لب باز میکنی به دلبری
کوله بار غمم
از تکلم میافتد...
عادله ملائکه
از تمامِ زندگی، بر غم قناعت داشتی
غصّهی آییـنه را از شانهاش برداشـتی
خونِ دل میخوردی از اندیشههای کاغذی
در عمل امّا، خیالی غرقِ رویا داشتی
روز و شب آوارهی صحرای بیلیلا شدی
بر لبِ مجنون سکوتی تلخ و تنها کاشتی
روزگار آیینهای روشندل و خندان نداشت
عاشقی را حرفهای بی دردسر پنداشتی!؟
نقد را آتش زدی دلخوش به عهدِ نسیهها
داغِ خود را بر دلِ سیمینتنان بگذاشتی
روزهای عمرِ خود را آتش از غفلت زدی
سالها اندوه و غم در قلبِ خود انباشتی
آنقَدر خون خوردیاز جامِ سیاهِ نحسِ بخت
تا که دست از شانههای آرزو برداشتی
بشکن این خسته سکوت بیخود و بیهوده را
قهر هستی با دلِ من عاقبت یا آشتی...
حسن کریمزاده اردکانی
دلم ز درد پیاپی مجالِ آه نداشت
غمی که در دلِ من زد، شبِ سیاه نداشت
هرآنکه خنجر من زد بگو که میبخشم
که غیر خنجر دنیا کسی گناه نداشت
دریغ و درد که آن دم که رفت دانستم
که بوس و شانهی هرکس چو او پناه نداشت
نگاه کردم و دیدم که محو رقص منند
بلی! که رقص جنونم مگر نگاه نداشت؟!
دوباره توبه شکستم وَ ریختم مِی ناب
که مِی ز حسرتِ مِی بیشتر گناه نداشت!
قسم به ماه ـ که میدانم او چه تنهایی ست ـ
که انزوای مرا دستهای ماه نداشت!
دوباره گشتم و گشتم، ندیدم اما، نه!
کسی چنین که تو کردی مرا تباه نداشت ...
امیررضا نجفی زاده
یارا، چو مه در آسمان، مهرت به دل انداز کن
این عاشقِ درمانده را با نازِ خود دمساز کن
من بیقرارم در غمت، آشفته از پیمانِ تو
یکبار دیگر سویِ من، با عشوهای آغاز کن
دل با تو دارد ماجرا، چشمم تو را میجویدت
ای آفتابِ آرزو، بر شامِ من آواز کن
آغوشِ من بگشاده است، در خلوتِ شبهای دور
ای رازِ مستیِ ازل، آغوش خود را باز کن
ای روحِ من در شورِ تو، ای شعرِ من در نورِ تو
در باغِ دل گل میدمد، با بوسهای احراز کن
ای ساقیِ لبخندها، بگذار در جانِ صبا
از بویِ زلفت، مستیام را بارِ دیگر ساز کن
من تا ابد در سایهات، چون شمعِ دل در روشنی
سوزان مرا اما به عشق، از سوز، سراَفراز کن
ای سرخطِ دیوانِ من، ای مایهِ ایمانِ من،
این عاشقی را با نظر، از سوی خود ممتاز کن
من لایقِ آن لحظهام، کز چشم تو جان میچکد
با بوسهای از رازِ دل، مهرت به من ابراز کن
سید طالب ذکی
سوختم اما دلم یک لحظه بارانی نشد
آتشی بر جان بیفکندم طوفانی نشد
ای دریغا خنده ای از جان، غمی تا استخوان
هیچ گشتم من، ولی احساسم انسانی نشد
با خدا یک عمر همچون یک رفیق مهربان
میزبان عشقم اما خانه عرفانی نشد
سال ها مقصد تو بودی ای بهار آرزو
بوسه بر لب های تو دادم، درمانی نشد
آرزوها دور یا نزدیک حاصل هیچ و پوچ
در رسیدن ها دلم آنی که خواست، آنی نشد
داده ای اما چه دادن ای عزیز مهربان
هر چه دادی دیر هنگام و به آسانی نشد
صد هزاران گل به دامانم ز باغ آرزو
کاشتم گل های حسرت را، گلستانی نشد
خوب میدانم بهاری بود گل های مرا
گل بیامد در زمستان و بهارانی نشد
رضا حقی
راه خود را رود خیلی زود پیدا می کند
هر زمان آغوش دریا را تمنا می کند
آب وقتی فی البداهه ساز رفتن می زند
چک چک یکریز او در دشت غوغا می کند
سنگ ها را سخت و سرمستانه از جا می کند
همچنان سنگر به سنگر راه را وا می کند
زنده و توفنده وقتی دل به راهی می زند
با کدامین صخرۀ خارا مدارا می کند
اشتیاق دیدن نادیده های زندگی
قطره های آب را این گونه شیدا می کند
هیچ آبی بدتر از یک آب خواب آلوده نیست
آب را ادراک و بیداری گوارا می کند
مهدی احمدی
نمیدانم
صدای ترانه بلند بود؟
یا خوانندهای
که او را میخواند؟
تمامِ شهر
گوش شده بود
آنقدر بلند
که شب
ناشنوا شد
و روز
از روزنهی نور رمید
نمیدانم
صدای ترانه بلند بود؟
یا خوانندهای
که او را میخواند؟!
ناهید ساداتی
آخرین نگاهت
ریسمانیست
که
جهان را
به ماندن میبندد
طیبه ایرانیان
خون دل پُر کرده امشب قامتِ جامِ مرا
برده درد و رنج دوری صبر و آرام مرا
حسرت دیدار رویَت مثل زخمی بر دلم
تلخ تر از زهر کرده یکسره کام مرا
غصه هایم را غزل کردم که شاید بشنوی
یاد تو پر کرده است هر روز و هر شام مرا
وقت رفتن گفته بودی که فراموشت کنم
بی گمان از یاد خود بُردی من و نام مرا
سالها در بند عشق تو چنین زندانی ام
عاقبت دادی به دستت حکم اعدام مرا
قَدر عشقم را ندانستی و شِکوه می کنی
شِکوه را کم کن، ببین آخر سرانجام مرا
مینا مدیر صانعی