-
تو این هوای بارونی، چشمام پُرِ اشک شده باز
جمعه 9 آذر 1403 11:32
تو این هوای بارونی، چشمام پُرِ اشک شده باز این دلِ لعنتی تا کی، با غصه هاش سر کنه باز ؟؟؟ هر شب تو رویاهام برات، حرف دلم رو میزنم اینکه چقدر دوستت دارم، تو سینه فریاد می زنم تو هم منو دوسم داری، اینو چشمای تو میگه طرز نگاه تو منو، برده یه دنیای دیگه هر دومون عاشق همیم، اما همش دور از همیم قید تموم عالمو، به خاطر هم می...
-
به تمنای رسیدن شده ام پیر ندیدی
جمعه 9 آذر 1403 11:31
به تمنای رسیدن شده ام پیر ندیدی من که خود سوخته بودم،تو مرا خوب ندیدی سر چشمون سیاهت به قضا رفت نمازم شده ام لبریز از تو، ولی خب،باز ندیدی تن من تاب ندارد، دل من طاق ندارد تو بیا روی خوش از من، عشق بی تاب ندیدی؟ چه بسا خوب شویم ما و ز درد رها گردیم ما که خود سوخته جانیم، جان عریان ندیدی؟ تن تو بوی بهار است، چشم تو...
-
امشب به شب تار خودم زار بگریم
جمعه 9 آذر 1403 11:30
امشب به شب تار خودم زار بگریم از کنج قفس فاصله ی این همه دیدار بگریم خون بود دلم خون شد و آرید قدح را بیرون کنم این درد گرانبار بگریم معصومه عرفانی
-
این رویا محاله
جمعه 9 آذر 1403 11:29
این رویا محاله رسیدن بهش هم نمیخوام دوباره بشم عاشقش من نمیخوام بشه باز دوباره زخم دستام اسیرش بشم و بگیره خواب شبهام نمیخوام تا صب من بشه فکر و ذهنم فقط توی ذهنم رسیدم بهش من نمیخوام تو مرداب این عشق فرو شم این قصه رو من چقد دیر نوشتم نمیخوام جوونیم بسوزه مثل شمع ولی جبر جغرافیاام نکرد کم همه سختیام میشن بیشتر از سن...
-
اگه مرداب شدی تو ،وسط کویر هامون
جمعه 9 آذر 1403 11:28
اگه مرداب شدی تو ،وسط کویر هامون بی رمق ، تشنه و خسته زیر قطره های بارون توی آتشکده ی سوخته ی دلهره و غم اگه بوسه ای نشستی به لب تشنه ی کارون توی سردرگمی و دلهره و وهمُ و خیالم شده افسانه ی چشمای تو همدوای مارون توی هر نقش ونگاری طاق بستان بهاری تو همون کوه دماوند، دشت لاله های گلگون اگه یک درخت خسته نَنِشَسْته جون...
-
صلوات برمحمد ذکر آزاداست شب و روز
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:37
تن آدمی شریف است به جان آدمیت دم وپوست واستخوان نیست نشان آدمیت همی آدمی سپارد به ربات جمله کارها ز ازل نبوده هرگز، گل درقدر آدمیت برودرکاردل کوش که معانی رابیابی تانشود هوش سنگی،فرعون علیه آدمیت بروکعبه راطواف کن باگوشت وپوست عریان که پیر ما گفت جسم نیست مکان آدمیت صلوات برمحمد ذکر آزاداست شب و روز لیک ذکرجمعی است،...
-
اخلاق خوب
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:36
-
چشمانت در سرم آشوب به پا کرده بود
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:35
چشمانت در سرم آشوب به پا کرده بود جمهوری درونم اسلامی شده است دوران مماشات با اغتشاشگر گذشته با مردمت دیگر سر تسلیم ندارم محمد داراب پور
-
شوری به سر و شوقی در دل ز تو دارم عشق
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:34
شوری به سر و شوقی در دل ز تو دارم عشق این شور و شرر گشته ، یکسر همه کارم عشق بگذشته ام از جان و هم خیرِ جهان دیریست عشقست در این عالم چون دار و ندارم عشق روشن ز تو شد، نوری گر هست در این منزل بی جلوه ی روی تو من چون شب تارم عشق دریای دلم ای عشق، عمریست که طوفانیست چون موج خروشانم ، بی صبر و قرارم عشق این سینه ی پر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:33
-
نبودنت را بغض می کنم
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:33
نبودنت را بغض می کنم و با هر نفس درد می کشم تمام تار و پود حنجره ام زخمی است آنقدر که در شب دلواپسی هایم با نام و یادت زندگی کردم مبادا نیایی که بی تو نفس کشیدن را از یاد می برم مجید رفیع زاد
-
نشستم رو به روی در
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:32
نشستم رو به روی در نگام ، دنبال چشماشه من از این صبر بیزارم که عمرم توی مُشتاشه دوباره باز و بسته شد به دست بادِ تو کوچه صداش بدجوری ناکوکه میدونه ناله هاش پوچه از اون وقتی که تو رفتی دیگه بسته نشد این در همش توی دلم گفتم که برمیگردی باز اینور رو دیوارای این خونه هنوز عکسای تو مونده چشات میخنده انگار که غمم رو تو چشام...
-
شکسته گشتم از شیدایی مرگ
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:30
شکسته گشتم از شیدایی مرگ بیابان دیدم از تنهایی مرگ درون مِه کویرم شعله ور شد کجایی لحظه ی رویایی مرگ علیرضا قدیانی
-
در این گم گشتگی
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:29
در این گم گشتگی در این هوای غریبانه در سرگردانی این سیّار غریب بگو از گریه های غریبانه ز من و ز خود که ای دل که ای خراباتی من حس می کنی زنده بودن را پس کجاست این حس زندگی چرا بسان چراغی بی نور هستی و همانند غریبه ای همچنان در حصاری سرگردانی پس با شما ای جویندگان طراوت که در آغوش حیات امروزین بودن لمس بایدت زیبایی وجود...
-
سرم را به دیوار می کوبم
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:29
سرم را به دیوار می کوبم شاید اینگونه افکارم سرکوب شود غلامحسین افراس
-
تو پریزادۀ عشقی و حوا سرشت
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:45
تو پریزادۀ عشقی و حوا سرشت در به در میکنی آدم زبهشت امیرعلی مهدی پور
-
باران ترانه ای ست
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:44
-
در رفاقت، میگذارم مایه از جان جانِ خویش
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:43
در رفاقت، میگذارم مایه از جان جانِ خویش گر رفیقِ نیمهراهی، عذرخواهم خیر پیش امین درافشان
-
سازِ دلم را
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:39
سازِ دلم را با آمدنت کوک کرده ام صبح با خورشید بیا.... اکرمنوری پرنیان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:15
-
اگرخاکش باشید
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:15
اگرخاکش باشید قلبش جوانه می زند برای تو سید حسن نبی پور
-
شوق دیدار تو در چشمان شعرم خواندنی است
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:14
شوق دیدار تو در چشمان شعرم خواندنی است یادت ای رنگین کمان در آسمانم ماندنی است رختی از آیینه پوشیدی ، به جشن واژه ها خوشه ی دوری به داس انتظارم چیدنی است نرگس چشمان تو ، شد معبد پروانه ها هاله ی ماه نگاهت بر شبم تابیدنی است گل کند خورشید عشقت در گلستان دلم مهر تو چون کهکشانی در دلم افزودنی است زد جوانه بر تن تنهایی ام...
-
مُضحک و دیوانه شدم
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:12
مُضحک و دیوانه شدم صوفی میخانه شدم درد پرآوازه شدم شعر گران است مرا عرفان محمدپناه
-
از خاک بیآمدیم و در خاک شدیم
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:11
از خاک بیآمدیم و در خاک شدیم با گریه بیآمدیم و غمناک شدیم آن گریه بجا بود و این غم بسزا چون پاک بیامدیم و ناپاک شدیم مهران نبی
-
ز شب آب ها چون که گشته سراب
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:09
ز شب آب ها چون که گشته سراب ببرده شب از روی شب رنگِ خواب به شب زنده دارانِ رخ زعفران سپردم شبی رنگِ روی شراب ز سرخیِ آن ارغوانی سرشت سرابان همه پر شدندی ز آب پریدند مرغان به سوی سحر ز بیدادِ آنها پریدم ز خواب جهیدم به جنگِ سحرگه کنون ندانستمی خون خورم یا شراب دریدم به خنجر همی خونِ خود که می گشت صحرا به چشمم خراب...
-
بی گرمیِ دستت دل و جان پر درد است
سهشنبه 6 آذر 1403 12:35
بی گرمیِ دستت دل و جان پر درد است در حسرت تو کل جهان پر درد است برگرد شبی تا که پناهم باشی بارانِ بدیست، آسمان پر درد است در سوگ تو یک آدم افسرده شدم در من به خدا روح و روان پر درد است آغازِ بهارِ عشق بودی ای کاش وقتی که چنین فصل خزان پر درد است انگیزهی شعر و شاعری از من رفت این شاعر بی تاب و توان پر درد است مهدی...
-
مادر،
سهشنبه 6 آذر 1403 12:34
-
پاییز باز خانه ی دل را به غم کشید..
سهشنبه 6 آذر 1403 12:32
پاییز باز خانه ی دل را به غم کشید.. خواب از دوچشم عاشق این غم زده پرید باز آسمان گرفته و افسرده شد زمین درغربت نگاه من فصل خزان رسید باغی که پر ز غنچه و گلهای لاله بود سرزد خزان و بی هوا گل شاخه شاخه چید یکباره در نگاه جهان غم طلوع کرد هر لحظه قلب اسمان از عشق ناامید آمد خزان سرد و هزاران دل غمین اه از زمانه،، اینچنین...
-
همدمم تکخال و نَچرال است و بوم رنگ نیست
سهشنبه 6 آذر 1403 12:03
همدمم تکخال و نَچرال است و بوم رنگ نیست نسل دیروز است و با او نوبری همسنگ نیست صد برابر از زمین در هر نگاهش جاذبه ست تاروپودم چاره جز تسلیم بی آهنگ نیست تا به لب بردم که یوسف چهره هستم در سراغ طعنه زد ما را که یوسف میوه ی در چنگ نیست با زبان بازی همیشه آب در هاون زدم دل ربایی پیش او جز کودکی در ونگ نیست برده ام تیر و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 6 آذر 1403 12:02