بنشین تو دمی، تا که کمی، شرح دهم بر تو حکایت
نِی از کس و بیگانه، که از خود به خدای خود، شکایت
با نفسِ خطاپیشه ی بدْریشه دوصد کرده جنایت
حالا شده معذور ز سرْ حدٌِ ستم، جُسته هدایت
از حال بد خویش و سرانجام سیه، گشته پشیمان
ای کاش که این بی کس خود را بنمایی تو عنایت
بشکسته و دلْ خسته و ره بسته و زار است
ای کاش بیابد به سرش، دست تو بر قصد حمایت
گر جرم و خطا رفت به یک عمر از این بنده ی مفلوک
هم عفو و خطاپوشی تو، بوده ز آغاز به غایت
این تشنه ی گم گشته ی خود را هله، ای یار بِدَریاب
شورابه ی دنیا عطش آورده، رِسان آب حیاتت
از صبر تو بر جهل و ستم پیشگی خویش، خجولیم
نِی عمر فنا، عمر ابد ده، که کنم جان به فَدایت
گر در گذری از گنه بنده ی گمراه و دل افگار
او باقی عمرش بشود، سر به ره و دل به رضایت
این عهد نگردد به سر، ای صاحب اگر مُلک نپایی
تو مالک مایی، مگر از لطف نمایی به کَرَم، قصدِ کِفایت
مرتضی عربلو
میان رشد کودک و طفل فرق نیست
همیشه پول کباب و زرق و برق نیست
گهی آش رشته و گهی بادمجان کدو
هویج هم که باشد موقع غرق نیست
به ما گفته اند از عدالت و حق بگو
به قیمه خوردن موقع نعناع و عرق نیست
کنایه زدن به تره بهتر از اسفناج پادشاهی
چرند و پرند و موش و گربه سمت شرق نیست
کتابی و دریاچه ماهی پروری باهم است
گر بوزینه باشی در سرت فرق نیست
سپیدی صبح دارد نشان از یکتایی خالقش
غریبه در آبگوشت مادر و همسر فرق نیست
اعظم زارع
آمدم من در نگاهت
من در آن چشمان ماهت
در پی دزدیدن آن
یک دوتا چشم سیاهت
آمدم اوجی بگیرم
با دو آن ابرو کمانت
آمدم گشتی زنم من
در میان گیسوانت
دست را حلقه زنم من
حلقه در دستان پاکت
گوشه من را گوشه گیرش
با صدای همچو سازت
یک دم آرامش بگیرم
من در آن آغوش بازت
بهداد رضازاده
بی تو راه اَم، به سَرِ کوچۀ مقصود نشد
اشکِ چشمم همه خشکید، ولی سود نشد
زندگی، رهگذرِ فصلِ خزان بودُ گذشت
بارش اَم، در رَهِ دریایِ دل اَت رود نشد
آنچنان دیر گذشت این شبِ تاریکِ تهی
کسری ازثانیه چون سال شد و زود نشد
آهی از داغِ درون اَم، به ثریّا که شتافت
از هوس دیدی و در فکرِ تو فرنود، نشد
هرچه کردم که دل ازعشق بشویم بروم
زخمۀ خاطره ها، زخمی و، خشنود نشد
تارها کردم و در پرده ی پیری بافت اَم
به رگ و ریشه ی بی قیدیِ تو، پود نشد
هاتفی گفت که ای عاشقِ دل داده به غیر
عشقِ بر غیره به جز، آتشِ بی دود نشد
گفتم اَش غیره که نه، یارِ پری وار بگو
آشنایی ست، چو او خوشترُ موجود نشد
باز از غیب ندا داد که از بخت بد است
پیشِ او خونِ دل و عشقِ تو مشهود نشد
عاشقان هیچ ندان اَند، به چشم و دلِ یار
عشقِ بی رنجُ غم و درد، که مولود نشد
چه بسا، بویِ گلُ خونِ دلُ حاصلِ عمر
که در این وادیِ پر درد مگر کود نشد
امیر ابراهیم مقصودی فرد
الغیاث، ایعشقِ دیرینم سلام
ای تمامِ هستی و دینم سلام...
ایعروسِ بختِ بیسامانِ من
ای نگارِ خوب و شیرینم سلام...
ایکه هستی نو عروسِ خاطرم
حسرتا، ای یارِ پیشینم سلام...
پاک مجنونم گرچه لیلا نیستی
گرچه با من، گرچه تنها نیستی...
همچو فرهادم یلِ کوه و کمر
دوستت دارم گرچه با ما نیستی...
همچو فرهادم پلنگِ بیستون
همچو شیرین یارِ شیدا نیستی...
نازنین دلبر، گلِ شادابِ باغ
ای گذشته از مضامینِ فراغ...
ظاهراً خوبی و خوش ای نازنین
چونشد از یارت نمیگیری سراغ...
ای که تنها در خیال و شعرهام
ماندهای چون آه و آتش داغِ داغ...
ایکه بودی مدَّعایِ یارِ غار
مرحبا ای بیوفا ای یارِ غار...
ایگذشته از منای خوبِ عزیز
ایرها از این منِ مست و مریض...
ایکه هستی همچنان در یادِ من
با نشاط و مست و شاداب و عزیز...
ایگذشته از منای دردِ غریب
ایکه هستی مرهمِ زخمِ رقیب...
آتشم زد دوریات،ای نازنین
گریههایم رد شد از مرزِ لهیب...
رفتی و شد کامِ جانم همچو زهر
در تقاصم من ولی ناخورده سیب...
مشترک بودم من امّا با غمت
مشترک بودم من امّا بینصیب...
میرسد از کوچههای بیکسی
عطرِ مرگی سخت، امّا دلفریب...
بیتها از حد گذشت و خستهای
گویی آ بارِ سفر را بستهای...
گویی آ برگشتنی در کار نیست
رفتنت مانندِ دیگر بار نیست...
اشک تاثیری ندارد بر تو سنگ
پشتِ پایت ریختم از دیده خون...
هرکجا هستی روانت شاد باد
دستِ حق پشت و پناهت باد باد...
حسن کریمزاده اردکانی
دلتنگی ات را
مثل دانه ی اسفند
اشک هایت را
با یک لبخند
کویر را
با نگاه بارانی یک دشت
بسوزان
سروش جلالی
پاییز ای ترانه شادی بخش
نامی نوشته در دلِ رویاها
آهنگ خورد شدنِ برگان
در زیر پایِ عشاقان
پاییز ای ترانهی تنهایی
می چرخی و آواز می خوانی
لای کلاه و دستکش گرمم
تصنیف شاعرانه می رانی
پاییز، یک دسته پرنده ای
در حالِ کوچ از دیارِ ما
یا یک خداحافظی غمگین
از برکه و درخت و صحراها
هرگز ندیدم از تو عاشق تر
در هیچ زمانی از دوران
رقصِ قشنگِ شاخسارانی
موسیقیِ نرمِ گندمزاران
پاییز دلم را هوایی کن
باز آ، مرا با خود بَر
در کوچه های کودکی ام ..آنگاه
دستِ مرا رها کن در دشت
من بیخیال از هر سوی
آغوش را، بگشایم
موهای بلندم را باد، بر خوشه های برنج می ساید
یک لنگه پا می پوشم ، پاپوش های بلندم را
آزاد و رها می خوانم
شعر فروغ " باز پاییزان را "
سارا قاسمی
قاصدکی سر به هوا
رد بوی خیالت را رد نمی زند
کوچه دلش می گیرد
بوی خنده ، بی بهانه
بوی خیس باران
پیاده رو را گز می کند
جا می ماند شب
و جمعه رنگ فلسفه رنگ می کند؟!
شنبه های بی دلیل قد علم می کنند
تا یکشنبه
خطی آبی ترانه بخواند
دوشنبه لی لی کنان
سنگ سه شنبه در سینه آسیاب می کند
باد نمی آید
تا صدای چهارشنبه جار بکشد، هستم
و پنج شنبه کجای دلم بگذارم
جمعه از راه رسید
روزها را دنبال می کنم
بی حساب، شب ها
بیداری اش بر دلم می ماند
چقدر شب در من
در روز
ماه
سال
و عقربه ها نشتر می شوند
غلامرضا تنها
سکوت
چادرش را در ذهنم
پَهن می کند؛
چراغی کم سو را روشن
و اندوه را
به دمی شیپور می کشد؛
ذهن من، ماقبل تاریخ
ایستاده است،
بر سنگ صبوری
نقش کسی را میزند؛
سکوت برای آرامش غریزه
مرا دوباره و دوباره،
شکار میکند؛
من غرق این سکوتم
یا که من خود،
باعث این درد تاریخی ام؟.
علیرضا پورکریمی