-
رها دل را ز بند ماتم و از کُنج زندان کن
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 10:30
رها دل را ز بند ماتم و از کُنج زندان کن ز وصلت گلخن دل را پر از عطر بهاران کن فتادم اندر آتش بی نگاه مست و دلجویت بگردان آن نگاهت را و آتش را گلستان کن غبار ره شدم تا سر به زیر پای تو آرم دل پر حسرتم را شاد از آن لبهای خندان کن نه من از عشق تو سیرم نه تو مایل به دیداری نگاهی بر من مسکین عاشق چون کریمان کن زبانم گشته...
-
میدوم با بالهای خیس
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 10:30
میدوم با بالهای خیس و اشگ میریزم بی چشم فریاد میزنم بی دهان و لبخند میزنم بی دل پاییز را تن میکنم در بهار... آنگاه که قایق گاغذی ام غرق در حوض خیال همنشین ماهی غم میشود. معصومه داداش بهمنی
-
در دل شب با تو منم
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 10:29
در دل شب با تو منم مستم،تو حیران بنما قطره منم، سایه منم غرقه ی دریا بنما شاه تویی، راه تویی چشمه نوری بنما گمشده در خویشتنم نقشه جانان بنما شمع دلم آب شده روشنی جان بنما در دل من خانه بکن خرابه، آباد نما طهورا عسکری داریونی
-
جز تو نداند کسی ، چا ره یِ درمانِ من
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 10:29
جز تو نداند کسی ، چا ره یِ درمانِ من مرحمِ دردم تو یی ، قد رَتِ این جانِ من دل به تو من بسته ام،جز تو ندارم کسی ای که شدی در جهان، مذهَبُ ایمانِ من عاشقِ رویت شدم ، مستِ دوچشمانِ تو لطف نما بر دلم ، ای سَرَ سامانِ من غنچه یِ لب باز کن ، تا بَرَوَد دلبرا از دِلِ غمگینِ برون ، غصّه یِ پنهانِ من ای مَهِ تابانِ من ، بر...
-
هر طرف خاموش، جز نور خدا
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 10:28
هر طرف خاموش، جز نور خدا آفتاب از پشت کوه افتاده بود رنگ خون بر دشت، سایه داده بود سایهها در جان کوه افتاده بود باد سردی بر دلم افتاده بود در اتوبوسی پر از فکر و غبار غرق بودم در سکوتی بیقرار چشم من، آرام و بیقصد و نگاه لغزید سوی کوهی بیپناه کوهی آنسو، چون کسی در خواب سنگ خم شده، خاموش و پر راز و درنگ ناگهان دیدم،...
-
چو گـشودم چـشم هایـم را سحر هنـگام
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 10:19
چو گـشودم چـشم هایـم را سحر هنـگام نگریدم اطراف و بدیدم مه رب شد اتمام چه زود رفت ماه رمضان، این افضل الایام ماهی که روح را پاک و دل را میکند آرام شد از جانب دل، به این عقل و روح الهام که گر تو عبد باشی، بُوی بر عبادت بی هنگام گفتا برو به سوی رستگاری، نماز عشق خوش فرجام قیام کردم نماز عشق و گفـتم تکـبیرة الحـرام فقط...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 10:18
-
آسمان زمان گرگ و میش
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 10:18
آسمان زمان گرگ و میش ابر لحظه بیمار است. محله ی زندگی سکوت: من اینجا سر کوچه ی اکنون روی تخته سنگ لحظه نشسته ام: "چرا ثانیه نمی بارد؟" پاهایم در هوای گذشته تاب می خورد و به زمین لحظه نمی رسد: زندگی من یک جهش است. پروازی که نمی رسد. چه بی تاب منتظرم. ابر لحظه می گرید. قطرات بودن وجودم را تر می کند. و من بی...
-
بگو اگر بکشانند بند دلم را
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 10:16
بگو اگر بکشانند بند دلم را به غربگاه ستاره ها به دره های وحشی شب به این سو و آن سوی کرانه ها ترسی ندارد قرص ماه من از ضیافت گرگینه ها الههای که سرخی روسری اش را به دست باد داده است جان از قبلهی سپید پیغمبرش میگیرد حتی اگر بسوزانند تنم را در بلندیهای جلجتا نفس هایی که میراث دار ملک سلیمان است چه باک از تیغ بوسهی...
-
بهار
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 10:15
-
شب و سکوت و پت پت چراغ
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 10:15
شب و سکوت و پت پت چراغ گفتم چه در دل نهان داری که گل لبخندت شکفته است و ستاره چشمانت میدرخشد گفتمش "امید" مسعود حسنوند
-
دل را می گویم
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 10:14
دل را می گویم وقتی در بیابان احساس نی می اندازد شاید هنوز خورشید عشق غروب نکرده باشد علیرضا سعادتی راد
-
در این بندر، دل از داغی به خون افتاد
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 10:14
در این بندر، دل از داغی به خون افتاد زمین لرزید و آتش بر ستون افتاد صدای ناله میآمد زِ دلهای خموش که در شعله، جان از استخوان افتاد دلِ دریا، به تنگ آمد ز داغِ ما که خون از چشم موجِ بیامان افتاد شهیدانِ زمین، خوابیده در خاکند که نامشان به لبهای جهان افتاد ای ساحل زخمی، بمان بر پایِ اندوه که صبحی بیستاره بر زمان...
-
چتر انداخته است
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 10:09
چتر انداخته است چشم هایت / در وجود من اینک غرق می شوم در سیل اشک تو ساناز قورخانه
-
پیشِ ما آتش مقدس بود
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 10:09
پیشِ ما آتش مقدس بود اما به دروغ آلودهاش کردند تا بیرحمانه بسوزاند و به خود نگیرند. حامد غیاثپور
-
کدامین خاک بوی تو را دارد؟
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 10:38
کدامین خاک بوی تو را دارد؟ که در هر قَدَمش خون شهیدی لالهای را از زمین رُسته خاکت آباد باد که زنانِ تو مَردانِ مَرد را چنان در دامانِ پاکِ خود پروراندهاند که دلیرانه کامِ اهریمنان را در جامِ زهر فرو بُردهاند نامت خاریست در چشمِ بدخواهانت و خلیجِ فارسَت چنان بر بُلندای تاریخ ایستاده که آتش بر جگرِ دشمنانت افکنده...
-
آرامش
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 10:36
-
از خزان هرگز مخواه یاری رسان گل شود
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 10:36
از خزان هرگز مخواه یاری رسان گل شود کی دل پژمرده ، هرگز نغمهای بلبل شود. بال و پر بشکسته را میلی به پروازش نیست نالهای غمگین و شاید طعنهی محفل شود دست بیتابم نمیروید ز خاک بیثمر بذر بیبارم کجا یک مزرعه سنبل شود چشم من بینور تو ، دریای شبهای غریب کی به باران نگاهت ، باز چون ساحل شود؟ بر زمین افتاده را دستی...
-
بلا می بارد بروطن هرشوم و صباحی
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 10:35
بلا می بارد بروطن هرشوم و صباحی هردم ز گوشه ای صدای فغان وآهی گهی سیل گهی طوفان گه آآآآآتش مدعی خواب است .خدایا تو راهی چه مظلومانه میسوزد بندر در آتش عزیزان پشت میز رفتن واسه نگاهی گرفتی عکس ات حال برگرد ای برادر کنون بنداز بالا با افتخار آن کلاهی دگر تدبیرت نیاید به کار . ای مدبر هرآن بود خاکستر شد و ماند تباهی وطن...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 10:35
-
جرم من آن است که پیش از سحر
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 10:34
جرم من آن است که پیش از سحر چون نسیم خورشید از دل شب راز کنم سوز دل، آهوی وحشی شدهست کز فراق همه قصه را ز ابتدا راز کنم پیشتر از طلوعِ صبح امید حرف دل با لبِ پر ساز کنم من گنهکار زمانم، که زود نغمهای ناب، به آواز کنم ای که همدردی و روزن سوزی، با دلم همدمِ دمساز کنم، جرم اگر عشق بود، جان دهم تا که این عشق سرافراز...
-
پرسیدند خانه امید کجاست؟
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 10:33
پرسیدند خانه امید کجاست؟ گفتم: خانهی امید، کلبهای بیدر و دیوار است، که مرزش نه چوب است، نه سنگ، که دل است و لبخند. خانهی امید، پنجرهای ندارد، اما نور از چشمهای رهگذرانِ خسته میتابد به درون. خانهی امید، قفل نمیشود، که هر که بیاید، با زخمی یا بیزخمی، جایی برای نشستن دارد. خانهی امید، سقفش از دعاست، ستونهایش...
-
کجاست فجر هدایت در این شبِ بیکران؟
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 10:32
کجاست فجر هدایت در این شبِ بیکران؟ طلوعِ صبحِ حقیقت از پسِ این دودمان؟ هوای شهر، پریشان در ازدحامِ غبار زمین، ز دردِ هزاره، زخمی و داغدار به خون نشست عدالت به تیغِ کینه و سود دروغ گشته تجارت، حقیقت آلوده رود سرابِ وعدهٔ پوشالی از افق برخاست ز سودِ خسرَتِ مردم، پایهٔ قدرت رُباست مدیرِ جاهطلب، بیهنر، فاقدِ خرد چو باد...
-
دستِ بیدستِ تو افسانهی مردان شده
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 10:31
دستِ بیدستِ تو افسانهی مردان شده آستینِ خالیات پرچمِ ایران شده بیتو در میدان چه بیرنگ است رنگِ زندگی خاکِ راهت قبلهی دلهای بیجان شده پرچم هم هر صبح میگیرد به نامت اهتزاز تا صدای غیرت از نفست جان شده خاک میگوید: قسم بر زخمهای بیصدا دستت هم بی ادعا، کوه است و طوفان شده حسینِ بیدست، ای افسانهی فتح و جنون...
-
آسمان شکافته شد و تو باریدی،
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 10:30
آسمان شکافته شد و تو باریدی، بر روحِ این خاکِ مرده، زندگی آفریدی. آسمان شکفت و خورشید، با ماه یکی شد. همدل شد وجودِ هر آنچه بود، میان مرزِ اندوه و شفق... زاده شد نگاهت، در نگارههای بیشهی امید... کور شد، داروغهی ستم. گرفت دستانِ آسمان، طفلِ گدای غم. آغوش کشید مادر، وجودش بیطلب... بیطلب. عسل عربگری
-
با حروفت آشنایم
شنبه 13 اردیبهشت 1404 10:37
با حروفت آشنایم و تو چیره بر تاریکی من چشمانم رنج کشید تا به تابش تو عادت کرد و تو نور در صدا و صدایی در نوری به در کوفتم پنجره گشودی غبار جمع کردم و درد نسیم شدی و به آرامش شیرینت دل بستم در آتش تو دود هم تلف نمیگردد ای سرخ برهنه تو یک ارتفاعی و لمس تو قاعده دارد و شبنم چکید بر پایِ گنهکارم چنبره زده ام در خلوص و این...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 13 اردیبهشت 1404 10:34
-
دریای بیکران،
شنبه 13 اردیبهشت 1404 10:33
دریای بیکران، نه آب است، نه سکوت... طوفانیست که هر موجش، کاخها را به آوازِ غرور و زاغهها را به زمزمهی صبر میخواند. ستارگان عاشق، در شبهای تاریکِ بیپایان، چشمانشان نردبانیست پوسیده، که هر صعودش به قعرِ دنیای پر از گردنه میرسد. دستان نیازمند را چه جایِ دعا؟ وقتی سایهبانِ آسمان، به جز قهر، چیزی در ارمغان...
-
هی میگن آزادی قشنگه
شنبه 13 اردیبهشت 1404 10:32
هی میگن آزادی قشنگه آره قشنگه ولی یه وقتایی اون قدرا هم خواستنی نیست وقتی بدونی تو هر راهی که بری یه جور گم شدنه وقتی دلت به همین تکراریا خوشه به همین دردای آشنا وقتی یه گره کوچیک تو بالات گیر کرده و تو خودتم نمیخوای کسی بازش کنه آره پرندهای ولی شاید دلت نمیخواد پرواز کنی شاید دوست داری فقط یه گوشه بمونی و آروم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 13 اردیبهشت 1404 10:31