم و خورشید در آن بود در صورت تو جلوه ی مهتاب عیان بود با این غزلم جلوه مهتاب فزون گشت جام غزلم را چو می ناب چشان بود دیدم دو کمان است یکی در تو یکی من ابروی تو و این کمر من که کمان بود از هُرم تب عشق تو میسوخت دما سنج از اول خلقت اگر آن زیر زبان بود از دیده روان است سرشکم ز پی تو چون طفل یتیمی که پی لقمه...
-
کامِ ما تسکینِ محنت در بغل هایِ تو بود
شنبه 28 مهر 1403 13:05
کامِ ما تسکینِ محنت در بغل هایِ تو بود عهدِ مجنون، پایکوبی با غزل های تو بود شمعِ ماتم را دمِ پاییز هم ساکت نکرد باد و بوران در خجالت از هچل های تو بود هچل: گرفتاری و مصیبت محراب علیدوست
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 28 مهر 1403 13:04
-
عشق دانی چیست ای یار عزیز
شنبه 28 مهر 1403 13:03
عشق دانی چیست ای یار عزیز پاک دل باشی و در یادش تو نیز چونکه جز معشوق تو یاریت نیست دل به دریا گر زنی باکیت نیست عشق جانا اشک و آه و درد هست چون که آغوش خیالت سرد هست عاشق جانان شوی عاشق تری هم تو شیدایی کنی هم دلبری یاد او باشد ترا شب تا سحر بینیش گر می کنی هر سو نظر چون به عشقت گشته دل هم مبتلا من تو را خواهم تو هم...
-
نبوده این جهان بهره کسی طناز
شنبه 28 مهر 1403 13:02
نبوده این جهان بهره کسی طناز نبخشیده به ما بال اَز پِیِ پرواز تمام زندگی یک بازی پوچ اَست به پایان می رِسَد در نقطه ی آغاز رسول مهربان
-
تو زدی زهر سیاه بر حالم
شنبه 28 مهر 1403 13:01
تو زدی زهر سیاه بر حالم تا شود پاک همه خاطره ها از یادم تو زدی سردی به رفتار گرم من در این سقوط چه سرگردانم مثل یک وسوسه شیطانی ابتدا زیبا و انتها ویرانی هر روز حال دلت یک ساز است من باید برقصم هر چه برقصانی گفتی عاشق من هستی کاش یکبار رنگ تو با رنگ منم جایی داشت یکبار هم نظر حال دل من بودی من اگر زردم یکبار توام زرد...
-
مقاومت
شنبه 28 مهر 1403 12:58
-
به حق صالح آمد، ز سوی خدا
شنبه 28 مهر 1403 12:57
به حق صالح آمد، ز سوی خدا که ای قومِ غافل، بپروا ز خطا مگو با دل از غیر حق رازِ خویش که این ره بود، رهنمای تو بیش گفتا: بپرهیز از این راهِ کین که شرک است و ظلمی است بیش از این اگر هستم از حق رسول خدا نشانی زِ حق خواستید؟ اینک، بیا به صخره ناقه ای پدید آرم ز خاک که باشد به صد حکمت از لطف پاک دعایی بکرد و ز سنگین صخره...
-
در سکوتی خفته ام، آوازها کاری کنید
شنبه 28 مهر 1403 12:55
در سکوتی خفته ام، آوازها کاری کنید در اسارت مانده ام، سربازها کاری کنید خانه ای در آسمان ها داشتم، ویرانه شد روی خاک افتاده ام، پروازها کاری کنید باغ دل خشکید و بر جان شاخه ای فریاد زد: هیزمی در آتشم، اعجازها کاری کنید آخرین روز از زمستانم در امید بهار فصل پایانم رسید، آغازها کاری کنید هرچه گشتم در قماش الا سیاهی ها...
-
خندیدم و آن خنده غمی داشت یقیناً
شنبه 28 مهر 1403 12:54
خندیدم و آن خنده غمی داشت یقیناً یا منقل ما دود و دمی داشت یقیناً آن کس که نفهمید چرا شعلهٔ شمعیم با قهقه ای گفت چمی داشت یقیناً این کهنه شراب است که خود مست و خراب است یک جرعهٔ آن جام و جمی داشت یقیناً در کوی خرابان گذری کرد و ندیدم دیدار مگر کیف کمی داشت یقیناً هر پیچ و خمی طرّهٔ طرّار نشاید او شاخ نباتش صنمی داشت...
-
گفتمش بر عشق
شنبه 28 مهر 1403 12:53
گفتمش بر عشق یک باری بیا بر دل آمد و آرام صاحبخانه شد من شدم بیدل وعشق صاحبدل و دل شد اسیرو سوختم من این وسط از سوزش گرمای عشق حجت بقایی
-
در سایههای مهآلود ذهن،
جمعه 27 مهر 1403 12:45
در سایههای مهآلود ذهن، گم شدهام میان چراها و نشانههای ناتمام. هر قدم، راهی بیمقصد است، هر فکر، گرهایست که باز نمیشود. چشمهایم به افق خیره، ولی نور نه، فقط هالهای از سؤالهای بیپاسخ. گویی جهان با من سرِ جنگ دارد، یا شاید من با خودم در جدالی بیپایانم. از زندگی چه مانده است جز دود و آه؟ آرزوهایم چون برگهای...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 27 مهر 1403 12:44
-
گاهی اشکام
جمعه 27 مهر 1403 12:43
گاهی اشکام با دلم حرف میزنن قصه از غربت این ابرا میگن نم نم بارون به روی گونه هام خبر از بغض توو ی دنیا میدن میخوام این دنیا رو واروونه کنم سیل اشکو واسه دل شونه کنم راهی ابرا برم یه جای دور یا بشم ماهی توو تنگ بلور گاهی اشکام با دلم حرف میزنن بغضو از شونه ی دل وا میکنن غصه رو دوباره آتیش میزنن به تن زخم زمون نیش...
-
در فرا دست و فرو دست
جمعه 27 مهر 1403 12:40
در فرا دست و فرو دست انگار چیزی جز خرد حاکم نیست چه بالا بروی چه به دره ها بغلتی هر چه هست تو هستی و انتخاب زجر تنگدستی در مقابل مشقت توانگری و آسایش ذهن در برابر آرامش روح انتخابی است که دیگر در اختیار تو نیست پیوند خورده با هزاران انتخاب کوچکی است که در اولین ترس های ابلهانه یا اشتیاقهای کودکانه فراموش کرده ای و...
-
عشقولانه
جمعه 27 مهر 1403 12:39
-
شام آخر مستمندم تا مرا نانم دهی
جمعه 27 مهر 1403 12:38
شام آخر مستمندم تا مرا نانم دهی خون من را ساغری ریزی و نعمانم دهی یا صلیبم کش ز اغیار جهان باشم جدا یا گریزی باشم و از مرگ پنهانم دهی گر مسیحی گر حواری معجزه از آن توست من گِلی خامم که با آه و دمت جانم دهی آن قَدَر نامت ز فم تکرار شد خشکیده لب بوسه زن بر لب که جان پژمرده بارانم دهی تیره روزم سوزم و آتش به جانم میزنم...