-
دیدمت با دیگری انگار قلب من شکست
شنبه 3 آذر 1403 12:02
دیدمت با دیگری انگار قلب من شکست باز هم چون مثل هر شب در دلم غوغا نشست باورم هرگز نمیشد تو فراموشم کنی بغض ویران و غرور و قلب من از هم گسست بعد تو دیگر توان زندگی کردن نبود بعد من هرگز ندیدی روح بر شعرم نشست دوستت دارم تو را از جان خود هم بیشتر مهرتو در ریشه ی جانم هنوزم هست و هست بعد تو من مست دیدارت شدم مجنون من من...
-
خاک حاصلخیز ما تشنه به خاک افتادهاست.
شنبه 3 آذر 1403 12:00
خاک حاصلخیز ما تشنه به خاک افتادهاست. خاک و خون برپا شده دل بی صدا افتادهاست. دستهای پینه بسته دردشان حالا کمی... بیشتر از پیش این سوزش به جا افتاده است. درد ما امروز رنج دیدگان خسته است... چشمهایی که به زیر از شرم نان افتادهاست. میرود رودی ز خون آدمیت بر زمین... حول دنیا بر سر افراسیاب افتادهست. دم ز عدل و...
-
هرچه گشتم ای دریغا همدلی پیدا نشد
شنبه 3 آذر 1403 11:59
هرچه گشتم ای دریغا همدلی پیدا نشد غرقِ امواجِ سترگ و ساحلی پیدا نشد زندگی را وقف کردم، در پیِ دلدادگی دلربا دیدم چو ریگ و فاضلی پیدا نشد از زبانها می شنیدم هرزه هایِ همدلی هرزه ها هار و حریفِ کاملی پیدا نشد چه بسا، دلداده ها دیدم ولیکن بی زبان در زبان بازی وزین و قابلی، پیدا نشد دل رها، رفتم به دنبالِ رَه و رازِ خرد...
-
از بهارِ بخت سهمم خار بود
شنبه 3 آذر 1403 11:58
از بهارِ بخت سهمم خار بود گویی از من باغبان بیزار بود... میچکید از چامههایم شرحِ غم فارغ از حال و هوایم یار بود... بوستان در دستِ تاراج خزان گلعذارم مأمنِ اغیار بود... خانه خالی بود از عشق و طرب بینِ من با سایهاش پیکار بود... عهدِ الفت را طبیب از یاد برد هرکه را دیدم خودش بیمار بود... دیگِ حسرت جوش میزد در دلم...
-
لبریزلبریزم
شنبه 3 آذر 1403 11:56
لبریزلبریزم ازحادثه های بی تو از زمزمه تنهایی زیرتیغ نگاه خورشید فصل راتازه کردم ماه را به آخر جرعه ای صبر قطره ای اشک تقلامیکنندتا تاب آوردندخاموشیِ برق نگاهی راکه بزم میکردپیکریک عاشق را آسمان بی قرار شب بیدار ماه تاریک زمان اندک بسپاردلت رایکبار به تمنای وصالِ مجنون زهره غیاثی
-
در سکوت و ظلمت شب
جمعه 2 آذر 1403 11:37
در سکوت و ظلمت شب درد دل خود با خویشتن ذهنم را پر از یادش نمودم خود را به آغوش او سپردم راز شب نهفته در آسمان پر فروغ و ستارگان بیدار است دل کندن از طلوع ماه سخت است غروب ماه دلگیرتر از آن است هوشیار و مست حضورت بر بالینم من در کنار تو آواز سکوت میخوانم تا جیر جیرک ها بخوانند هوای دلم ابری است چشمانم بارانی قلبم به...
-
حال خوب
جمعه 2 آذر 1403 11:36
-
کدخدای ده که آن مُلّا بُوَد
جمعه 2 آذر 1403 11:35
کدخدای ده که آن مُلّا بُوَد روزگارِ ده ما گه گاه دولا بُوَد هی دُعا خوانند ولب بازی کنند خداگُفته کار باتلاش ودُعا بُوَد کدخدای ده که صهیونی بُوَد کارها ش پیچیده وجنونی بُوَد هی کُشد کودک وزن را بی گناه غاصب آخرش دیوانه ومجنونی بُوَد کدخدای ده که آدم ترسو بُوَد کدخداازروی ترس همسو بُوَد آدم هرکار دلش خواست بکند جاهل...
-
نگو روزی نباشم
جمعه 2 آذر 1403 11:34
نگو روزی نباشم که شعرهایم مرثیه می شوند و چشم هایم غرق در اشک ، دست ها نوازش را و لب ها بوسه را از یاد می برند نگو روزی نباشم پریشانم نکن که پریشانی فقط برازنده ی موهای توست بمان و خاطراتت را به من هدیه کن بگذار دست خالی از این دنیا نروم مجید رفیع زاد
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 2 آذر 1403 11:32
-
حواست هست که دوستت دارم ؟
جمعه 2 آذر 1403 11:32
حواست هست که دوستت دارم ؟ یا عشق مرا در انبار قدیمی خانه مادر بزرگ رها کرده ای ؟ رها کرده ای یا شاید هم گم کرده ای نمیدانم اما اطمینان دارم هر که آن عشق جان سوز را در میان عکسای سیاه و سفید یا ما بین دست نوشته های آبلیمویی که با شمع سوزانده شده اند ، پیدا کند ؛ به سراغ تو خواهد آمد و از شعله های آتشینِ این عشق خواهد...
-
چشم در چشم تو بودمکه حواست پرت شد
جمعه 2 آذر 1403 11:31
چشم در چشم تو بودمکه حواست پرت شد جای دیگر فکر و ذکر بی اساست پرت شد تا به خاطر اورم ارج و بهای خویش را روی دوش قاصدک ها اسکناست پرت شد باد را هر رشته شالت به رقص آورده بود روی گل های شقایق عطر یاست پرت شد در میان چشمه سار و کوهسار پر غرور خوشه ای از تاک انگور لباست پرت شد صورتت را سمت بالا بردی و چشمک زدی تا خود...
-
شب را برای تو کنارگذاشته بودم
جمعه 2 آذر 1403 11:30
شب را برای تو کنارگذاشته بودم ولی افسوس تاریکی نشانت را از دیدگانم ربود غلامحسین افراس
-
تـــو آمــدی...
جمعه 2 آذر 1403 11:29
تـــو آمــدی... کــه: اَلـوانِ پـاییـز را بـه لطفِ ظهـور... و احسـاسِ لـبریـز را بـه عطـرِ حضـور... مُجَسَـمْ کنـی، جِلـوِهٔ حُــور و نــور... تـو را مــاهِ بَــدرِ مُنیـرِ صَبـور... تـو را سَـروِ آزادهٔ پُـر غـرور... تـو را ای سـراسـر غـزل سـراپا بلـور... تـــو را بـا نشــاطِ دلــم جــورِ جــور... بـه مِهـرِ وفـور و...
-
پر پروانه را بستند و پروازش پریشان شد
جمعه 2 آذر 1403 11:27
پر پروانه را بستند و پروازش پریشان شد بی خبر از قدرت پیله که آغازی دگر دارد به آوایی، به خط شد نظم هوشیاران ژولیده ولی افسوس محبوبم کلامی مختصر دارد به قطره اشک آن شمع و زمین همچو پروانه که خالق چرخش گردون چو رقصی بر کمر دارد تمام پیکرم زخمی ز زخم کین انسانها عجب از عالم معنا که سنگی ره به زر دارد چه غمگین آن پدر...
-
زین سرای یکی بود و نبود
پنجشنبه 1 آذر 1403 11:35
زین سرای یکی بود و نبود یاری دارم سراسر عقل و جود آن رخش ماه عالم تاب بود در نجابت در نکویی طاق بود پیش از اینش پیش از این اندیشه عشاق بود مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود یارب آن یار غمخوار من است دان که او آن فریبای من است چون که در اسنای عالم شد خبر وز که دارم بر کمر من نیشتر مرهمی شد بر درد پشت من وز توانی بر این...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 1 آذر 1403 11:33
-
همه را شرح داده ام با بغض
پنجشنبه 1 آذر 1403 11:32
همه را شرح داده ام با بغض زندگی ام نداشت تدبیری من با اندوه رفتنت چه کنم دیدنت تو تماس تصویری من که موندم میون کلی غم این سوی مرز تووی شهرِ شراب تو که رفتی و من غریبه شدم توی دنیا با کلی حال خراب کاش میشد به هم گره بخوره هرچی مونده تو این جهان از ما کلی شعر از جنون میسازیم ما برای تموم آدمها شب که میشه خیال دیدن تو...
-
نم بارانی زد
پنجشنبه 1 آذر 1403 11:30
نم بارانی زد برگ زردی افتاد عابری تند دوید گربهای در کوچه از نفهمی لِه شد به همین آسانی برگ زردی افتاد گربهای ، دیگر نیست. محمد مهدی شکیبایی
-
زندگی
پنجشنبه 1 آذر 1403 11:29
-
با حسن نظر همه جا منزل ماست
پنجشنبه 1 آذر 1403 11:27
با حسن نظر همه جا منزل ماست هر اهل نظر مساعی وهم دل ماست از شعله داغ سینه سوز وکام بسته ما بار سکوت همیشه مشکل ماست عبدالمجید پرهیز کار
-
در آرامش، دراز، خاموش، همچو گور
پنجشنبه 1 آذر 1403 11:25
در آرامش، دراز، خاموش، همچو گور با این خیال که هستیم از همه عالم به دور آن روی ما را کسی نیست که ببیند به خیالشان، حالمان، آن شکلکیست که میبینند علیرضا خورسند
-
وای از آن لحظه که با عشق شدم رام نگاه اش
پنجشنبه 1 آذر 1403 11:22
وای از آن لحظه که با عشق شدم رام نگاه اش چه کند صید که صیاد بود سقف تمنای گناه اش غلامرضا رمضانپور
-
تک نگاهی کن به اشک جاریِ این دیدگانم
پنجشنبه 1 آذر 1403 11:21
تک نگاهی کن به اشک جاریِ این دیدگانم تا بدانی آنچه در دل هست، ناید بر زبانم گاهی گر من بشکنم بغض درونم، گوش سنگین بشنود تَقِّ شکست بند بندِ استخوانم گر گشایم من کتابِ کهنه ی پندارِ ذهنم دیگرم نه دوستانی باشدم ، نی همراهانم هر چه گفتی کرده ام کاری دگر ناید ز دستم لیکن این اسب غزل را تا بخواهی میدوانم از دلم شادی برفته...
-
کـســی بیـایــد و مــا را بــه انـتـهــــا ببـــرد
پنجشنبه 1 آذر 1403 11:16
کـســی بیـایــد و مــا را بــه انـتـهــــا ببـــرد بـه سمــت مـشــرقِ روی مَـــهِ خــــدا ببـــرد اگــر نشــــد همــه ی عـشــق را بــه یکبـــاره دل مــــرا بـشــکــافــد جـــدا جـــدا بـبــــرد غــریــق مــانــده دلــم در هـــوای تنـهـــایـی بگــو بــه قــافـلــه ســــالار مــا ، بَـــلا ببـــرد مسیـر قـافلــه سخـت...
-
ای دلبرکم بهر صلا آیی تو
چهارشنبه 30 آبان 1403 11:57
ای دلبرکم بهر صلا آیی تو از روی وفا سوی صفا آیی تو ای نازککم جز تو ندانم جانی بر خوی صخا بهر شفا آیی تو جانم به نگاه و جان ما در جامت از سمت دعا بهر ثنا آیی تو دیگر نتوان بند تو از دل وا کرد پس سمت عطا بهر قضا آیی تو جانم برود چون تو نمایی صورت از جام بلا طرف بها آیی تو آذر به شرر ز تو فتادست، جانم گویا که مرا بهر لقا...
-
فصل پاییز
چهارشنبه 30 آبان 1403 11:54
-
ای کاش میگفتی تو مرا
چهارشنبه 30 آبان 1403 11:54
ای کاش میگفتی تو مرا که چگونه شیرینش کنم قهوه تلخم را هرچند دانسته ام نیستی تو دگر پس وای به حال من اما غمی نیست می مانم مجالانی دگر که شاید بشکنند قفل سکوتت را ای خطاب به سر منزلِ قلبم می گویمت بارها که زمان بگذرد و بیُفتد قهوه از دهان پوران گشولی
-
هر بار که میبینمت
چهارشنبه 30 آبان 1403 11:51
هر بار که میبینمت نگاهم، نوزادِ شیرینِ در چشمانت را می بوسد مهدی یونس آبادی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 30 آبان 1403 11:49