-
ای صاحب حسن و کمال، ازعشق تو دیوانه ام
پنجشنبه 24 آبان 1403 12:47
ای صاحب حسن و کمال، ازعشق تو دیوانه ام رو مطرب وساقی بیار امشب ز خود بیگانه ام چشمان تو مستم کند پر ز آنچه هستی می کند چون شمع آرامی و من مستانه چون پروانه ام در کوچه های قلب من رد قدمهای تو نقش قلبم ز جا کندی ولی ، من عاشق ویرانه ام در خانه ام خلوت نشین حال خرابم را ببین اعجاز عشقش را نگر، اکنون دگر...
-
از چشم بیفتاد دو چشمش چون بارش اسفند
پنجشنبه 24 آبان 1403 12:40
از چشم بیفتاد دو چشمش چون بارش اسفند بر هیمه خاموش فتاده سپندم از بارش اسفند آن چشم که گویی درآن جام عسل بود زهری بود آن لب که شرابش انگوری بود زهر تریاقی بود وعده آمدنش از حد بگذشت و عهدش شد باطل الوعده وفا هرکه عهدش بشکست مهرش شدباطل آمد آن یارِ جفا پیشهِ مدهوشِ رقیبْ، جبار آمد مثل داروغه ای از جانب کنکاش به پیکار...
-
عشقی را با آن همه خوبیهایش رها خواهم کرد
پنجشنبه 24 آبان 1403 12:35
عشقی را با آن همه خوبیهایش رها خواهم کرد عشق را به تو خواهم داد و دل را ودا خواهم کرد شب راچراغ تاریک کردم و همه ستارگان خاموش درآغوشی گرفته بوسیده تو راهم نوا خواهم کرد عشقیراشکسته دیدمکه مجنون هم بدیده است بر سر قبر مجنون هم ، لیلی رامن صدا خواهم کرد دنیا دوروزاست سپیده یکی برای تویکی برای من دراین دو روزه ببین من...
-
او رفت ، حتی نگاهی به پشت سر نکرد
پنجشنبه 24 آبان 1403 12:03
او رفت ، حتی نگاهی به پشت سر نکرد گذشت زِ من ،پیدا کرد او عشقی دِگر چگونه جدا گشت سرنوشتمان زِ هم خداوندا..... چنین چیزی می شود مگر چگونه خاطرات او را بیرون کنم زِ سر در خیال آینده را با او ساخته بودم نه هیچ کسِ دِگر کنون که تنها و بی کس و گریان دل شکسته ام کنم شبانه روز من فقط این دعا نشود او خوش بخت هرگز، با هیچکسِ...
-
باید تکلیف شعرهایم را روشن کنم،
پنجشنبه 24 آبان 1403 12:02
باید تکلیف شعرهایم را روشن کنم، دیگرباید بدانند همیشه، دور از تو غمگین و کوتاه خواهند بود باید بدانند در انتظار تو همینجا میانِ کتابهایم در قفسه... خواهند مُرد مروت خیری
-
از آن روزی که از دیدار لبخند تو محرومم
چهارشنبه 23 آبان 1403 13:03
از آن روزی که از دیدار لبخند تو محرومم پر از تلواسه های گیر و دار طالعی شومم رهایم کن مرا در جستجوی سرنوشت خود که از روز نخستین بیدلی شوریده موسومم خبر داری که منهم پا به پای آرزوهایم فقط بازیگری در صحنه دنیای موهومم کبوتر بودم و صد آسمان مشتاق بالم بود کنون در پنجه تقدیر لاکردار محکومم برو با نغمه های دیگران طی کن...
-
فصل پاییز
چهارشنبه 23 آبان 1403 13:02
-
واژه ای که به آن می اندیشم،
چهارشنبه 23 آبان 1403 13:01
واژه ای که به آن می اندیشم، پایان است... کلمه ای ناب،وخالص از تمام کلمات پایان کجاست،ابتدا کجاست. به کدام تفکر بنگرم که بی انتهاست.... در سراسر کاینات راه پیموده ام. به تمام سیاره ها سر زده ام. از راههای شیری گذر کرده ام. سیاهچاله ها را دیده ام،ودر قوانین مزخرف آنان گرفتار شده ام. در شعاع نور هزار خورشید،سوخته ام. در...
-
میشود این دل مگر از عشقت ای همسر جدا
چهارشنبه 23 آبان 1403 12:59
میشود این دل مگر از عشقت ای همسر جدا کی شود مجنون بیدل از دل و دلبر جدا دل ز جانان بر گرفتن سهل و آسان کی بُود تشنه لب هرگز نگردد از لب ساغر جدا بال پروازم تویی در آسمان زندگی جان دهد مرغی که شد از بال و از شهپر جدا عطر گیسویت اگر با گل درآمیزد دمی می کنم با چشم بسته من ز یکدیگر جدا اشک شور من شود شیرین تر از شهد و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 23 آبان 1403 12:57
-
خانه عشق
چهارشنبه 23 آبان 1403 12:56
بیا که خانه عشق را بهر تو زار خواهم کرد بیا که سایه عشق را بهر تو بار خواهم کرد بیا که سایه دل گشت بوقت سوسن و گل بیا که جامه عشق را بهر تو یار خواهم کرد بیا که مایه عشق را سنجیده ام بوقت تمیز بیاکه جان دادن خود را هم نثار خواهم کرد بیا که ظلمت شب فزون گشت و ستاره من بیا که نامه عشق را بهر تو جار خواهم کرد بیا که رقص...
-
هر چند ز حال دنیا ندارم خبری
چهارشنبه 23 آبان 1403 12:55
هر چند ز حال دنیا ندارم خبری خوش مدام دارم یارامین هم سفری ره توشه نیازم نَبوَد بر قوّت جان با کوه غصه بسازم بی دردسری عبدالمجید پرهیز کار
-
زندگی به کوتاهی لمس کف دریا
چهارشنبه 23 آبان 1403 12:53
زندگی به کوتاهی لمس کف دریا میرود دسته سار و تو میمانی تنها راز این کهنه سربسته چه میدانی تو میرود روشنی چشم مثال کف روی دریا در میان ا ست همه سبزه و گل، باز میمانی تو میشوی زار تو میان همه آن گُلها جامه پوسیده ز تن کَن تو بیا کام بگیر فال این شب زده با قهوه خبر کن شبها دست بردار ز دوشینه غم و راه بگیر جام...
-
کاش باشی تا بخوانم نغمه ای در گوش تو
چهارشنبه 23 آبان 1403 12:50
کاش باشی تا بخوانم نغمه ای در گوش تو تا جوابی بشنوم از آن لب خاموش تو حیف، عمری در فراقت سال و ماه ما گذشت کاش این پاییز گردد ختم در آغوش تو علی کسرائی
-
ز پچ پچ ها شنیدم که ،
چهارشنبه 23 آبان 1403 12:02
ز پچ پچ ها شنیدم که ، آمده ای دوباره حدس زده بودم خودم دیدم هوا غباره دیدم بسوی روحم جرقه ها میباره نمیدونم چه خوابی دیده ای ، اینبار برایم شاید قطره های اشکی دمادم هدیه ی تو، برای اینباره هی درد به روی درد مینهی به روی قلبم هی ماچ ات میچسبه روو گونه هایم ، مثل یه مُشت تاپاله چقدر اِی عاصیِ من ، خوی تو جبّاره تو فقط...
-
من دعایت میکنم با اشک میگویم خدا
سهشنبه 22 آبان 1403 12:57
گر نخواهی دل عزیزت بشود زور که نیست دل تو با دل من نیست دلم کور که نیست بی صدا فریاد کن من گوش دارم در دلت گر نمیخواهی بگو قلب تو مجبور که نیست دوش دیدم که به خوابم غزلی میخواندی باز میگویم نمیخواهی دلت دور که نیست بی تو من در این قفس محبوس در حصر تنم باز دل در انتظار اما دلت جور که نیست باز میبینم تو را با او ولی...
-
حال خوب
سهشنبه 22 آبان 1403 12:54
-
اندازه ی یک عمر شبی پاییزم
سهشنبه 22 آبان 1403 12:52
اندازه ی یک عمر شبی پاییزم درگیر تو هر شب قدحی لبریزم آن شب که هوایت به دلم پر میزد چون تب شده ام نیمه شبش سرریزم با یاد تو یک ،شب، غزلی می گفتم جامم ز غزل پر شدو غم می ریزم تنها شده ام غمکده ای می سازم یعقوب شوم دل به غمت آمیزم دیوانه شدم گر که بمیرد یادت این خنجر بشکسته به شب آویزم خدیجه سعیدی
-
قرن ها بود که به هیچ چیز اعتقاد نداشتم
سهشنبه 22 آبان 1403 12:51
قرن ها بود که به هیچ چیز اعتقاد نداشتم تا اینکه آن روز چشمانت را دیدم و تمام ایمانم دوباره زنده شد. شاهین افتخاری عمله
-
ای یار سفر کرده دلم در تب و تاب است
سهشنبه 22 آبان 1403 12:05
ای یار سفر کرده دلم در تب و تاب است هر لحظه ز هجرت دل من بیتاب است چون ماه شب تار ز چشمم تو نهانی در یاد تو هر لحظه دلم غرق فغان است ای روشنی دیده، ز تو دوری نتوانم در حسرت دیدار تو این دل نگران است آیینهی بخت من از دوری تو تیره در حسرت آن لحظه که چشمت نگران است تو را جویم، تو را خواهم، دل از تو نمیگیرد به شوق تو...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 22 آبان 1403 12:04
-
آخر این قلب و این درد کُشَد مارا
سهشنبه 22 آبان 1403 12:03
آخر این قلب و این درد کُشَد مارا این عشق بی سر و سامان کُشَد مارا درد این تنهایی هم کم نیست اما غم دوریت آخر کُشد مارا مثل این که کم بودم برایت آخر این ناکافی بودن ها کُشَد مارا من دلم میخواست که در کنارت شب را صبح کنم بی تو این شب تا صبح کُشَد مارا غم از من و تو در کنار هم میترسید حالا بی تو این غم می کُشَد مارا...
-
برج میلاد تو آغازگر قرن جدید است
سهشنبه 22 آبان 1403 12:02
برج میلاد تو آغازگر قرن جدید است دل من آهنربا و دل تو سنگ حدید است راه بندان شده در تک تک رگهای تنم برج میلاد تو برج بارش برف شدید است جدی شد و سردی شد و آمدی تو از راه برج میلاد تو برج آمدنهای سعید است هر دودستت را تو دائم سوی او داری بلند برج میلاد تو مرتفع ترین برج صعید است در عقل نگنجد وصف حال و روز من برج میلاد...
-
اگر که مهر دل من برفته بر دل او
سهشنبه 22 آبان 1403 12:01
اگر که مهر دل من برفته بر دل او هزار شکر باید چو قلبش از سنگ است مرا چکار باشد که او چه رخ دارد؟ همین مرا بس باشد که او بر آونگ است تورا که من بینم و روی می نهی بر ما؟ بیا تو حضرت دوست،بیا که دل تنگ است به راستی که نباشد روا ندیدن تو بیا که دوری تو همچو لکه ای تنگ است کدام ساعت باشد زمان دیدن یار؟ بدان که راه قدومت...
-
انگشتانم را دادم ورز ، دادم تمرین
سهشنبه 22 آبان 1403 12:00
انگشتانم را دادم ورز ، دادم تمرین دلم را هوری کشیدم پایین از پشت همین سنگ سیاه ،دل دادم به بازار شام کسی هست آن سوی دیوار دوست یا که مشاور می دهد سرخطهای جمله سازی ، یا لی لی نوشتن ها را یاد بازار کن بودم یا که کنعان نمی دانم دلباخته ای کنار چند جعبه سیب ریواس می زد بر پای که سارایم برد آب دیر وفت است و پای بازگشت...
-
من گلی هستم، برای چشمهایت
دوشنبه 21 آبان 1403 13:20
من گلی هستم، برای چشمهایت هرچه گل هست، فدای چشمهایت موج اشکت تا شکست این زورق دل بر نجات آمد وفای چشمهایت دستهایم خسته شد از باز بودن خستگی هایم دعای چشمهایت شمع چشمم روشن امّا غرق خون چون گرفتارم بلای چشمهایت نالههایم بشنو شاید راحت آیم در پناه آن همای چشمهایت ضیغم نیکجو وکیل آباد
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 21 آبان 1403 13:18
-
هر نگاهت زین قفس من را رهایم میکند
دوشنبه 21 آبان 1403 13:18
هر نگاهت زین قفس من را رهایم میکند آن صدای آشنایت بی هوایم میکند هر گه از حالت بگویی من به گوشم سر به پا آن نوای مهربانت بی توانم میکند این دل شوریده را در خود رهایش میکنی آن نگاه بی صدایت بی نوایم میکند میشناسم من تو را با من بمان از جان خویش گر نباشی گریه هایم بی صدایم میکند چشم هایم سو ندارد از نبودت بی کسم باز...
-
صبوری میکنم هَر دَم. که خود آگاه ِ آگاهم
دوشنبه 21 آبان 1403 13:16
صبوری میکنم هَر دَم. که خود آگاه ِ آگاهم ندارم چاره ای ای دوست که عمرم دست باد،دادم صَبوری میکنم با درد که من تنهایِ ،تنهایم نباید اینچنین میشد. ولٰکن بخت شوم ،دارم خداوندا برس اکنون که من پاییزِ ،پاییزم اگر روزی بهار بودم. به سودای تو ،میریزم به سان حال ایوبم. ولی من بی ثمر بودم شبیه یوسفم ،اما. درونِ چاه چه بی جونم...
-
تو راست میگفتی
دوشنبه 21 آبان 1403 13:14
تو راست میگفتی هر کس به اندازه ای که تو را می بیند دوستت دارد من در خواب هایم هم تو را دیده ام و گمان میکنم تمام ماجرا همین باشد ، دوستت دارم ، زیاد ، دوری درد خوبی نیست دلتنگ او خواهی بود وقتی زنده ای و دلتنگ خودت وقتی که هر ثانیه میمیری ... حجت هزاروسی