-
دوست دارم من این تاراج نرد عمر را
جمعه 14 دی 1403 12:02
دوست دارم من این تاراج نرد عمر را تا به هر سختی بگیرد گرم وسرد عمر را شب همه شب انتظار صبح در فغانم مات بخت کان پگاهم نیست باز این صبحِ سرد عمر را وه گرش من بازگیرم بخت مهرافزای خویش تا قیامت پای کوبم خاک و گرد عمر را گر من از حجب روی برگیرم از او ازونوس عشق سرخم کرد زرد عمر را جان به اتش میکشد با چشمهای در غضب...
-
جان من جان تو و جام می را چه کنم
پنجشنبه 13 دی 1403 12:15
جان من جان تو و جام می را چه کنم قطره اشک بهار بر لب خندان چه کنم ابر برمیخیزد زدریا ولی باز به دریا برود آتش افروخته در عاشق مستان چه کنم گفته بودند زمستان آتش زیر خاکستر است آتش زیر خاکستر جان سوخته را چه کنم هر قدم بر لب یار قدم میزنم فریادی است فریاد ز جا خواسته بر لب یار را چه کنم گفت شبلی به منصور نکن راز تو فاش...
-
در آغوش تو مرگ هم بوی چوب میدهد.
پنجشنبه 13 دی 1403 12:14
در آغوش تو مرگ هم بوی چوب میدهد. بگذار نفسهای آخرم را اینجا زیر باران جنگلی کوچک شوم سبز، لاجوردی بعد پلکهایم بسته شد آنوقت تبر را تیز رفتن بزن. کیخسرو آریایی
-
نکته ای باشد نهفته در کلام
پنجشنبه 13 دی 1403 12:13
نکته ای باشد نهفته در کلام پنــد گیــری زیــن حکایــت در ختــام دید صیادی درون بیشه زار بچــه شــیری خســته و درگیــر دام رحم آمد بر دل سنگین او تــا نگهــداری کنــد در پیــش دام تا سپر شد سالیانی زآن زمان چـون پلنگـی شد که گردد در کنـام در کنار صاحب و آن همسرش پرسه میـزد لاجرم اطراف بـام تا که روزی از پی صید شکار...
-
این تبسمهای خاموشم چه رازی میکَنَد؟
پنجشنبه 13 دی 1403 12:11
این تبسمهای خاموشم چه رازی میکَنَد؟ بیصدا لبخندِ یک رؤیا چه رازی میکَنَد؟ رفتهای اما هنوز از عطرِ تو سرشارم، بگو این هوای خستهٔ دنیا چه رازی میکَنَد؟ عشق را از ابتدا گفتم که باور میکنم باورش اما ز قلبِ ما چه رازی میکَنَد؟ ماهیِ غمگینِ من، در تنگ خود تنها بمان بیتو این آشوبِ بیدریا چه رازی میکَنَد؟ حرف آخر...
-
در کار دل و عقل قضاوتی پیش آمد
چهارشنبه 12 دی 1403 12:06
در کار دل و عقل قضاوتی پیش آمد از متهم اول بسیار سؤال بر خویش آمد چون جرم دل به یقین از عقل بود بری در پیشگاه دادرسی رضایت قاضیش آمد عبدالمجید پرهیز کار
-
حال خوب
چهارشنبه 12 دی 1403 12:05
-
از بازی روزگار خسته نشدی؟
چهارشنبه 12 دی 1403 12:04
از بازی روزگار خسته نشدی؟ از جور و جفای یار خسته نشدی؟ روسمت خدا ، وفای او تجربه کن از فتنه و حال زار خسته نشدی؟ رحمت حسینی
-
جای پا با سر دوم بر گرد این رحمت سرا
چهارشنبه 12 دی 1403 12:03
جای پا با سر دوم بر گرد این رحمت سرا کی بود بر عاشقانت این جداییها روا جانمازم عشق تو مُهرم بود دلبستگی ای تمام عشق و خوبی کی سزا باشد تو را در سیاهی کی توانم بینمت با چشم دل ای تو خورشید دو عالم رحمتی بر ما نما گفته بودی گر بیایم تو مرادم میدهی جز تو کی باشد مرادم ای مراد آشنا گرچه باری از گناه آوردهام سوغات تو ای...
-
گیسو گندمِ
چهارشنبه 12 دی 1403 12:01
گیسو گندمِ گونه گداخته ام ای رنگ یاغیِ هم قافیه با بندری مه آلود حوصله کن خطوط بریده ام را که سنجابی ام در دل درختی که چشمک میزند از پنجره به حیاط پر از آب و رنگت و خاک را از دریچه ی تو بلوط می بینم ما نردبانی دو پهلوییم رو به آسمان لاجوردی زندگی متصل قلبیم که رگهایم در هر تپش گیلاسهای درشتی از خواستنت را فرسنگها سر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 12 دی 1403 12:01
-
او رفت و من ماندم تنها در این ویرانی
چهارشنبه 12 دی 1403 12:00
او رفت و من ماندم تنها در این ویرانی دل خستهام را میسوزاند یاد آن دوانی چشم انتظارم، در این شبهای تاریک حسرت دیدار تو، میکشد مرا به دوانی امیر حسینی
-
در وصل هم ز فتنۀ چشمت بلاکشم
چهارشنبه 12 دی 1403 11:59
در وصل هم ز فتنۀ چشمت بلاکشم لیکن سر از کمندِ جفایت نمی کشم آلاله های زخمی دشتِ خُتِن ز درد سینه دریده اند به خون سیاوشم حالی نگر به حسرتِ لاهوتیان، که من در تنگنای غربتِ ناسوتی ات خوشم مرغانِ قاف عزمِ تماشایِ من کنند گر سوی هفت گنبدِ افلاک پر کشم خونِ دلِ هزار خمارِ بلاکش است این مِی که از صراحیِ چشمِ تو می چشم...
-
تولد من که مثل ساقه بود و برگ
چهارشنبه 12 دی 1403 11:58
تولد من که مثل ساقه بود و برگ با شروع یک فریادو گریه ای قشنگ با اومدنم انگار که طبیعت شکست مثل یک نسیم نرم ، تو بارش تگرگ دیدم تو این عصر عدالت یه شعاره دیدم گوشت شیرها تو دهن شغاله دیدم زندگیمون داره تحمیل میشه آسون دیدم زندگی اجباریه ، مرگ یه انتخابه همونجا بود که اتاقمو بغل کردم تو چند متر به هر گوشه ای سفر کردم یه...
-
چو باران باش دشت و ریگ زار بار
چهارشنبه 12 دی 1403 11:57
چو باران باش دشت و ریگ زار بار چو عاشق گشتی آغوشت فِکن یار ز ریگ زار شوره از یار بوسه بر دار چو با گل همنشینی همنشین خار حافظ کریمی
-
جای اینکه بشوی خصم دل آزار خودت
سهشنبه 11 دی 1403 11:56
جای اینکه بشوی خصم دل آزار خودت مونسی باش برای غم بسیار خودت بگذر از کوچه اندوه و غمِ دیروزت نشوی عابرِ گمگشته در افکار خودت نه کسی سنگ صبور و نه کسی محرم راز راز خود باشی و هم محرم اسرار خودت عاشقان را نبُود منت دارو و دوا باید اینجا تو شوی یار و پرستارخودت نشوی خسته و دل مرده دگر همچو (پری) تو بمان همدم و هم صحبت و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 11 دی 1403 11:55
-
واهمه دارم از این شهر پر از تنهایی
سهشنبه 11 دی 1403 11:52
واهمه دارم از این شهر پر از تنهایی و غروبی که زند آرام، آرام به تن زخمیِ خورشیدِ کبود خنجر زهرآگینش را، و من اندیشهکنان، چون همه شبهای دگر، ناگهان باز از آن کوچه در آوردم سر. کوچه، آن دالان بیدارِ بلند، که در سکوتش میکرد راز شبهای مرا مدفون، بود سرشار ز عشقی ابدی، و همچنان میپیچید عطر خوشبوی صدای تو در پیچ و...
-
بازم دل من، طالب دیدار نگار است
سهشنبه 11 دی 1403 11:51
بازم دل من، طالب دیدار نگار است چشمم ز غمش خیره به راهی که گذار است جانم به تمنای وصالت همه شبها در شور و شراری ز غمت غرق شرار است هجران تو چون تیر نشسته به دل من دردش ز صبوری و غمت سخت شکار است ای آن که دلم جز تو به کس دل نسپارد آغوش تو آرامِ من و عمر شمار است آیا به خزانِ غم تو راه بهاریست؟ آیا به دعا، عشق تو...
-
یادبگیریم..
سهشنبه 11 دی 1403 11:50
-
تشنــگی را جرعــــه ای از آب چونان می برد
سهشنبه 11 دی 1403 11:49
تشنــگی را جرعــــه ای از آب چونان می برد کآتش از دل، شعله از محراب، ایمان می برد دل به دریـــا می زند موجــــی زحیــرانی مرا این جنــــون آخر مرا تا قعــر طوفان می بر د ابوالقاسم میدانی
-
منم و دنیایی که با خودش ،
سهشنبه 11 دی 1403 11:48
منم و دنیایی که با خودش ، میبَرَد مرا دنیام آدم فروش است صبح به صبح ، همچو بَرده ای سیاه ، میفروشد مرا شب به شب ، برسرِسجاده ی سجده ، دوباره میخرد مرا شل کن سفت کن درآورده من براش تارعنکبوتی بیش نی ام همچو عنکبوتی مرموز، یکریز می تَنَد مرا گاهی همچون مگسی افتاده در دام ، با اینهمه دردام ، میجَود مرا و، میدرد مرا اما...
-
شب شد به دل افتاد که تالاب ببینم
سهشنبه 11 دی 1403 11:47
شب شد به دل افتاد که تالاب ببینم با سر بروم شوکت مهتاب ببینم از تابش جان بخش رخ و چشم و چراغت غوغای فریبایی کمیاب ببینم بر روی تو پاشیده فلک رنگ خدایی لبخند لب و صورت جذاب ببینم انگار کمی دیر به تالاب رسیدم نیلوفرم و آمده ام آب ببینم انصاف در این حلقه مگر نیست که اکنون چشمان تو را بسته و در قاب ببینم در باور من نیست...
-
من که با مهتاب نجوا میکنم
سهشنبه 11 دی 1403 11:47
من که با مهتاب نجوا میکنم وقتی آب برکه باشد پاک و صاف رقص مو لانا مهیا میکنم میروم در دورِ زهره در طواف آرزویم ساغر لبهای توست جرعه ها پشت هم از یک دیگری دیدگانِ آبی دریای توست مرغ دل را میکندخنیاگری از نگاهت کی توان کردن حذر این من و حمام فینِ و ساعدم دوست دارم من ز سوی تو خطر روح و جانم هست اینک شاهدم گیسوان بر شانه...
-
بین من و تو تنها، یک خط فاصله است
سهشنبه 11 دی 1403 11:46
بین من و تو تنها، یک خط فاصله است از دست فاصله کلماتم به غم نشست من ویرگول بودم و یک مکث نا به جا معنی عشق ، معنی امید را گسست یادم نبود می کُشی و میکِشی مرا آن شب که روحم از تن من می کشید دست انگار نقطه در سر خط عشق را ندید پایان هر غزل شده خودکار مستِ مست من رفتم از جهان ، کفنم را بیاورید باشد برای تو خفقانِ جهانِ...
-
میا به دیدنم توگفتی که تک وتنها نشسته ام
سهشنبه 11 دی 1403 11:45
میا به دیدنم توگفتی که تک وتنها نشسته ام درآرزوی دیدن توهم بودم و برویا نشسته ام در غرق رویا بودم و جنون هم که فکارم بود ازبس به توفکرکرده ام که به دریا نشسته ام فرزند مصیبت کشیده عشقم و در باغ سخن هم نام تو را گزیده ام و به دام فنا نشستهام چرخی بزن بروزگاراندوهگین واندوهناک من عشقی را تورها کرده ایکه بنام حنا...
-
شنیدند مردمان ز افراد نامطمئن امروز
سهشنبه 11 دی 1403 11:45
شنیدند مردمان ز افراد نامطمئن امروز سختیِ زندگی بیش شود زبودن دردِ دیروز کُلاه حاکمان بالاتر شود زین مدیریتِ عالی جای همه شهدای اسلام دراین مَعرکه خالی خون خود بر سرِ ناموس و وطن فدا کردند مدیران زگِرانی نان و مرغ شروع برنزاع کردند آقایان بدانند دگر تدبیرِ ساده مُثمرِ ثمر نیست جنگیدن با روح وروانِ مردم به نفعشان نیست...
-
بِگُذشت تمام عمرم پی فرصتی که گویم
سهشنبه 11 دی 1403 11:44
بِگُذشت تمام عمرم پی فرصتی که گویم به تو بر دلم چه بگذشت و دلت خبر ندارد زده پرپر این دل من به هوای کوی عشقت ننشست به هیچ بامی و به کس نظر ندارد به جدال و جنگ با دل نشود رها ز مشکل دل عاشقان به جنگی که در آن ظفر ندارد چو یتیم بی پناهی که نشست بخاک راهی گنهش چه باشد آنکس که به سر پدر ندارد بنشین دمی کنارم بنگر به حالِ...
-
جامهٔ شرک در آرید سفر نزدیک است
سهشنبه 11 دی 1403 11:42
جامهٔ شرک در آرید سفر نزدیک است رخت توحید بیارید سفر نزدیک است دوری و تفرقه از عشق به دور است به دوست دستها را بفشارید سفر نزدیک است عشق و ایمان و ادب توشه راه است و صفا بذر اخلاص بکارید سفر نزدیک است دشمن است اینکه به حرف آمده با شیوه دوست به دلش دل نسپارید سفر نزدیک است نکند خواب تو را غافل از اندیشه صبح دست حاجات...
-
درد باز بارید
دوشنبه 10 دی 1403 11:42
درد باز بارید بر سرِ کوچهایی که از بنبست بودنِ خویش شرم داشت و پشت به تمامِ مردمِ شهر آرام و تنها تنهای تنها پُک میزد سیگاری که طعمِ خوشِ مرگ میداد. دختری سنجاقِ سرش را انداخته بود اما راهِ رفتن کور کور که اما ولی کوچه این کوچه سر به دیوار میکوبد و میکوبد و زخم میشکافد از جمجمه تا عبوری باز کند قدمهایِ دخترک...