با نرگس خرمایی و با صورت بورت
مرغ ِ دل ِ دیوانه ام افتاد به تورت
مبعوث شدم از طرف عشق بسازم
دیوار فرو ریخته ی کاخ غرورت
ای کاش که از کوچه ی دلتنگی من نیز
گهگاه می افتاد پریچهره عبورت
تو ماه غزل های منی بی برو برگرد
زیباست غزل با مدد گنج حضورت
نازل شده ام حضرت معشوق که باشم
یک عمر هوا خواه تو و سنگ صبورت
آورده لب سرخ تو در رقص سماعم
شوریدگی ام هست رهین ِ شر و شورت
ممنون خدایم که چنین قسمت من کرد
تو ماهی من باشی و من تنگ بلورت
محمد علی شیردل
تو نیامدی
که فقط خودت زیبا باشی
تو آمدی
تا زیبایی را از نو اختراع کنی
ناگهان
پوست خیس پنجره
نور شکستهی غروب روی لیوان آب
خطوط دستِ کسی که دارد موهایش را میبندد
حتی صدای چرخیدن قاشق در فنجان چای تلخ
همهشان شروع کردند به نفس کشیدن
تو رفتی و زیبایی هم با تو نرفت
او ماند
اما دیگر خودش نبود
او شد سایهی تو
شد انعکاسِ تو در چیزهایی که قبلاً فقط چیز بودند
حالا هر گلِ بازشده
هر ابرِ سفیدِ تنبل
هر آهنگِ قدیمی که تصادفی پخش میشود
اول اسم تو را زمزمه میکند
بعد تازه جرأت میکند زیبا باشد
تو منبع نبودی
تو خودِ چشمه بودی
و دنیا
تا وقتی تو نگاهش میکردی
جرأت داشت
زیبا بماند
حتی حالا که نیستی
هنوز یادش مانده
چطور باید زیبا باشد
چون تو یک بار
بهش آموختی
سامر حمیدی
بده ساقی می باقی که مستی شاهد مرده
تو این قصه برای ما فقط پاییز پر درده
غزل گفتی و من گفتم که شاعر صادق و نابه
جواب اعتماد من حدیث مرد شبگرده
دع الدنیا و اهملها نشون عشق مجنون بود
تو این دنیای واروونه دلا رو پول برده
تو بدکردی رفاقت رو لجنزار هوس کردی
و این تنهای دیوونه به دنبال "تو" می گرده
دعای این زن ساده فقط آرامشت بوده
من و تو آخر بازی و می دونیم زمین گرده!
بشری نجفی
چه زیبا رونقـی از نور داری
که در هر جلوهات صد شور داری
به چشمت نقشِ لطف و ناز و لبخند
به دل، صد فتنهی مستور داری
گهی آهستــه و شیرین بگویی
گهی تلخندهی مغرور داری
به جانِ عاشقان، در هر نگاهت
هزاران وعدهی معذور داری
نه باغ از نرگس و نسرین بمانَد
که در مویت نسیمِ حور داری
به هر مژگانِ تو باران مهر است
به لب شیر و شکر، مخمور داری
تو جانِ نغمه، در سازِ دلِ من
اگر بنوازیاش، دستور داری
من و این سوزِ عشق و بیپناهی
تو اما قدرتِ منصور داری
سید طالب ذکی
شد چرخ گردون روانه از این یگانگی
رمز بقا گشت و شد جاودانه، یگانگی
گر آسمان صاف و زمین آرام یافت
جز این نبودش به جهان نشانه، یگانگی
دره اگر پر شد و جان گر زنده گشت
خواند به گوش همه این ترانه، یگانگی
شاهی که شد محور این کون و مکان
بوسه زند بر در آن آستانه، یگانگی
پستی اگر پایهٔ والایی نبود
عالم هستی همه شد فسانه، یگانگی
آن حاکمِ از خویش رها، چون بینو است
دارد به گنجینهٔ بیکرانه، یگانگی
رهرو، ز کثرت بگذر و خود را ببین
که هست در اصل تو را خانه، یگانگی
بهاره حکیم نژاد
عاشق شده ام ، چاره ی ابراز ندارم
دل رفته ز دست ، زین همه آواز ندارم
گفتم به چشمانِ گنه کار، که بگذار ببینم
کز هجرِ پری رویِ رخ ماه تو دمساز ندارم
نالیده ام از درد فراقِ تو که آمد به سراغم
کز عشقِ تو چون سوخت جگر، طاقت فریاد ندارم
باید بپذیری که مرا خام و پریشان تو نمودی
در محکمه عشق اسیرم، ولی جرات ابراز ندارم
ره بسته ام از عقل مرا شرم تو ای دوست
از لطف تو شوقی به شب و روز ندارم
از حلقه گیسوی کمندت بگشا راه گلویم
با وصلتِ تو میل به مسرور ندارم
مسعود موسوی
زیر باران تا شدم دلتنگ تو
ذهن پر شد از همان آهنگ تو
آن نوای دوستت میدارمت
آن که میگفتی منم در چنگ تو
عشق پروردم ز رویت در دلم
کو؟ که من هستم تماما لنگ تو؟!
من که یک رنگی به تو دادم فقط
بی خبر از حال رنگارنگ تو
کاش من هرگز نمیدیدم تورا
کاین زمان دیگر نبودم تنگ تو
قلب من بعد از تو با هر قطره آب
سوخت ست از آن دل بی برگ تو
یادم آمد آن قسم های تورا
«بی تو من زنده نمانم مرگ تو»
دیدمت بی من تمامت مرده شد
روح من بهر دروغت، دانگ تو
قبل تو باران بسی زیبنده بود
با توهم، اما ز قبل از جنگ تو
عاشقم بودی و بودم عاشقت
ای امان از آن همه نیرنگ تو
حال من قدری خرابت گشته است
شعر شد تنها به ضرباهنگ تو
سلاله عبدحاتمی
حالا که نشد از که بگیرم طلبم را
تاوان تبم دلهره در نیمه شبم را
دردی که سرازیر شد از شدت گریه
خونابه ی خشکیده ی تا پشت لبم را
بی رحم و خطاکار دلم را که ربودی
قلبم به قفس میزد و بیدار نبودی
آن کس که مرا تا بغلش برد و رها کرد
بیگانه تر از دشمن و قطعا که تو بودی
یک لحظه نماندی که ببندم جگرم را
دستان حدیث غلط از پشت سرم را
دریای وفا بودم و خائن مزه کردی
ای آدم بی جنبه شکستی کمرم را
بیمار کشیدی دل بی حوصله ام را
تا مرز قضاوت رقم فاصله ام را
جبران نشدش هر چه بدی هر چه نکردی
در چشم خداوند شکستم گله ام را
انگار توهم زده ای کار خراب است
آن گوشه ی چشمی که تو را برد سراب است
صد یار گنه دارد و یک یار تو بودی
فکر کمرت باش که بس خربزه آب است
باشد که نمک گیر شوی دشمن جانم
از زندگی ات سیر شوی دشمن جانم
مانند خودت بر سر راهت بنشیند
با رفتن او پیر شوی دشمن جانم...
فرزانه فرحزاد
هویت
بازیِ گمشدن و یافتن
در آغوشِ تو، هویتِ خود را گم میکنم
نامم محو میشود، شغلم فراموش میگردد
فقط بدنی باقی میماند که میفهمد
و در همین گمشدن
هویتِ تازهای مییابم
معشوقِ تو بودن
که از همهی عنوانهای جهان والاتر است
حسین گودرزی