-
آدم در بهشت ارزان فروخت خویش را
سهشنبه 18 دی 1403 11:41
آدم در بهشت ارزان فروخت خویش را آنکه بامش بیش بودنرفت برف بیش را صدظلم کرددوست بر ما۔شد فراموش چه کنم ان زخم و زبانها و ان نیش را پرکردی کیسه را اااااز مال دنیا وغنائم ز یاد بردی ندیدی افتاده ودرویش را در صلابت نفهمید دردبیمار را هیچ سینه سپر کردوندیدجز بالاوپیش را تا والا رفت رتبه و ان حکم ترفیعش نداشت احترام موی...
-
مثل چشمه سارِ قلبم
سهشنبه 18 دی 1403 11:40
مثل چشمه سارِ قلبم که زلال بسترش رو کوه ندیده مثل ارغوانِ سرخی که نشون نمی ده رنگ ازش پریده مثل سایه راه می رم سبک و پر از حضور و بی اراده مثل اون اقاقی ام من ، تکیه گاه و سایه گاه اما خمیده نردبان کهنه ای که آدما رو به صعود راه رسونده تکه های پازلی که روی میز بازی نیمه کاره مونده اون منم طرحی که نقاش سرنوشتشو بدون...
-
علی آمد،علی آمد،حیدرسدیدآمد
سهشنبه 18 دی 1403 11:39
علی آمد،علی آمد،حیدرسدیدآمد مژده یاران،آن وقت سعیدآمد زاییدفاطمه،درکعبه،علی مرتضارا بهترین مردان دنیا،بعدپیمبروالارا نامیده شد،روزپدر،این خجسته میلاد مبارک بادا مبارک،برهمه زیاد محمدبختیاری مرکیه
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 18 دی 1403 11:39
-
زندگی شهد است و شیرین همچو جانی
دوشنبه 17 دی 1403 11:43
زندگی شهد است و شیرین همچو جانی بار علمت کن فزون اندر جوانی گر رود از دست تو کی دیگر آید این زمان قدرش بدان تا میتوانی فروغ قاسمی
-
سکوت بهت انگیز این روزها را دوست ندارم
یکشنبه 16 دی 1403 12:13
سکوت بهت انگیز این روزها را دوست ندارم لبخندهای ساختگی این روزها را دوست ندارم بغض های بیگانه در گلو مانده را دوست ندارم اینگونه است که این زندگی را دوست ندارم دوش با خود سر ناسازگاری داشتم ز درد زمانه و رنج مدام زندگی می نگاشتم هاتفی گفت: گله کم کن باش خموش گفتم من این خموشی سربسته را دوست ندارم چشم من هرگز ندید به...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 16 دی 1403 12:12
-
چون ماهی یخ زده درون یک تُنگ شدیم
یکشنبه 16 دی 1403 12:11
چون ماهی یخ زده درون یک تُنگ شدیم بی خواب شدیم به عشق دریا آزرده ز حصری که بر ما بستند دلتنگ شدیم به یاد فردا در حسرت آن که موج ما را ببرد با گریه نشستیم، دل به رؤیا هر چند که تُنگ، خانه مان کرده اسیر اما نرود ز خاطر ما، دریا ای منجی دوران سیاهی، برخیز بگشای ز دست های ما این زنجیر ما خسته ز تکرار سکوتی سردیم بده به دل...
-
گاه باید بنگری خود را ز چشم دیگران
یکشنبه 16 دی 1403 12:09
گاه باید بنگری خود را ز چشم دیگران تا بیابی خویش را در سواد دیگران گر ز غرور نشکنی شاخ نفس تیره را تاج غرورت بشکند از تیغ علم دیگران امیرعلی مهدی پور
-
حال خوب
یکشنبه 16 دی 1403 12:08
-
از چشم تو آمد سخن ها ی فراوان
یکشنبه 16 دی 1403 12:04
از چشم تو آمد سخن ها ی فراوان کز دایره جمع دلشدگانی گریزان مهمان نگاهت هر کس که در آمد یک لحظه نباشد به جانش نگاهبان من را که همه عمر گرفتارنگاهت چون کرده ای با چشم چنینم خرامان طاووس به قدم های تو افتاده حسادت با این همه طنازی و قد مهای خرامان آهی بگذار قلم و نهِ وصف آشوبه شهر کی نیمه نگاهی به تو افکند حتی به حرامان...
-
غافل از مالک ریاکارانه مَنظر میکنی
یکشنبه 16 دی 1403 12:00
غافل از مالک ریاکارانه مَنظر میکنی دور نیستی از نظرها کار دیگر میکنی جهل ترکیبی دچاری فاعلِ فعلِ خطا در تظاهر با خدایی بی خدا سر میکنی حامل عشقِ کمالی با کمالات در نبرد باربر مانی همانا فعلِ چون خر میکنی دستکِش غیرِ طهارت رو سیه ماند زغال جاهلان در بند جهلند فکر دیگر میکنی بی ریا بودی یقینا دست نمیبردی دکان زرگران فکر...
-
دیر وقتی است
یکشنبه 16 دی 1403 11:58
دیر وقتی است که مادر دیگر به خواب من نمی آید دستهای سرد مرا دگر کسی نمی ساید شانه های پنجه هایش ز یادم رفته موهای زبر مرا کسی نمی بافد قصه های مرد مهربان ز یادم رفته آواز مرد پرده خوان نمی آید تک درخت سرو باغچه مان خشکیده یا کریم در لانه اش بچه نمی زاید من گناه سنگین کرده ام یادم نیست نان نا حلال خورده ام یادم نیست ای...
-
بیا کمی اتفاقی باشیم
یکشنبه 16 دی 1403 11:56
بیا کمی اتفاقی باشیم اتفاقی بیدار شویم بعد ببینیم اتفاقی بزرگ شدیم اتفاقی هم در کوچهایی تنگ عاشق شویم اتفاقی بخندیم برقصیم حتی کمی اما کمی دعوا کنیم ببوسیم اتفاقی فقط دست در دست زیر باران ناگهان لبهایمان... خب اصلا چه میشود اگر بر حسب اتفاق قلبهایمان به دیدار هم معتاد شوند تو صدایم بزنی خسرو و من به اتفاق شیرین از...
-
زندگی می کرد در یکی واحه
یکشنبه 16 دی 1403 11:54
زندگی می کرد در یکی واحه عقربی در کنار قورباغه شاد آنجا هر دو آن بودند چون دو همسایه مهربان بودند سیل روزی درآن مکان افتاد عقرب آندم به بیم جان افتاد گفت عقرب چنین به قورباغه که چو ویران شده مرا زاغه بهتر این باشد ای همسایه بگذاری ز مهر خود مایه بگذاری شوم به پشت تو سوار تو نجاتم مگر دهی ای یار گفت عقرب شرط من این است...
-
ما وارثانِ اندوهیم
شنبه 15 دی 1403 11:59
ما وارثانِ اندوهیم هزار شبِ بی ستاره در قفا داریم وُ وادیِ حسرت در پیش و نعشِ رویاهایمان را بر دوش می کشیم صدایِ سکوت می آید سلاحِ صدا چرا بی صداست؟ از چه کس سراغ نمی گیرد از حالِ پرسیاوشان؟ کی خبر دارد از مرگِ آلاله یِ سرخ ؟ سیه بادی می وزد از دشت پیام آورِ شبِ تلخِ ویرانیست بغضها ست در دلِ آن قاصدک پریشان این یلدایِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 15 دی 1403 11:57
-
سرم صوت زنان دردها به خود گرفته
شنبه 15 دی 1403 11:56
سرم صوت زنان دردها به خود گرفته از صداهای گوش خراشِ هیچ نشنیده چشمانم کم سو سخن ها گویند خسته از نگاه های شمشیر دار و پر تازیانه قدم هایم برید از راه رفتن های بیهوده دستانم شاکی از نوشتن های نخوانده قلبم شکسته از سروده های بی خبر بوده پوران گشولی
-
ناگزیرم بپذیرم که هیچم
شنبه 15 دی 1403 11:55
ناگزیرم بپذیرم که هیچم از بودن تا باشم فاصله دارم تلخ و شیرین محبوس هستم چرا حادثه اتفاق نیافتاده ؟ یک نظر در بر دلدار رخ نداده این پرسش را از او کردم ولی افسوس نشنیده رفت سخن ناگفتنی را به زبان آوردم ولی کمی دیر شد من زخم خورده عشق شدم او بی نیاز از خواهش من بود دل نوشته ام ترانه شد ورد آواز مرغان عاشق شد دل بستم به...
-
ـآجرک الله یا صاحب الزمان
شنبه 15 دی 1403 11:53
-
در چــراگاهــی کنــار بیشــه زار
شنبه 15 دی 1403 11:52
در چــراگاهــی کنــار بیشــه زار پرسه زن بودن سه گاو با وقار هــم ســفید و هــم ســیاه و هــم حنــا مهربان دور از پلیدی و جفا میچریدنــد هــر ســه در پهلــوی هــم فارغ از درد و گرفتاری و غم از قضــا شــیری بــه هنــگام عبــور چشمش افتاد ناگهان از راه دور هیــکل خــود را بدیــد و هــر ســه را فکر آن کرد چون بیارد حمله...
-
دلم را خوب بشکستی تو ای عشق
شنبه 15 دی 1403 11:51
دلم را خوب بشکستی تو ای عشق به پایم بند غم بستی تو ای عشق نداری رنگ و روی آدمیزاد حقیر وقاتل و پستی تو ای عشق منوچهربرون
-
نگاه چشمانت
شنبه 15 دی 1403 11:50
نگاه چشمانت کار بمب اتم میکند تن ما خسته هیروشیماست هنوز نگاه نکن خیره لعنت بر چشمانت و لعنت بر نگاه هیزت ای زاده حوا میدانم هم زبان نیستیم باز لعنت بر تو و هم کیشانت. چشمان خسته ام به نگاهی میمیرد و جان میدهد. سیاه مطلق چشمانت را بپوشان یارای جنگمان نیست. پنجه های نگاهت مثل شمشیر نیست نمیکشدمان هر روز نمیکشدمان. ای...
-
شاید خیلی با رؤیاهات فاصلم بود
شنبه 15 دی 1403 11:49
شاید خیلی با رؤیاهات فاصلم بود شاید قدری که خواستی شادی نداشتم شاید دیر فهمیدم از دستای تو، باید بیش از این فاصله داشته باشم شاید دیر رسیدم به باغ پر عشقت ،شاید خسته بودی تو از سرنوشتت شاید من نبودم به زیبایی تو شاید قسمت این بود بمیرم تو چشمت حالا بعد رفتن چی شد سهم دنیات ؟نمیدونم و گیرته قلب خستم هنوزم هنوزم باهات...
-
از هیچ همه گفته و ما هیچ ندانیم
شنبه 15 دی 1403 11:47
از هیچ همه گفته و ما هیچ ندانیم این هیچ چه باشد که همه تشنه آنیم این جسم گلی مثال ظرف است در درون تو هیچی ژرف است از کوزه هدف درون که خالیست از خانه تو بهره ات فقط فضای خالیست آن کس که تو آن، خودت بدانی سیمرغ رها کرده و هدهدی بمانی نفس است و گل کوزه فلانی در خانه تو پشت در بمانی جایی که من و نام و زر و سیم نباشد جایی...
-
ای گل عاشق تو چرا میمیری؟
جمعه 14 دی 1403 12:06
ای گل عاشق تو چرا میمیری؟ بهر من این پرسشی، مشکل شده. چون تو میدانی جوابم را بده گر نمیدانی دلم سنبل شده. ما چرا می میریم ؟؟ ما چرا داناییم ؟؟؟ چون نمی دانی نگو ؟ ما چرا می آییم؟؟ وقتی که قرار است در آخر بمیریم گل که مُردست به من می گوید من همی می دانم که در آن سوی جهان یک نفر هست ز تو مهر تر است مگر آن دنیا را دیده...
-
سرگرمِ خودم بودم تا این که تو را دیدم
جمعه 14 دی 1403 12:05
سرگرمِ خودم بودم تا این که تو را دیدم بی حوصله هم بودم تا اینکه تو را دیدم پاییزِ طلایی را در زیرِ نمِ باران در حالِ قدم بودم تا اینکه تو را دیدم تنهایی و تنهایی ، با عادتِ خود بر خود راضی به ستم بودم تا اینکه تو را دیدم تا قبلِ تو را دیدن انگار نمی دیدم مانندِ عدم بودم تا اینکه تو را دیدم هر روز پر از حسرت هر لحظه پر...
-
باشهدا
جمعه 14 دی 1403 12:04
-
شُده از غَم که شبی ، تا به سحرْ ناله کُنی؟
جمعه 14 دی 1403 12:03
شُده از غَم که شبی ، تا به سحرْ ناله کُنی؟ چَشم تو خیس شود، سوزِ جِگر پیله کُنی؟ شُده آیا که شَبی خواب به چَشمت نَرسد صُبح تا نیمه ی شَب بر همه کس حیله کُنی؟ علی کرمعلی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 14 دی 1403 12:02